ماجرای شفایافتن یک «آقازاده» توسط حضرت زهرا(س) که شهید شد+عکس

 

ماجرای شفایافتن یک «آقازاده» توسط حضرت زهرا(س) که شهید شد+عکس

 

ماجرای شفایافتن یک «آقازاده» توسط حضرت زهرا(س) که شهید شد+عکس

میان سینه زنان، رضا به شدت گریه می‌کند و خوابش می‌برد. در خواب خانمی را می‌بیند که به او می‌گوید بلند شو!

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «روزبه‌روز باید یاد شهدا و تکرار نام شهدا و نکته‌یابی و نکته‌سنجی زندگی شهدا در جامعه‌ی ما رواج پیدا کند.»، این جمله کوتاه برشی از فرمایشات مقام معظم رهبری در 27 بهمن ماه سال 1393 در خصوص اهمیت نام و یاد شهدا است.

خبرگزاری تسنیم در نظر دارد هر روز خاطره‌ای از سبک زندگی، سیرۀ اخلاقی شهدا و روزهای سخت دفاع مقدس را منتشر کند.

بیشتر بخوانید

حاج حسن تصمیم گرفت دسته‌ای به نام دسته ویژه روح‌الله تشکیل دهد که عمدتاً آرپی‌جی‌زن بودند. این دسته شامل چهار نفر از بهترین آرپی چی‌زن‌ها و دو تن از بهترین تیربارچی‌های گروهان‌ها بود. آنها پیشمرگ گردان بودند و مشکل‌ترین ماموریت‌ها به این دسته واگذار می‌شد.

فرمانده این دسته برادر، رضا ارومیان بود. پسر نماینده مردم زنجان در مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان و امام جمعه‌ی میانه. پسری که در عین خشن بودن، خیلی با بچه ها و دوستان مهربان برخورد می‌کرد.

شفایافته ی حضرت فاطمه زهرا(س) بود. در سال‌هایی که در کردستان درگیری‌ها خیلی شدید بود رضا توانسته بود در یکی از گروه‌های ضدانقلاب نفوذ کند. حدود شش ماه در ستاد حزب بود و جاسوسی می‌کند تا اینکه رؤسا به او ظنین می‌شوند و جلسه تشکیل می‌دهند تا نقشه‌ای برایش بکشند.

رضا متوجه ماجرا می‌شود و با جسارتی عجیب وارد جلسه شده و همه را به رگبار می‌بندد. چند نفر از سرکرده‌ها را می‌کشد و پا به فرار می‌گذارد. او را تعقیب می‌کنند. رضا که دیگر خسته شده بود و گلوله‌ای هم به پایش داشت از بالای تپه‌ای می‌افتد و در میان برف‌ها محو می‌شود.

تعقیب‌کنندگان از کنارش می‌گذرند ولی متوجه نمی‌شوند. شب هنگام رضا خود را از میان برف بیرون می‌کشد و کشان‌کشان به مقرهای خودی می‌رساند. او را به بیمارستان می‌رسانند ولی متاسفانه از دو پا فلج می‌شود.

رضا در ارومیه زندگی جدید خود را آغاز می‌کند. ماه محرم که می‌رسد روز عاشورا در حسینیه ارومیه رضا را با برانکارد به مجلس می‌آورند. میان سینه زنان، رضا به شدت گریه می‌کند و خوابش می‌برد. در خواب خانمی را می‌بیند که به او می‌گوید بلند شو!

رضا می گوید پاهایم فلج است، نمی توانم. خانم دستمال سیاهی روی پای رضا می‌گذارد و می‌گوید بلندشو! رضا از خواب می‌پرد. حاضران همچنان گرم سینه زنی بودند که رضا همان دستمال سیاه را روی پایش مشاهده می‌کند. آن را برمی‌دارد و بلند می‌شود.

ناگهان جمعیت متوجه می‌شوند و می‌ریزند روی سرش و لباس‌هایش را پاره پاره می‌کند.

رضا دوباره به جبهه برگشت و در روز دوم عملیات والفجر8 خبر شهادت او را هم آوردند. چه قسمتی داشت. هم شفایش را از خانم زهرا گرفت و هم شیرینی شهادتش را.

شهید , دفاع مقدس , شهدای دفاع مقدس ,

به پدر رضا، آیت‌الله ارومیان، پدر سه شهید و یک جانباز

شهید , دفاع مقدس , شهدای دفاع مقدس ,

شهید رضا ارومیان

منبع: کتاب نونی صف/ سید حسن شکری

انتهای پیام/

واژه های کاربردی مرتبط

بیشتر بخوانید...

همسفر عشق|«بچه پولداری» که شهید مدافع حرم شد+عکس و فیلم

همسفر عشق|«بچه پولداری» که شهید مدافع حرم شد+عکس و فیلم

ماجرای تدبیر شهید یوسف الهی در شهادت غواصان شهید قاسم سلیمانی

در سال ۱۳۶۲ بعد از عملیات خیبر، لشکر ثارالله در محور شلمچه مستقر شد. بین مواضع رزمندگان اسلام و دشمن حدود چهار کیلومتر آب فاصله بود و رزمندگان برای شناسایی مواضع دشمن می‌بایست از آن عبور کنند

 

 

سپهبد شهید قاسم سلیمانی در دوران هشت سال دفاع مقدس فرماندهی لشکر 41 ثارالله را بر عهده داشت که متشکل از رزمندگان کرمان بود. شهید حسین یوسف الهی یکی از دوستان و همرزمان نزدیک شهید سلیمانی بود که طبق وصیتش او را در جوار این شهید در گلزار شهدای کرمان به خاک سپردند. «حمید شفیعی»، «علی نجیب زاده»، «مرتضی حاج باقری» و «ابراهیم پس دست» از رزمندگان لشکر 41 ثارالله خاطره‌ای از آن ایام به فرماندهی قاسم سلیمانی را روایت کرده‌اند که در دفتر اول «لحظه‌های آسمانی» آمده است. خاطره نقل شده در ادامه می‌آید:

در سال 1362 بعد از عملیات خیبر، لشکر ثارالله در محور شلمچه مستقر شد. بین مواضع رزمندگان اسلام و دشمن حدود چهار کیلومتر آب فاصله بود و رزمندگان برای شناسایی مواضع دشمن می‌بایست از آن عبور کنند. یک شب که با موسایی‌پور و صادقی که هر دو لباس غواصی داشتند و غواصی می‌کردند، به شناسایی رفته بودیم، آن‌ها از ما جدا شدند و به جلو رفتند. بعد از مدتی که تأخیر کردند، فکر کردیم کار شناسایی‌شان طول کشیده، لذا منتظرشان ماندیم، وقتی تأخیرشان طولانی شد فهمیدیم برایشان اتفاقی افتاده است. با قایق به جلو رفتیم. هرچه گشتیم اثری از آن‌ها نبود. وقتی کاملاً از پیدا کردنشان ناامید شدیم و فرصت زیادی هم برای مراجعت نداشتیم بدون آن‌ها به عقب برگشتیم. حسین یوسف الهی با دیدن قایق ما به جلو آمد. وقتی ماجرا را برای او تعریف کردم، خیلی از این قضیه ناراحت شد. شهادت بچه‌ها یک مصیبت بود و اسارت‌شان مصیبتی دیگر و آن مصیبت این بود که منطقه با اسارت بچه‌ها لو می‌رفت و دیگر امکان عملیات نبود. حسین سعی کرد هر طور شده خبری از بچه‌ها بگیرد. او ما را برای پیدا کردن بچه‌ها به اطراف فرستاد ولی همه دست خالی برگشتیم.

حسین به خاطر حساسیت موضوع با «حاج قاسم سلیمانی» فرمانده لشکر تماس گرفت و او را در جریان این قضیه گذاشت. حاج قاسم هم خودش را سریعاً به جلو رساند و با حسین به داخل سنگری رفت و مشغول صحبت شدند، وقتی بیرون آمدند حسین را خیلی ناراحت دیدم، پرسیدم: چی شد؟ گفت: حاجی می‌گوید چون بچه‌ها لباس غواصی داشته‌اند، احتمال اسارتشان زیاد است؛ لذا ما باید زود قرارگاه مرکزی را خبر کنیم. پرسیدم: می‌خواهی چه کار کنی؟ گفت: هیچ، من به قرارگاه خبر نمی‌دهم. گفتم: حاجی ناراحت می‌شود. گفت: من امشب تکلیف لشکر و این دو نفر را روشن می‌کنم و فردا می‌گویم برای آن‌ها چه اتفاقی افتاده است. بعد از اینکه حاج قاسم رفت، باز بچه‌ها با دوربین همه جا را نگاه کردند و تا جایی که امکان داشت جلو رفتند، ولی فایده‌ای نداشت.

صبح روز بعد که در محوطه مقر بودیم، حسین را دیدم که با خوشحالی به من می‌گفت: «هم اکبر موسایی‌پور را دیدم و هم صادقی را.» پرسیدم: «کجا هستند؟» گفت: «جایی نیستند. دیشب آن‌ها را در خواب دیدم که هر دو آمدند. اکبر جلو بود و حسین پشت سر او.» بعد گفت: «چهره اکبر خیلی نورانی‌تر بود. می‌دانی چرا؟» گفتم: «نه.» گفت: «اکبر اگر توی آب هم بود نماز شبش ترک نمی‌شد؛ ولی حسین اینطور نبود. نماز شب می‌خواند، ولی اگر خسته بود نمی‌خواند، دلیل دیگرش هم این بود که اکبر نامزد داشت و به تکلیفش که ازدواج بود عمل کرده بود. ولی صادقی مجرد مانده بود.» بعد گفت: «دیشب اکبر توی خواب به من گفت: ناراحت نباشید عراقی‌ها ما را نگرفتند، ما برمی‌گردیم.» پرسیدم: «اگر اسیر نشده‌اند چطور برمی‌گردند؟» گفت: «احتمالاً شهید شده‌اند و جنازه‌هایشان را آب می‌آورد.» پرسیدم: «حالا کی می‌آیند؟» گفت: «یکی شب دوازدهم و دیگری شب سیزدهم.» پرسیدم: «مطمئن هستی؟» گفت: «خاطرت جمع باشد.»

بیشتر بخوانید

شب دوازدهم از اول مغرب مرتب لب آب می‌رفتم و به منطقه نگاه می‌کردم که شاید خواب حسین تعبیر شود و آب جنازه بچه‌ها را بیاورد ولی خبری نمی‌شد. اواخر شب خسته و ناامید به سنگر برگشتم و خوابیدم. حوالی ساعت 4 صبح با صدای زنگ تلفن صحرایی از خواب پریدم. اکبر بختیاری که آن شب نگهبان بود، مضطرب و شتابزده گفت: «حاج حمید زود بیا اینجا یک چیزی روی آب است و به این سمت می‌آید.» حاج اکبر مسئول خط و حسین هم لب آب ایستاده بودند. مدتی صبر کردیم، دیدیم جنازه شهید صادقی روی آب است. حسین جلو رفت و آن را از آب گرفت. شب سیزدهم هم حدود ساعت دو یا سه شب بود که موج‌های آب پیکر اکبر را به ساحل آورد و خواب حسین کاملاً تعبیر شد.

انتهای پیام/

واژه های کاربردی مرتبط

بیشتر بخوانید...

شهید سلیمانی در نامه‌اش به همرزم دوران دفاع مقدس چه نوشت؟

هر گلی زدی به سر خودت زدی


گاهی:

                حاضر نیستیم حتی برای خودمون هم کاری کنیم!!!

گاهی:

                 برای نابودی دیگران خودمون رو نابود میکنیم!!!

وهمیشه:

                 برای غیر خدا کار کردیم تا دلت بخواد!!!

وخدا میگه:

                    هر گلی زدی به سر خودت زدی!!!


 ان احسنتم احسنتم لانفسکم وان اساتم فلها

خوب یا بد کردی!!


به خود برمیگرده!!1


انتخاب با تو؟!!

اسرا-7

 

شـــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــدا


یه عده فقط برای خدا کار میکردند...


راه میری برای رضای خدا باشه


میخوابی برای رضای خدا باشه...


هـــر چـــی رهـــبرمون بگـــه

عراقی ها گشته بودند..پیدایش کرده بودند


آورده بودندش جلوی دوربین برای مصاحبه


صورت بدون مویش،صدای بچه گانه ش،همه چیز جور بود


پرسید:قبل از جنگ چه کار میکردی؟


گفت:درس میخوندم


پرسید:کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟


گفت:نمی اوردنم،به زور اومدم،با گریه و التماس


پرسید:اگر صدام آزادت کنه چیکار میکنی؟


گفت: "ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه "


فقط همین دو تا سوال را پرسیدبودند که یک نفر گفت: کات!


منبع:کتاب" آسمان مال آن هاست"


عمليات بيت المقدس

منطقه عمليات : منطقه عمومي عمليات بيت المقدس در ميان چهار مانع طبيعي محصور است، كه از شمال به رودخانه  كرخه كور، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق به رودخانه كارون و از غرب به هور الهويزه منتهي مي شود. منطقه مزبور به جز جاده نسبتا مرتفع اهواز – خرمشهر، فاقد هر گونه عارضه مهم براي پدافند است. همين امر موجب شد تا زمين منطقه – به دليل مسطح بودن – براي مانور زرهي مناسب، و براي حركت نيروهاي پياده – به دليل در ديد و تير قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژيك منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، پادگان حميد، جفير، جاده آسفالت اهواز –  خرمشهر، شهر هويزه و رودخانه هاي كارون،  كرخه كور و اروند  بود.

 شرح عمليات  : عمليات بيت المقدس در 30 دقيقه بامداد روز 10 ارديبهشت 1361 با قرائت رمز عمليات بسم الله الرحمن الرحيم . بسم الله القاسم الجبارين، يا علي ابن ابي طالب از سوي فرماندهي در چهار مرحله  آغاز شد.

شهيد آيت الله صدوقي و مرحوم آيت الله مشكيني نيز كه در كنار فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه كربلا حضور داشتند، هر يك به طور جداگانه، پيام هايي را به وسيله بي سيم خطاب به رزمندگان اسلام قرائت كردند.

عمليات بيت المقدس  به چهار دوره زماني تقسيم که به جهت اختصار فقط به شرح مرحله چهارم می پردازيم.

مرحله چهارم :عمليات از 1 تا 4 خرداد 1361:

سرانجام  در ساعت 22:30 اول خرداد 1361 تلاش براي آزادي سازي خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارين يا محمد بن عبدالله (ع)» آغاز شد در برابر تك سريع و غافلگيرانه، نيروهاي عراقي دچار وحشت وسرگرداني شديد شدند و نتوانستند واكنش مهمي از خود نشان دهند و ارتباط يگان هاي دشمن با يكديگر قطع شد. فرار افسران و درجه داران و سربازان عراقي از منطقه خرمشهر گوياي از هم پاشيدگي سازمان يگان هاي دشمن بود.

در روز دوم خرداد نتيجه پيكار بسيار درخشان بود و قرارگاه كربلا به هدف خود كه احاطه كامل خرمشهر بود، رسيد. تعداد اسراي عراقي در اين روز از 2830 نفر تجاوز كرد و يگان هايي از دشمن كه در منطقه بين نهر عرايض و شلمچه مستقر بودند، به ميزان زياد منهدم شدند.

با وجود حضور گسترده هواپيماهاي عراقي در آسمان منطقه، عقابان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش در پشتيباني از يگان هاي رزمنده، در صحنه عمليات بيت المقدس حضوري فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقي ها بر روي شط العرب و مناطق تجمع آنان در آن سوي رودخانه، نقش ارزنده اي در آزاد سازي خرمشهر ايفا كردند. در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه كربلا پس از بررسي آخرين وضعيت، تصميم گرفت تا نيروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نيروهاي عراقي پاك گردانند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهايي از رزمندگان ايران به آن سوي رودخانه وارد شدند.

 

 

 از طرف ديگر جمعي از نيروهاي عراقي با استفاده از تاريكي شب و قايق اقدام به فرار كردند كه تعدادي از اين قايق ها توسط تكاوران نيروي دريايي هدف قرار گرفت و سرنشينان آن ها غرق شدند.

نيروهاي عراقي از ساعت سه و پنجاه دقيقه بامداد تا نيم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه 3 بار اقدام به پاتك كردند و تلاش نمودند تا از طريق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خرمشهر را بشكنند، اما هر بار با پايداري و مقاومت دلاورانه رزمندگان ايراني مواجه شدند و با دادن خساراتي عقب نشيني كردند.

در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد در حالي كه درگيري شديدي بين قواي ايراني و نيروهاي عراقي در شمال نهر خين جريان داشت و دشمن در فكر شكستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ايراني از جناح غرب و خيابان كشتارگاه وارد شهر شدند. ناحيه گمرك خرمشهر در كنار اروند اندكي مقاومت كرد كه آن هم به سرعت در هم شكسته شد.  در ساعت 12 قواي ايران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نيروهاي متجاوز بعثي كه 24 ساعت در محاصره كامل قرار داشتند، راهي جز اسارت يا فرار و يا كشته شدن نداشتند. بدين جهت واحدهاي عراقي گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.

در ساعت 2 بعد از ظهر، خرمشهر به طور كامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوري اسلامي ايران برفراز «مسجد جامع» و پل تخريب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. بدين ترتيب اين شهر مقاوم كه پس از 35 روز پايداري و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن درآمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) اسارت، بار ديگر به آغوش گرم ميهن اسلامي بازگشت و پيكره پاك آن از لوث وجود متجاوزان تطهير گرديد.

 رزمندگان اسلام در اولين اقدام خود پس از آزاد سازي شهر، نماز شكر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه كردند. خبر آزاد سازي خرمشهر به سرعت در همه جا طنين افكند و ملت ايران اسلامي را كه مدت ها در آرزوي شنيدن چنين خبر مسرت بخشي بودند، غرق در شادي و سرور كرد. مردم به خيابان ها ريختند و با پخش شيريني به جشن و شادي پرداختند. در پايان آن روز امت شهيد پرور ايران با حضور در مساجد، نماز شكر به جاي آورده و با فرا رسيدن شب به يمن پيروزي حق بر باطل بر پشت بام ها نداي الله اكبر سردادند.

 نتايج :     طي عمليات بيت المقدس 5038 كيلومتر مربع از اراضي اشغال شده از جمله شهرهاي خرمشهر و هويزه و نيز پادگان حميد و جاده اهواز – خرمشهر آزاد شدند. علاوه بر اين شهرهاي اهواز، حميديه و سوسنگرد از تيررس توپخانه دشمن خارج گرديدند. هم چنين 180 كيلومتر از خط مرزي تامين شد.

1- با فتح خرمشهر، برتري نظامي ايران بر عراق مورد تاييد كارشناسان و تحليل گران نظامي قرار گرفت.

2- فتح خرمشهر موجب انفعال ارتش عراق شد؛ به گونه اي كه نظاميان عراقي تا مدت زيادي نتوانستند از لاك دفاعي خارج شوند.

3- عمليات بيت المقدس موجب شد تا كشورهاي عرب منطقه به تقويت مالي و نظامي عراق مبادرت ورزند.

4- طي اين عمليات حدود نوزده هزار تن از نيروهاي دشمن به اسارت درآمده و بالغ بر شانزده هزار تن كشته و زخمي شدند.

جنگ خرّمشهر

نزديک به چهل روز در خرّمشهر مقاومت کرديم تا نگذاريم شهر به اشغال عراقي‌ها درآيد. در اين مدّت، رهبر معظم انقلاب با شجاعتي کم نظير، به مواضع دشمن بعثي يورش مي‌برد، آرايش تانک‌هاي آنان را به هم مي‌زد و مانع پيشروي عراقي‌ها مي‌شد. معظم له گاه در گروه‌هاي 3 و 5 نفره، تا اعماق نيروهاي دشمن پيش مي‌رفتند و با شناسايي دقيق منطقه عملياتي، اطلاعات نابي را به‌دست مي‌آورند، تا هنگام ملاقات با امام‌خميني(ره)، بهترين و جديدترين اطلاعات را به ايشان بدهند.حجت‌الاسلام والمسلمين ذوالنور جانشین اسبق نمایندگی ولی فقیه در سپاه

امام خمينی (ره)

خرمشهرراخدا آزادکرد.

زندگینامه سردار شهید علی‌اکبر حسین ‌پوربرزشی‌ جانشین مخابرات قرارگاه سوم قدس

دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : جلال طبسی

علی اكبر حسین پور برزشی - فرزند حسین - در دوم خردادماه سال 1335 در شهرستان مشهد متولد شد. 

كودكی آرام بود. برای یادگیری قرآن به مكتب رفت. بعد از دو ماه خواندن قرآن را آموخت و استادش او را بسیار تشویق می كرد. 

سه سال از دوره ابتدایی را در مدرسه عسكریه و دو سال دیگر را در مدرسه جوادیه گذراند. 

پس از آن در هنرستان در رشته برق تحصیل نمود. پس از اخذ دیپلم در مغازه الكتریكی به كار مشغول شد. 

در اوقات فراغت علاوه بر ساختن كار دستی ،كتابهای سیاسی - علمی، كتابهای شهید مطهری، رساله امام(ره)، اصولكافی، مكارم الاخلاق و بیشتر كتابهای تخصصی رشته برق را مطالعه می كرد. همچنین به ورزش شنا می پرداخت. 

به نماز اول وقت و نظم در كارها مقید بود و دیگران را هم تشویق می كرد. 

به وسیله یك دستگاه ضبط بزرگ و چند ضبط كوچك نوارهای امام(ره) را تكثیر می كرد. به راهپیمایی می رفت، شبها در پشت بام «ا... اكبر» می گفت. 

به پخش عكسهای امام(ره) و چسباندن آنها به در خانه ها می پرداخت. از راهپیمایی ها عكس می گرفت و برای تبلیغات از آنها استفاده می كرد. 

بسیار شجاع بود. از ساواكی ها نمی ترسید. حرفش را می زد و خدا هم كمكش می كرد. 

در اوایل انقلاب با عده ای از هم سن و سالانش به نگهبانی از منازل همسایه ها می پرداخت. تمام خانه های محل را سیم كشی كرده بودند و توسط یك زنگ كه در پایگاه اصلی وصل بود، می توانستند در صورت مشكل همسایه ها را كمك نمایند و علی اكبر حسین پور در این كارها همیشه پیشقدم بود. 

دومین كمیته را در مسجد جوادالائمه(ع) تشكیل دادند و در آنجا به محافظت از محله و یا هر جایی كه نیاز بود می پرداختند. 

با تأسیس بسیج وارد این نهاد شد. تمام وقتش در خدمت بسیج بود. به نگهبانی می پرداخت و بعد از مدتی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. 

هر جا نگهبانی سخت تر بود او همیشه پیشقدم می شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به صورت عكاس و خبرنگار فعالیت می كرد و از تظاهرات و راهپیمایی ها عكس می گرفت. 

بعد از مدتی مسؤول برق كل سپاه شد. كارهای مخابراتی سپاه را هم او انجام می داد. از وسایل سپاه استفاده شخصی نمی كرد و بسیار مقید بود. 

به جلسات قرآن می رفت. در دعای كمیل، ندبه، نماز جمعه شركت می كرد. 

برای دفاع از دین، ناموس و اسلام جبهه را بر همه چیز ترجیح داد.در عملیات های فتح بستان، والفجر یك، والفجر مقدماتی، كربلای 4 و 5 حضور داشت. 

تمام وقتش را صرف كارهای جبهه می كرد. به دنبال كارهای عملیات بود و استراحت نداشت. می گفت:«كار واجب تر است.» به سركشی از واحدهای مخابراتی لشكر از نظر تعمیراتی، جوشكاری و... می پرداخت. 

مدتی مسؤول مخابرات تیپ جوادالائمه بود و بعد مسؤول مخابرات تیپ ویژه شهدا شد.قائم مقامی سپاه سوم قدس را نیز برعهده داشت.در زمان جنگ نمایشگاهی از مناطق جنگی درست كرد و به نمایش عموم گذاشت. 

همرزم شهید می گوید: «شهید حسین پور مسؤول مخابرات بود. در شمال عراق و در منطقه خرمال، هواپیماهای دشمن به بمباران منطقه پرداختند. 

ایشان در نفربر بود كه بمبی در نزدیكی آن اصابت می كند و سر ایشان به سقف نفربر می خورد و می شكافد و ایشان به شهادت می رسد.» 

در روز مبعث حضرت رسول اكرم(ص) و در تاریخ  1366.12.26 در عملیات كربلای 10 در منطقه غرب خرمال ماووت به درجه رفیع شهادت نایل گشت. 

پیكر مطهر وی پس از انتقال به مشهد، در خواجه ربیع به خاك سپرده شد.

 

حاج خانم از این که پسرش بعد از سه سال هنوز نمی توانست روی پا بایستد، ناراحت بود. می نشست و می گفت: 

حسین اقا، بچه را ببریم به یک دکتر دیگر هم نشان بدهیم. 

حسین آقا که از آن همه دکتر و درمان بی نصیب به خانه برگشته بود، به هیچ درمان دیگری اعتماد نداشت. اما نمی خواست دل مادر فرزندش را بکشند. حاج خانم یک بار گفته بود: 

بچه ام بزرگ شود نتواند راه برود، گریبان مان را می گیرد و می گوید شما من را نبردید دوا و درمان. 

این حرف او، حسین آقا را نگران کرده بود. پس باید او را می برد. باید بچه را می برد دکتر تا فردا که جوانی شد، نخواهد جوابگوی کاری که نکرده، باشد. آن دکتر هم مثل دکتر های دیگر گفت: 

بچه ی شما مشکلی ندارد، اگر صبر کنید حتما راه می افتد. 

حاج خانم گریه می کرد و معتقد بود که دکترها راستش را به او نمی گویند. 

حسین آقا، علی اکبر را گرفت توی آغوشش و رو به روی زن نشست روی زمین. 

زن، مگر خودت نگفتی که پیش از تولد علی اکبر خواب دیدی؟ مگر نگفتی در عالم خواب کسی گفته این بچه، سه نشانه دارد. دیدی که نشانه ها درست بود. پس دلیلی برای دلواپسی نمی ماند. این طور بی تابی نکن. بچه ام سه سالش است، هوشیار است، می فهمد، ناراحت می شود. 

اما این حرف ها نمی توانست مادر را که فرزند دومش، سه سال نتوانسته راه برود، تسلی بدهد. پس باید غمگین و دلنگران می متند. 

انتظار حاج خانم یک سال دیگر هم طول کشید و درست در پایان زمانی که از هر گونه دروا و درمان ناامید شده بود، دل به ضریح امام هشتم گره زد و پسرش را به او سپرد. علی اکبر چهار ساله بود که خاک مشهد توانست ضرب آهنگ گام های کودکانه او را حس کند، خاک یکی از کوچه های جنوب شهر در محله پایین خیابان. بی راه نیست اگر بگوییم آغاز راه رفتن کودک گام نهادن در مسیر مکتب خانه، به مقصد آموختن قرآن بود. زیرا درست در آغار سال پنجم زندگی، شروع به آموختن قرآن کرد. 

مدرس مکتب خانه از پذیرفتن کودکی به این خردسالی امتناع می کرد. می گفت: 

او هنوز چیزی نمی فهمد. بچه های مکتب خانه من همگی از او بزرگترند. 

اما حاج خانم نمی خواست بی نصیب باز گردد. مقابل امتناع او، اصرار کرد تا موفق شد پسر خود را بنشاند پشت رحل قرآن. 

هنوز چند روزی نگذشته بود که مکتب دار پیر پیغام داد به پدر یا مادرت بگو بیایند این جا، کارشان دارم. وقتی حاج خانم رفت، مکتب دار با عذر خواهی از پیشداوری خود، گفت: 

علی اکبر باهوش است. او خیلی زودتر از بچه های دیگر یاد می گیرد. 

حاج خانم، خوشحال، از این پیشامد، سه ماه صبر کرد تا علی اکبر قرآن را تمام کند و بتواند سوره های جزء سی ام را از حفظ بخواند. 

داشتن پسری با این میزان هوش و استعداد، برای زن و مردی که خانه ی اجاره ای داشتند و ارتزاق شان به نان کارگری و بنایی بود، افتخاری بود غیر قابل انکار. علی اکبر شش ساله که شد، در دبستان جوادیه در محله پایین خیابان مشهد، آغاز به تحصیل کرد. مدرسه ی جوادیه یکی از معدود مدارسی بود که در شهر مشهد با موازین و شعائر اسلامی اداره می شد و این فرصت خوبی بود برای فرزندی که باید سال ها بعد پرچمدار اسلام باشد. 

زمانی که علی اکبر دوران ابتدایی خود را تمام کرد، اتفاقات متعددی در خانواده افتاد. خانواده با زحمات روز و شب پدر، از مستاجری رها شدند و با خریدن قطعه زمینی، توانستند خانه محقری در همان محله پایین خیابان درست کنند. 

برادر ها و خواهر هایش به دنیا آمده بودند. چرخاندن چرخ زندگی خانواده ای با چند سر عائله، شرایط دشواری را برای حاج آقا پیش آورده بود. مرد، خودش را به آب و آتش می زد لقمه حلال روزی خانواده، به حرام آلوده نشود. 

بنایی شغلی کم در آمد و نا منمظم بود. شش ماه کار و شش ماه بی کاری، جواب خرج خانواده را نمی داد. بی تردید این هم سعادتی بود که حاج آقا با پسر بزرگش ابراهیم، برای کار به سرزمین ابراهیم (ع) مکه معظمه مهاجرت کردند و شش ماه آن جا ماندند. بازگشت شان، پسر بزرگ خانواده را به فکر وا داشت تا پدر را ترغیب کند تا برای رهایی از بی کاری، شغلش را تغییر دهد و مغازه الکتریکی کوچک دایر کنند. مغازه ای که توانست جرقه های نبوغ دومین پسر خانواده یعنی علی اکبر را شعله ور کند. حالا علی اکبر آن قدر بزرگ شده بود که بتواند کنار پدر و برادر بزرگش شانه زیر بار مخارج خانواده بدهد. همین امر باعث شد که تصمیم بگیرد در رشته الکترونیک ادامه تحصیل بدهد. همه ی معلمان هنرستان سینا تصدیق کردند که علی اکبر حسین پور در رشته الکترونیک، ذهنی خلاق دارد. همین نبوغ دلیلی بود که اهالی محله پایین خیابان، پسر حاج آقا حسین پور را به نام بشناسند و کارهای برقی اگر چه کم و بیش وسیله الکتریکی داشتند که خراب می شد، در خانه ی آنها را بزنند. البته آن زمان وسایل الکتریکی در خانه ها کم یافت می شد و اگر بود، محدود می شد به یک دستگاه رادیو ترانزیستوری، پنکه و ضبط صوت. یکی از همین دستگاه های کم یاب ضبط صوت شخصی علی اکبر بود که ده ها بار آن را باز کرده و با دستکاری قطعات آن توانسته بود به اختراع جدیدی دست پیدا کند. 

در آن سال های دبیرستان، توسط حاج آقا موسوی یکی از روحانیون مشهد با نام امام خمینی آشنا شده و نوارهای ایشان را گوش می کرد. از همین جا بود که نوای دلنشینی از بلندگوی ضبط صوتش به گوش او می رسید که او را مصمم می کرد تا پای جان، با این حکایت همراه شود. 

اندکی بعد، با پخش اعلامیه های آقا در مسجد جواد الائمه، گام بلندتری بر داشت و به صف نیروهای انقلابی پیوست. 

سرانجام، به اختراعی که انتظار داشت، دست یافت. ساخت وسیله ای با حساسیت جذب فرکانس بسیم های ساواک و شنود و گفت و گوهای آنان. همین امر باعث شد که بارها کوچه ی آن ها را زیر نظر بگیرند و مغازه و خانه حاج آقا حسین پور را بازرسی کنند. اما هیچ وقت موفق به پیدا کردن سر نخی نشدند. 

هنوز مردم محله پایین خیابان، شب های حکومت نظامی را به یاد دارند. شب هایی که علی اکبر، با ساخت فرستنده رادیو، با همه ی همسایه ها ارتباط برقرار کرده بود تا مبادا همسایه ای به علت منع رفت و آمد دچار مشکل باشند یا احتیاج به کمک داشته باشند. 

حکومت نظامی، نفس های آخر نظامی حکومت طاغوت بود. 

هنگامی که خورشید انقلاب طلوع کرد، اولین کمیته انقلاب اسلامی مشهد در مسجد کرامت مشهد گشایش یافت و بلافاصله دومین جوانه در مسجد جواد الائمه پایین خیابان، درست رو به روی خانه ی آقای حسین پور به بار نشست. کمیته ای با اعضای شیفته ای نظیر شهید بابا نظر، شهید علی مردانی و شهید علی اکبر حسین پور. 

پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، علی اکبر وارد سپاه شد و در بخش تبلیغات مشغول فعالیت شد. کسانی که از توانایی و خلاقیت او مطلع بودند، به توانمندی در بخش مخابرات، بیش از تبلیغات اعتقاد داشتند. بدین ترتیب، علی اکبر به قسمت مخابرات تیپ 18 جواد الائمه، فعالیت ماندگاری را بروز داد. 

حضور در جبهه ها، منتهای آرزوی او بود و به آن دست یافت. 

حصور در عملیات فتح بستان، والفجر مقدماتی، والفجر یک، والفجر 4 و... و نیز پشتیبانی مخابراتی سپاه در سایر عملیات دفاع مقدس، کارنامه ی زرینی از علی اکبر به یادگار گذاشت.

زمانی پدر، عمو و دو برادرش شانه به شانه او با خصم جنگیدند و زمانی دیگر برادر کوچک ترش به فیض شهادت نایل آمد. 

علی اکبر در سال 1363 با نوه ی دایی خود ازدواج کرد و ثمره ی این ازدواج پسری بود که به تبرک، نام برادر شهیدش را برای او برگزید. 

منطقه ی عملیاتی والفجر ده در منطقه خرمال و حلبچه، ناظر عروج قهرمان ما به جانب آسمان بود. ساعت هشت صبح روز بیست و ششم اسفند 1366 همزمان با مبعث رسول اکرم بر اثر اصابت ترکش به مرتبه ی رفیع شهادت نایل و در مشایعت چشم های گریان مردم مشهد، در محوطه ی بقعه خواجه ربیع به خاک سپرده شد. 

منبع:روی موج اف-ام،نوشته ی کرامت یزدانی،نشر ستاره ها،مشهد-1386

شهید هاشم بندار

شهید هاشم بندار

 فرمانده گردان لیله القدر لشکر 5نصر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

بیست و دوم فروردین ماه سال 1344 در روستای حسین آباد متولد شد. 
کودکی پر جنب و جوش بود و با صحبت های شیرین بقیه را می خنداند. 
فاطمه بادل ( مادرش ) می گوید: «زمانی که چهار ساله بود می گفت: می خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسایگان را وعده ی رفتن به کربلا و زیارت می داد. در ماه محرم و صفر در هیات های سینه زنی شرکت می کرد و از عزاداران امام حسین (ع) پذیرایی می کرد.» 
در روز عاشورا و تاسوعا در تغزیه خوانی شرکت می کرد و به عنوان یکی از بچه های امام حسین (ع) و یا یکی از طفلان مسلم (ع) بود. 
در پنج سالگی پدرش فوت کرد و او به همراه دیگر برادرانش در مغازه ی پدر مشغول به کار شد. 
به مادرش بسیار احترام می گذاشت و در کارهای خانه به او کمک می کرد. 
دوره ی ابتدایی را در مدرسه آستانه پرست فعلی و دوره ی دبیرستان را در مدرسه ی مدرس مشهد به پایان برد. به خاطر شروع جنگ تحمیلی تحصیلات دبیرستان را رها کرد و به جبهه های حق علیه باطل شتافت. 
به خاطر علاقه به خواندن کتاب عضو کتابخانه بود. کتاب های مذهبی، شهید مطهری و محمود حکیمی را مطالعه می کرد. 
اوقات فراغت به ورزش های شنا، فوتبال و کوهنوردی می پرداخت. عضو بسیج بود به مسجد می رفت. علاوه بر کار در مغازه ی پدرش درس نیز می خواند.
به نماز بسیار اهمیت می داد. در جلسات قرآن حضور می یافت. در دعای ندبه، توسل و کمیل شرکت می کرد و یکی از فعال ترین افراد حاضر در این جلسات بود. 
مشکلات را تا جایی که می توانست حل می کرد. به مستضعفین کمک می رساند. مسائل دینی را رعایت می کرد. خمس می داد. صله ی رحم را به جا می آورد. 
او از افرادی که در کنار خیابان می ایستادند و برای مردم مزاحمت ایجاد می کردند، ناراحت بود. با آن ها صحبت می کرد تا به راه راست هدایت شوند. 
هاشم بندار فردی معاشرتی، اجتماعی، خوش اخلاق و خوشرو بود، به طوری که کسی از او ناراحت نبود. 
مادر شهید می گوید: «اخلاق و رفتار او طوری بود که حتی پیرمرد 70 ساله به او سلام می کرد.» 
قبل از انقلاب در راهپیمایی ها شرکت می کرد. زمانی که دوازده ساله بود، همراه من در راهپیمایی ها شرکت می کرد. من او را با خود به تظاهرات می بردم. یک روز در تظاهراتی که در راه آهن بود، ماموران رژیم به طرف تظاهرکنندگان تیراندازی می کردند و گاز اشک آور می انداختند، به طوری که چشم هایمان باز نمی شد. او به من می گفت: مادر، نترسی چیزی نیست. و بعد ما توانستیم با کمک مردم از آن معرکه نجات پیدا کنیم. 
او با این که دوازده ساله بود، در تظاهرات شرکت می کرد و به همراه دوستانش بر روی دیوارها شعار می نوشت. او در درگیری های نهم و دهم دی ماه و 22 بهمن ماه حضور داشت. به پخش اعلامیه می پرداخت و شب تا صبح اعلامیه های امام را در داخل منازل می انداخت. 
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج فعالیت می کرد و شب ها در خیابان به نگهبانی می پرداخت. مسئول آموزش بسیج بود و به نیروها اسلحه شناسی را آموزش می داد. 
او با مخالفین انقلاب و اسلام صحبت می کرد تا آن ها را اصلاح نماید. با کسانی که عقیده ای مخالف با انقلاب داشتند معاشرت نداشت. با کسانی رفت و آمد می کرد که با او هم عقیده باشند. علاقه ی زیادی به امام داشت و به شدت از امام و و انقلاب حمایت و پشتیبانی می کرد. با ضد انقلابیون درگیر می شد و به مخالفت با آن ها برمی خاست. برای مبارزه با منافقین و ضد انقلابیون چندین بار به کردستان اعزام شد. مخالف ایده های بنی صدر بود. 
در 14 سالگی به جبهه رفت. سنش برای رفتن به جبهه کم بود، به همین خاطر کپی شناسنامه اش را دست کاری کرد تا بتواند به جبهه برود. 
اودر مصاحبه ای در مورد جنگ گفته است: «جبهه و جنگ مانند قلب انسان است. اگر قلب از کار بیفتد، تمام اعضای بدن از کار می افتند. اگر در جنگ خللی وارد شود، کشور سقوط می کند. پس باید تلاش کنیم جبهه ها را پر کنیم و امام را تنها نگذاریم تا هرچه زودتر پیروز شویم.»
در بیشتر عملیات از جمله، عملیات ام الحسنین، طریق القدس، فتح المبین، فتح بستان، شکست حصر آبادان، آزادی سازی خرمشهر، رمضان، بدر، خیبر، والفجرها و کربلاها، چه در لباس یک بسیجی عاشق امام و چه به عنوان فرمانده ی گردان رزمی شرکت داشت. دوره ی آموزش فرماندهی را در تهران گذرانده بود. 
در جبهه مدتی بی سم چی و مدتی فرمانده بود. در فتح قله های الله اکبر در کنار شهید چمران و همرزمان دیگر، بی سیم چی بود و بعد فرمانده ی گردان لیله القدر شد. همچنین فرماندهی گردان رزمی مخابرات را نیز برعهده داشت. 
می گفت: «تا زمانی که جنگ باشد در جبهه می مانم.» او بسیار متواضع و فروتن بود. ذکر مسئولیتش او را رنج می داد. می گفت: «ذکر مسئولیت همراه اسم لزومی ندارد.» 
او چه زمانی که بی سیم چی بود و چه زمانی که عنوان فرماندهی داشت، کارهایی فراتر از حد مسئولیتش انجام نمی داد. او بسیار متواضع بود. سنگر ها را جارو و چای درست می کرد. 
محمد امیری ( همرزم شهید ) می گوید: «اولین بار اعزامم به جبهه در واحد مخابرات بودم. در منطقه ی حمیدیه ی اهواز شهید بندار را دیدم که فرماندهی مخابرات را برعهده داشتند و در حال شستن لباس های شخصی خود بودند. هرچه اصرار کردم که اجازه دهند من این کار را انجام دهم، نگذاشتند.» 
در سال 1362 عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. 
در عملیات بدر در منطقه ی هورالعظیم او فرمانده ی گردان لیله القدر بود. در شبیخونی که عراق زد، باعث شد که آن ها شکست بخورند و از 300 ـ 400 نفر نیرو فقط 13 ـ 14 نفر باقی مانده بود و نزدیک قریب بود که آن هم اسیر شوند و تنها یک قایق موتوری بود که توان حمل 14 نفر را نداشت. ابتدا آن ها تمام بی سیم ها را از بین بردند تا رمزی به دست دشمن نیفتد. شهید به همراه 5 نفر دیگر در آن محل ماندند و بقیه را به پشت جبهه منتقل کردند. سپس آن ها با یک قایق پارو زدند و خود را به نیزار رساندند. حدود 18 ساعت در آن نیزارها ماندند و بعد با همان قایق به پشت جبهه برگشتند.» 
هاشم در زمان عملیات از افراد آگاه و مقتدر دعوت می کرد تا خودشان را به عملیات برسانند. او با نیروها در خصوص عملیات مشورت می کرد و نیروها را از لحاظ قدرت بدنی می سنجید و بعد آن ها را گلچین می کرد و هر کدام را در واحدی که توانایی داشتند، قرار می داد. مثلاً عده ای در واحد تخریب، عده ای برای واحد اطلاعات و عده ای برای ادوات و برای هر کدام یک مسئول انتخاب می کرد. 
او چندین مرتبه به طور سطحی مجروح شده بود. در یکی از عملیات ها شیمیایی شد. در سال 1362 در عملیات والفجر یک از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. با این که مسئولین اجازه ی ماندن او را در سپاه مشهد داده بودند ولی او قبول نکرد. می گفت: «این جا برایم مانند زندان است 
به خانواده اش توصیه می کرد: «به جبهه بیایید و در جنگ شرکت کنید و از مملکت خود دفاع کنید. راه شهدا را ادامه دهید. از خط رهبری فاصله نگیرید. بچه هایتان را در این راه تشویق کنید. تقوای الهی را پیشه نمایید. حجابتان را رعایت کنید. امام را تنها نگذارید. باید در جنگ پیروز شویم تا همه به کربلا برویم.» 
هاشم منطقه ی جنگی را کاملاً می شناخت. زمانی که ماشین حمل اسلحه می رسید، سریع خودش را به آن جا می رساند و در پایین آوردن اسلحه کمک می کرد. بسیار فعال بود و فقط در زمان خواندن نماز کفش هایش را از پا بیرون می آورد. در شب های حمله نماز شب می خواند. سرش را روی خاک می گذاشت و آن قدر گریه می کرد که خاک خیس می شد. زمانی که نیروها از نگهبانی برمی گشتند و سرما خورده بودند، او لباس هایش را به آن ها می داد تا گرم شوند و اگر کفش کسی سوراخ بود، چکمه اش را به او می داد. گاهی خودش نگهبانی می داد. او از جبهه و جنگ و از پیشرفت آن تعریف می کرد. می گفت: «امام را تنها نگذارید او نایب امام زمان (عج) است. مبادا از حرف امام سرپیچی کنید آرزو داشت شهید شود. به همین خاطر وصیت نامه اش را خیلی زود نوشته بود. 
هاشم بندار در تاریخ 16/6/1366 در جزیره ی مجنون و در حال ساختن سنگر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه ی سر و چشم به شدت مجروح شد. به طوری که یک چشمش از بین رفته بود و پس از مدتی در بیمارستان امدادی، در تاریخ 1/7/1366 به شهادت رسید. 

فاطمه بادل ( مادر شهید ) می گوید: «زمانی که در بیمارستان امدادی بستری بود و به ملاقاتش رفتم، در بخش بود. سرش را عمل کرده بودند، جراحات زیادی داشت یک چشمش را کاملاً از دست داده بود و یک طرف صورتش به شدت آسیب دیده بود. وقتی مرا دید، گفت: مادر، نگران نباشید من فقط سرما خورده ام و داخل چشمم خاک رفته است، با شستشو خوب می شود. 


صغری بندار ( خواهر شهید ) نقل می کند: «زمانی که به ملاقاتی او رفتم، از شدت درد پاهایش را به هم می مالید. به او گفتم: «هاشم، درد داری؟ گفت: نه. می خواستم ملافه ام را درست کنم.» 
هاشم بندار در تاریخ 19/6/1366 که در منطقه عملیاتی بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. در تاریخ 21/6/1366 در بیمارستان شهید کامیاب بستری گردید. سرانجام در تاریخ 1/7/1366 به درجه رفیع شهادت نایل گشت. پیکر مطهرش در بهشت رضا (ع) دفن می باشد. بعد از شهادت او بسیاری از اقوام به خاطر این که نتوانستند عظمت روحی او را درک کنند، متاسف بودند.

 

 

دفاع مقدس

31 شهريور سالروز شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم بعث عراق عليه جمهوري اسلامي ايران، به عنوان آغاز هفته دفاع مقدس نامگذاري شده است. جنگ تحميلي عراق عليه ايران 2887 روز به طول انجاميد كه طي آن هزار روز نبرد فعال صورت گرفت كه 793 روز حمله از سوي رزمندگان اسلام بود و 207 روز از سوي ارتش متجاوز بعثي. در طول جنگ شمار 381 هزار و 680 نفر از نيروهاي دشمن كشته و يا زخمي شدند و 72 هزار نفر به اسارت نيروهاي اسلام درآمدند. در اين هشت سال 371 فروند هواپيما و 82 فروند بالگرد دشمن منهدم شد. 1700 دستگاه تانك و نفربر، 480 قبضه توپ و سه هزار و 363 دستگاه خودرو نظامي به غنيمت ايران درآمد و پنج هزار و 758 دستگاه تانك و نفربر، 532 قبضه توپ و پنج هزار و 152 دستگاه خودرو نظامي دشمن منهدم گرديد. مقاومت رزمندگان اسلام سبب شد تا ذخاير ارزي عراق كه در ابتداي جنگ، حدود سي ميليارد دلار بود، پس از شكست در عمليات بيت‏المقدس و فتح خرمشهر به صفر برسد و پس از پايان جنگ، اين كشور بيش از هفتاد ميليارد دلار بدهي داشته باشد.
این دفاع هشت ساله در واقع برایند نبردی قرآنی بود که کتاب الله به آن اشاره داشته و به آن تشویق می نمود: و لَولا دَفعُ اللَّهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعضٍ لََهُدِّمَت صَوامِعُ و بِيَعٌ و صَلَواتٌ و مَساجِدُ يُذكَرُ فيهَا اسمُ اللَّهِ كَثيراً : اگر خدا بعضي از مردم را با بعض ديگر دفع نمي كرد ، صومعه‏ها و كليساها و كنيسه‏ها و مساجدي كه نام خدا در آنها بسيار برده مي‏شود ، سخت ويران مي‏شد[1].

پيامبرصلي الله عليه وآله : إنَّ اللَّهَ يُبغِضُ رجُلاً يُدخَلُ عَلَيهِ في بَيتِهِ و لايُقاتِلُ
خداوند دشمن مي‏دارد مردي را كه در خانه‏اش بر او حمله كنند و او نجنگد.[2]

[1] - سوره حج، آیه 40.

[2] - عيون أخبارالرّضاعليه السلام ، ج 2 ، ص 28 .

سلسله مراتب ولايي يك شهيد

فرماندهي سردار شهيد ناصر كاظمي در كردستان زبانزد همه بود. زماني كه فرماندار پاوه شد تمام تلاشش را براي بهبود اوضاع منطقه انجام داد به طوري كه شهيد رجائي در زماني كه نخست وزير بودند به منظور بررسي مسائل منطقه بدون اطلاع قبلي به اورامانات مي روند و سراغ فرماندار را مي گيرند، و به او مي گويند ايشان در عمليات در كوهستان مي باشد و بايستي با بي سيم با ايشان تماس بگيرند تا بيايند. شهيد رجائي منتظر مي ماند تا ايشان از منطقه عملياتي با لباس كردي و لب هاي خشك شده كه دو روز تمام در كوه ها بود مي آيند و آقاي رجائي ايشان را در آغوش گرفته و مي گويند، افتخار ما اين است كه مسئولين ما در صف مقدم هميشه حضور دارند.
سلسله مراتب ولايي براي ناصر به اين ترتيب بود:ائمه اطهار، امام خميني، محمد بروجردي.
شهيد بروجردي براي ناصر، حلقه اتصال به امام بود و او را بسيار دوست مي داشت. همسر شهيد مي گويد: «وقتي شهيد بروجردي به خانه تلفن مي زد، ناصر براي صحبت با ايشان، اگر نشسته بود، تمام قد مي ايستاد و هميشه در خانه ذكر عرفان و ايمان ايشان بود.»
علاقه بروجردي هم به ناصر استثناي بود. هشت ماه فاصله بين شهادت كاظمي و بروجردي وجود داشت. در اين مدت كسي به ياد ندارد بروجردي درست و حسابي خنديده باشد و يا حال و هواي كاظمي زود به زود به سرش نزند. چند بار كاظمي را به خواب ديده بود و دفعه آخر هم چند روز قبل از شهادتش در عالم رويا ناصر دستش را گرفته و از يك دره سياه و تاريك بالا كشيده بود و بروجردي اين را نشانه شهادت خود مي دانست كه همين طور هم شد.
درباره علاقه كاظمي به حضرت امام هم تنها به ذكر يك خاطره از همسرش اكتفا مي كنم:
«يك بار وقتي آمد به خانه، از خوشحالي روي پا بند نبود. بالا و پايين مي پريد و مثل بچه ها ورجه وورجه مي كرد. وقتي دليل حال و روز غيرعاديش را پرسيدم، گفت: «امروز با امام جلسه داشتيم. من دير به جماران رسيدم و ميون جلسه رفتم تو. فكر كردم همه اول كار دستبوس امام رفتن و زودي جلو رفتم و دست امام رو بوسيدم تا از قافله عقب نمونم، نگو دستبوسي به آخر جلسه افتاد. آخر جلسه هم كه همه رفتند دستبوس امام، منم يك بار ديگه دست ايشان رو بوسيدم. مي بيني خانم! مي بيني خدا چقدر منو دوست داره كه كاري كرد تا دير به جلسه برسم و دو بار دست امام رو ببوسم.»

جانباز آملي به همرزمان شهيدش پيوست

آمل - خبرنگار كيهان:
پيكر مطهر عباس اسدي از جانبازان دوران دفاع مقدس بر دوش مردم قدرشناس آمل تشييع و در زادگاهش روستاي ترويجان آرام گرفت.
مراسم تشييع پيكر پاك اين جانباز روز پنج شنبه از مقابل مسجد امام رضا(ع) آمل بر فراز دستان مردم شهيد پرور اين شهرستان تشييع شد.
عباس اسدي در سال 1365 در منطقه مريوان بر اثر اصابت گلوله از ناحيه دست چپ و كمر جانباز شد و پس از تحمل 25 سال درد و رنج دعوت حق را لبيك گفت.
جانباز والامقام اسدي متولد 1347 در روستاي ترويجان آمل بود و در هنگام عروج ملكوتي 43 سال سن داشت.
وي از مديران فني سازمان صدا و سيما مركز مازندران بود.

 

 


 

اولين نماز جماعت در قلب دشمن

از همان آغاز كودكي در اجراي دستورات جزئي اسلام پافشاري مي كرد، اولين نماز جماعت را در قلب كشور دشمن بر پا كرد و همان زمان سه كانال تلويزيوني آمريكا آن را پخش كردند، حتي يك بار به همراه دوستانش بدون هيچ نقابي بر چهره در آمريكا تظاهرات كردند، هيچ كس باورش نمي شد. اين كار براي اولين بار در آمريكا انجام مي شد.
جواد ياد عمار ياسر را زنده كرد. در قلب دشمن نمازخواندن، در ميان ستون هاي كفر بلال زمان شدن كاري بس دشوار است. جواد پايه هاي قدرت را لرزاند و نشان داد اين مهم نيست كه قدرت را در دست نداشته باشي، آنها حتي عكس العمل كوچكي به فريادهاي الله اكبر در نزديكي كاخ سفيد نشان ندادند.
راوي: خانواده شهيد جواد اسدالله زاده
جواد سال 1329 در شهر مشهد چشم به جهان گشود. دوران كودكي را در آغوش پرمهر خانواده سپري كرد و در سن هفت سالگي به عرصه علم و دانش راه يافت. پس از اخذ مدرك ديپلم وارد دانشكده اقتصاد شد. دوره كارشناسي را به پايان رساند و به خدمت نظام وظيفه رفت، چندي بعد براي ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و طي پنج سال، دوره فوق ليسانس و دكتراي رشته مديريت را به پايان رساند. در دوران اقامت خود در آمريكا از فعال ترين اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا و كانادا بود و در پنج شهر اين كشور انجمن اسلامي را پايه گذاري كرد. براي اولين بار به همراه هفتصد نفر از دانشجويان مسلمان نماز جماعت را اقامه ترد. زماني كه خميني كبير(ره) قصد بازگشت به ايران را داشت، «تز» دكتراي خود را ناتمام گذاشت و به پاريس رفت تا در كنار امام امت، مبارزات خود را ادامه دهد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي جواد به همراه چند تن از دانشجويان و يك روحاني متعهد، سفارت ايران را در فرانسه پاك سازي نمود و عكس هاي امام(ره) را در آنجا نصب كرد. با ورود به ايران به عضويت «حزب جمهوري اسلامي» مشهد درآمد و به تدريس اقتصاد اسلامي پرداخت و انجمن اسلامي دانش آموزان خراسان را بنيان نهاد. مدتي بعد در تهران مديريت صندوق ضمانت صادرات و تدريس در مدرسه عالي بازرگاني را برعهده گرفت. با آغاز انتخابات مجلس شوراي اسلامي به عنوان اولين كانديداي شهر مشهد معرفي شد. همزمان مسئوليت سازمان «غله تهران» را بر عهده گرفت. در زمان رياست جمهوري شهيد رجايي به «معاونت بازرگاني خارجي وزارت بازرگاني» انتخاب شد. سرانجام نيز پس از سال ها جهاد و مبارزه و خدمت صادقانه در روز هفتم تير ماه سال 1360 درساختمان حزب جمهوري اسلامي در سن 31 سالگي درآتش كينه منافقان كوردل سوخت و شهد شيرين شهادت را نوشيد.

کربـلای جبهـه هـا یـادت بخیـر

نكند جبهه و پيكار فراموش كنيم**نكند عزت و ايثار فراموش كنيم

نكند ياد شهيدان خود از ياد بريم**نزد بيدادگران ناله و فرياد بريم

نكند دست ز دامان ولي برداريم**علم از دست علمدار ولي برداريم

نكند خانه نشين حيدر كرار شود**باز هم فاطمه بين در و ديوار شود

جنگ خرّمشهر

جنگ خرّمشهر

نزديک به چهل روز در خرّمشهر مقاومت کرديم تا نگذاريم شهر به اشغال عراقي‌ها درآيد. در اين مدّت، رهبر معظم انقلاب با شجاعتي کم نظير، به مواضع دشمن بعثي يورش مي‌برد، آرايش تانک‌هاي آنان را به هم مي‌زد و مانع پيشروي عراقي‌ها مي‌شد. معظم له گاه در گروه‌هاي 3 و 5 نفره، تا اعماق نيروهاي دشمن پيش مي‌رفتند و با شناسايي دقيق منطقه عملياتي، اطلاعات نابي را به‌دست مي‌آورند، تا هنگام ملاقات با امام‌خميني(ره)، بهترين و جديدترين اطلاعات را به ايشان بدهند.حجت‌الاسلام والمسلمين ذوالنور جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه

عمليات بيت المقدس

عمليات بيت المقدس

منطقه عمليات منطقه عمومي عمليات بيت المقدس در ميان چهار مانع طبيعي محصور است، كه از شمال به رودخانه  كرخه كور، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق به رودخانه كارون و از غرب به هور الهويزه منتهي مي شود. منطقه مزبور به جز جاده نسبتا مرتفع اهواز – خرمشهر، فاقد هر گونه عارضه مهم براي پدافند است. همين امر موجب شد تا زمين منطقه – به دليل مسطح بودن – براي مانور زرهي مناسب، و براي حركت نيروهاي پياده – به دليل در ديد و تير قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژيك منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، پادگان حميد، جفير، جاده آسفالت اهواز –  خرمشهر، شهر هويزه و رودخانه هاي كارون،  كرخه كور و اروند  بود.

 شرح عمليات  عمليات بيت المقدس در 30 دقيقه بامداد روز 10 ارديبهشت 1361 با قرائت رمز عمليات بسم الله الرحمن الرحيم . بسم الله القاسم الجبارين، يا علي ابن ابي طالب از سوي فرماندهي در چهار مرحله  آغاز شد.

شهيد آيت الله صدوقي و مرحوم آيت الله مشكيني نيز كه در كنار فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه كربلا حضور داشتند، هر يك به طور جداگانه، پيام هايي را به وسيله بي سيم خطاب به رزمندگان اسلام قرائت كردند.

عمليات بيت المقدس  به چهار دوره زماني تقسيم که به جهت اختصار فقط به شرح مرحله چهارم می پردازيم.

مرحله چهارم :عمليات از 1 تا 4 خرداد 1361:

سرانجام  در ساعت 22:30 اول خرداد 1361 تلاش براي آزادي سازي خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارين يا محمد بن عبدالله (ع)» آغاز شد در برابر تك سريع و غافلگيرانه، نيروهاي عراقي دچار وحشت وسرگرداني شديد شدند و نتوانستند واكنش مهمي از خود نشان دهند و ارتباط يگان هاي دشمن با يكديگر قطع شد. فرار افسران و درجه داران و سربازان عراقي از منطقه خرمشهر گوياي از هم پاشيدگي سازمان يگان هاي دشمن بود.

در روز دوم خرداد نتيجه پيكار بسيار درخشان بود و قرارگاه كربلا به هدف خود كه احاطه كامل خرمشهر بود، رسيد. تعداد اسراي عراقي در اين روز از 2830 نفر تجاوز كرد و يگان هايي از دشمن كه در منطقه بين نهر عرايض و شلمچه مستقر بودند، به ميزان زياد منهدم شدند.

با وجود حضور گسترده هواپيماهاي عراقي در آسمان منطقه، عقابان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش در پشتيباني از يگان هاي رزمنده، در صحنه عمليات بيت المقدس حضوري فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقي ها بر روي شط العرب و مناطق تجمع آنان در آن سوي رودخانه، نقش ارزنده اي در آزاد سازي خرمشهر ايفا كردند. در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه كربلا پس از بررسي آخرين وضعيت، تصميم گرفت تا نيروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نيروهاي عراقي پاك گردانند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهايي از رزمندگان ايران به آن سوي رودخانه وارد شدند.

 

 

 از طرف ديگر جمعي از نيروهاي عراقي با استفاده از تاريكي شب و قايق اقدام به فرار كردند كه تعدادي از اين قايق ها توسط تكاوران نيروي دريايي هدف قرار گرفت و سرنشينان آن ها غرق شدند.

نيروهاي عراقي از ساعت سه و پنجاه دقيقه بامداد تا نيم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه 3 بار اقدام به پاتك كردند و تلاش نمودند تا از طريق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خرمشهر را بشكنند، اما هر بار با پايداري و مقاومت دلاورانه رزمندگان ايراني مواجه شدند و با دادن خساراتي عقب نشيني كردند.

در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد در حالي كه درگيري شديدي بين قواي ايراني و نيروهاي عراقي در شمال نهر خين جريان داشت و دشمن در فكر شكستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ايراني از جناح غرب و خيابان كشتارگاه وارد شهر شدند. ناحيه گمرك خرمشهر در كنار اروند اندكي مقاومت كرد كه آن هم به سرعت در هم شكسته شد.  در ساعت 12 قواي ايران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نيروهاي متجاوز بعثي كه 24 ساعت در محاصره كامل قرار داشتند، راهي جز اسارت يا فرار و يا كشته شدن نداشتند. بدين جهت واحدهاي عراقي گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.

در ساعت 2 بعد از ظهر، خرمشهر به طور كامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوري اسلامي ايران برفراز «مسجد جامع» و پل تخريب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد. بدين ترتيب اين شهر مقاوم كه پس از 35 روز پايداري و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن درآمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) اسارت، بار ديگر به آغوش گرم ميهن اسلامي بازگشت و پيكره پاك آن از لوث وجود متجاوزان تطهير گرديد.

 رزمندگان اسلام در اولين اقدام خود پس از آزاد سازي شهر، نماز شكر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه كردند. خبر آزاد سازي خرمشهر به سرعت در همه جا طنين افكند و ملت ايران اسلامي را كه مدت ها در آرزوي شنيدن چنين خبر مسرت بخشي بودند، غرق در شادي و سرور كرد. مردم به خيابان ها ريختند و با پخش شيريني به جشن و شادي پرداختند. در پايان آن روز امت شهيد پرور ايران با حضور در مساجد، نماز شكر به جاي آورده و با فرا رسيدن شب به يمن پيروزي حق بر باطل بر پشت بام ها نداي الله اكبر سردادند.

 نتايج-     طي عمليات بيت المقدس 5038 كيلومتر مربع از اراضي اشغال شده از جمله شهرهاي خرمشهر و هويزه و نيز پادگان حميد و جاده اهواز – خرمشهر آزاد شدند. علاوه بر اين شهرهاي اهواز، حميديه و سوسنگرد از تيررس توپخانه دشمن خارج گرديدند. هم چنين 180 كيلومتر از خط مرزي تامين شد.

1- با فتح خرمشهر، برتري نظامي ايران بر عراق مورد تاييد كارشناسان و تحليل گران نظامي قرار گرفت.

2- فتح خرمشهر موجب انفعال ارتش عراق شد؛ به گونه اي كه نظاميان عراقي تا مدت زيادي نتوانستند از لاك دفاعي خارج شوند.

3- عمليات بيت المقدس موجب شد تا كشورهاي عرب منطقه به تقويت مالي و نظامي عراق مبادرت ورزند.

4- طي اين عمليات حدود نوزده هزار تن از نيروهاي دشمن به اسارت درآمده و بالغ بر شانزده هزار تن كشته و زخمي شدند.

تنهازن تیم اطلاعات عملیات شهید همت +عکس

خودش اینگونه تعریف می کند: آرپیجی زن دستهاش قطع شده بود ما که رفتیم او را بیاوریم دیدم تانک عراقی ها جلو می آیند من او را رها کردم و آر پی جی را بر داشتم آرپیجی زن گفت: تو رو به فاطمه زهرا گلوله را حرام نکن من به سمت تانک شلیک کردم و به تانک اصابت کرد.

خانم امینه وهاب زاده امدادگر دیروز و جانباز 70 درصد شیمیایی امروز است. امدادگرخط مقدم سال های جبهه و جنگ که بخاطر تسلط به زبان عربی در بعضی از عملیات های شناسایی برون مرزی بعضی از فرماندهان همچون همت را همراهی می کرد. او در دوران جنگ تحمیلی 4 سال جنوب بود و نه ماه غرب بود.

به گزارش واحد مرکزی خبر امینه وهاب زاده امدادگر بود ولی اگر پیش می آمد اسلحه هم به دست می گرفت.

خودش اینگونه تعریف می کند: آرپیجی زن دستهاش قطع شده بود ما که رفتیم او را بیاوریم دیدم تانک عراقی ها جلو می آیند من او را رها کردم و آر پی جی را بر داشتم آرپیجی زن گفت: تو رو به فاطمه زهرا گلوله را حرام نکن من به سمت تانک شلیک کردم و به تانک اصابت کرد.


"یکبار شهید و 7 بار مجروح "

خبر می رسد حمله شده و عده ای مجروح نیازمند کمک هستند خانم وهاب زاده داستان را اینگونه نقل می کند: راننده همراهم نیامد من خودم آمبولانس را برداشتم و به سمت منطقه رفتم پس از انتقال مجروحان به آمبولانس حمله شد و من امدادگر مجروح شدم ترکش به شکمم خورد وقتی مرا به اطاق عمل بردند متوجه می شوند نبض ندارم و می فهمم که شهید شده ام. کادر بیمارستان مرا را به معراج شهدا می برند اما زمانی که شهید جدید می آورند می بینند مشما بخار کرده بررسی می کنند متوجه می شوند نبض دارم و من را به بیمارستان منتقل می کنند.

"احساس کردم او مفیدتر است، پس من شیمیایی شدم"

ولی در عملیات والفجر یک وقتی یک مجروح ماسک نداشته ماسکش را به او می دهد الان استخوان درد مخصوص دارد. وی در جواب اینکه چرا بین خود و رزمنده، آن رزمنده را انتخاب کرد گفت احساس کردم او مفید تر از من هست این جانباز پرشور روزهای جنگ اکنون بیاد شهدا زنده است.

درخواست نصحيت حاج ميرزا اسماعيل دولابي از شهيد ابراهيم هادي

سال اول جنگ بود. به مرخصي آمده بوديم. با موتور از سمت ميدان سرآسياب به سمت ميدان خراسان در حركت بوديم. ابراهيم عقب موتور نشسته بود.
از خياباني رد شديم. ابراهيم يك دفعه گفت: امير وايسا! من هم سريع آمدم كنار خيابان. با تعجب گفتم. چي شده؟!
گفت: هيچي، اگر وقت داري بريم ديدن يه بنده خدا! من هم گفتم: باشه، كار خاصي ندارم.
با ابراهيم داخل يك خانه رفتيم. چند بار ياالله گفت. وارد اتاق شديم. چند نفري نشسته بودند. پيرمردي با عباي مشكي و كلاهي كوچك بر سر بالاي مجلس بود.
به همراه ابراهيم سلام كرديم و در گوشه اتاق نشستيم. صحبت حاج آقا با يكي از جوان ها تمام شد. ايشان رو كرد به ما و با چهره اي خندان گفت: آقا ابراهيم راه گم كردي، چه عجب اين طرف ها!
ابراهيم سر به زير نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمي كنيم خدمت برسيم.
همين طور كه صحبت مي كردند فهميدم ايشان، ابراهيم را خوب مي شناسد حاج آقا كمي با ديگران صحبت كرد. وقتي اتاق خالي شد رو كرد به ابراهيم و با لحني متواضعانه گفت: آقا ابراهيم ما رو يه كم نصيحت كن!
ابراهيم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند كرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نكنيد. خواهش مي كنم اينطوري حرف نزنيد بعد گفت: ما آمده بوديم شما را زيارت كنيم. انشاءالله در جلسه هفتگي خدمت مي رسيم.
بعد بلند شديم، خداحافظي كرديم و به بيرون رفتيم.
بين راه گفتم: ابراهيم جون، تو هم به اين بابا يه كم نصيحت مي كردي. ديگه سرخ و زرد شدن نداره!
با عصبانيت پريد توي حرفم و گفت: چي مي گي امير جون، تو اصلا اين آقا رو شناختي!؟ گفتم: نه، راستي كي بود!؟
جواب داد: اين آقا يكي از اولياي خداست. اما خيلي ها نمي دانند. ايشون حاج ميرزا اسماعيل دولابي بودند.
سال ها گذشت تا مردم حاج آقاي دولابي را شناختند. تازه با خواندن كتاب طوبي محبت فهميدم كه جمله ايشان به ابراهيم چه حرف بزرگي بوده.
راوي: امير منجر

فرمانده كل سپاه : راه شهيد شوشتري ادامه مي يابد

فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي گفت: راه شهيد شوشتري با توجه به اين كه نتايج خوبي داشته است، مانند يكسال گذشته در شرق كشور ادامه خواهد يافت.

سردار سرلشكر «محمدعلي جعفري» با گراميداشت سالگرد شهداي وحدت بخصوص شهيد بزرگوار شوشتري، افزود: خون شهداي بزرگي مانند سردار شوشتري و يارانش در راه ايجاد وحدت بين اقوام، اهل تسنن و تشيع در سيستان و بلوچستان ريخته شد.

وي با اشاره به اين كه سردار شوشتري يكي از فرماندهان بزرگ سپاه از اوايل پيروزي انقلاب و شروع جنگ تا زمان شهادت بود، ادامه داد: شهيد شوشتري در طول 30 سال خدمت برجسته به نظام و انقلاب، همواره در راه دفاع از كشور و برقراري امنيت در شمال غرب و جنوب شرق تلاش كرده است.

جعفري با اشاره به سوابق انقلابي و جهادي شهيد شوشتري در جبهه هاي حق عليه باطل افزود: شهيد شوشتري با توجه به روحيه سلحشوري، جهادي و انقلابي خود تلاش فراواني در مسئوليت هاي محوله داشت و از فرمانده گردان، محور، تيپ به فرماندهي قرارگاه نجف در دفاع مقدس رسيد.

وي با معرفي سردار شوشتري به عنوان يكي از فرماندهان موفق جنگ و ادامه حضور وي در مناطق مرزي غرب كشور پس از دفاع مقدس، خاطر نشان كرد: وي پس از مقابله و كنترل نا امني در آن منطقه، بعد از 2 سال به خراسان جنوبي رفت و به مسايل مختلف سپاه و رسيدگي به معيشت نيروهاي آن منطقه پرداخت.

وي با اشاره به اين كه پس از بازگشت سردار شهيد كاظمي از غرب كشور و پذيرفتن فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران، شهيد شوشتري به عنوان جانشين وي معرفي شد، افزود: سردار شوشتري بعد از سپرده شدن امنيت شرق كشور به سپاه، طي نشستي كه فرماندهان ارشد اين نهاد در خصوص تصميم گيري جهت حضور فردي در شرق كشور داشتند، بهترين گزينه اين شهيد عزيز را انتخاب و معرفي كردند.

جعفري با تاكيد بر اين كه سردار شوشتري مديري انقلابي بود و مشكلات معيشتي و اجتماعي را به خوبي درك و رفع مي كرد، ادامه داد: بعد از پيشنهاد به شهيد شوشتري براي قبول مسئوليت برقراري امنيت در شرق كشور، وي با اشتياق از اين موضوع استقبال كرد و آن را پذيرفت.

فرمانده كل سپاه با اشاره به اين كه سردار شوشتري علاقه فراواني به سيستان و بلوچستان و مردم اين منطقه داشت، افزود: شهيد شوشتري شبانه روز تلاش مي كرد تا در شرق كشور امنيت برقرار شود و يكي از برجسته ترين سياست هايي كه در آن منطقه مطرح و سردار شوشتري آن را پيگيري كرد، موضوع سپردن امنيت جنوب شرق كشور به مردم خود آن منطقه بود.

عضو شوراي عالي امنيت ملي با تاكيد بر اين كه راهبرد سپردن امنيت شرق كشور به مردم آن منطقه مخالفاني داشت، اما شهيد شوشتري موافق اين طرح بود، خاطر نشان كرد: سردار شوشتري براي اجرايي كردن راهبرد سپاه تلاش هاي خود را شروع كرد وبا تمام توان باور و اعتقاد خود در برقراري امنيت مردمي اقدام كرد و براي انجام اين كار ارتباط خوبي با سران قبايل ايجاد كرد.

وي گفت: شهيد شوشتري در ابتدا به مسايل فرهنگي مناطق محروم توجه خاص نشان داد و از قبايل اين منطقه خواست امنيت خود را برعهده بگيرند كه البته در اين مسير نيز بسيار موفق بود.

جعفري با يادآوري اين كه سردار شوشتري طي عملياتي كه عليه گروهك ريگي انجام داد بسياري از اعضاي آنرا را به هلاكت رساند، افزود: بعد از اين عمليات بود كه اين گروهك تروريستي فهميد، نمي تواند در برابر اتفاقات خاصي كه در اين منطقه در حال وقوع است مقاومت كند، لذا درصدد برنامه ريزي براي تغيير روش عمليات هاي انتحاري برآمد.

وي آغاز عمليات هاي كور تروريستي را با هدف به شهادت رساندن مردم دانست كه يكي از اين رفتارهاي بي هدف را شهادت سردار شوشتري نام برد و گفت: بعد از گذشت يك سال از شهادت شوشتري، راه و هدفي كه وي دنبال كرده است ادامه يافته و در طول اين مدت تحولات زيادي در آن منطقه ايجاد شده كه مي توان از جمله اين تحولات به حذف رييس سركرده منفور و معدوم گروهك ريگي كه به صورت معجزه آسايي در خاك كشورمان اتفاق افتاد، اشاره كرد.

فرمانده كل سپاه با تاكيد بر اين كه شهيد شوشتري پايه گذار اقدامات توسعه اي در زمينه هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و معيشتي در اين منطقه بود، وضعيت اين مناطق را بهتر از گذشته ارزيابي و تصريح كرد: حل موضوعات امنيتي و محروميت زدايي در اين منطقه همچنان ادامه دارد و سال ها بايد تلاش كرد تا امنيتي پايدار و سرمايه گذاري اقتصادي مناسبي در اين منطقه صورت گيرد.

وي با اشاره به ضرورت پي گيري كنترل مرزها و جلوگيري از ورود قاچاق به اين منطقه، تصريح كرد: يكي از خصوصيات شهيد شوشتري اطاعت از فرماندهي و ولايت پذيري وي بود كه عشق به امام (ره) و مقام معظم رهبري باعث تحمل تمامي سختي ها در طول 30 سال خدمت وي به مردم شد.

وي خاطر نشان كرد: با توجه به اين كه سردار شوشتري تفكري اقتصادي داشت، توجه به مسايل و نيازهاي معيشتي نيروهاي تحت امر خود را مد نظر قرار مي داد و نسبت به رفع آن اقدام مي كرد و اين روحيه و تفكر در مجموع وي را به عنوان فرماندهي محبوب در سپاه معرفي كرده بود.

وي با اشاره به اينكه رويكرد سپاه براي جنوب شرق كشور رويكردي نظامي نبوده است، ادامه داد: بعد از ورود سپاه به جنوب شرق كشور ريشه كني قاچاق و حل مسايلي مانند محروميت زدايي و مشكلات فرهنگي وارد مرحله جديدي شد.

عضو شوراي عالي امنيت ملي ادامه داد: سپاه با رويكرد فرهنگي اقدام به رفع مشكلات مناطق محروم شرق كشور كرد كه اين همان روش شهيد شوشتري است و چون به نتايجي خوبي هم رسيده اميدواريم اين راه را ادامه دهيم.

وي با تجليل از شهيد كاظمي و شهيد شوشتري و يادآوري اين مطلب كه اين دو شهيد بزرگوار در دوراني دوست و همكار يكديگر بودند، افزود: اميدواريم خون گرم اين دو شهيد بتواند توسعه امنيت را در شرق كشور به ارمغان آورد.

وي در پايان با تاكيد بر اين كه كارهاي بزرگي در شرق كشور در حال انجام است و اين كارها احتياج به تلاش و كوشش بيشتري دارد، گفت: بايد نگاهي كه در گذشته به اين مناطق بوده اصلاح شود تا بتوان عميق تر به مشكلات منطقه شرق كشور رسيدگي كرد.

حفظ اسرار در بيهوشي!

در دوران دفاع مقدس،حقير چند سالي را در واحد اطلاعات عمليات لشكر 32 انصارالحسين (ع) مشغول انجام وظيفه بودم. فرمانده دلاور واحدمان سردار شهيد علي چيت سازيان در فرصت هايي كه پيش مي آمد به اهميت حفظ اسرار اشاره و به بچه ها سفارش مي كرد براي اينكه بخواهيم در مأموريت ها و عمليات ها موفق بشويم بايد اصول حفاظتي را كاملاً رعايت كنيم. در عمليات عاشورا مجروح شدم. به طوري كه در همان لحظه اول مجروحيت، بي هوش شده و بعد از چند روز در بيمارستان شيراز بعد از عمل جراحي به هوش آمدم. نكته اي كه مي خواهم اشاره كنم اين است كه بعد از 45 روز كه از بيمارستان مرخص شدم، همرزمانم كه در صحنه مجروحيتم بودند، برايم گفتند: بعد از اينكه مجروح شدي تو را به اورژانس منتقل كرديم. بي هوش بودي و نمي توانستي صحبت كني. مسئولان آمار تعاون كه در آن زمان در اورژانس ها موظف به ثبت مشخصات مجروح بودند تا به خانواده اش اطلاع بدهند، به بالاي سر شما آمدند و از باب وظيفه و مسئوليتي كه داشتند مشخصات فرد و يگان مربوطه را سوال كردند. چون در حال خودت نبودي، چندين بار سوال خود را مبني بر اينكه جمعي كدام واحد هستي تكرار كردند تا اينكه به سختي جواب دادي كه جمعي واحد ادوات هستم! در اين حين سردار چيت سازيان تعجب كرد و رو به ما كرد و گفت: حفظ اسرار را از ايشان ياد بگيريد. با اينكه بي هوش است و در حال خودش نيست ولي در موقعي كه به هوش بوده اين قدر به حفظ اسرار اهميت داده و ملكه ذهنش كرده كه الآن هم كه بيهوش است از گفتن واحد خدمتي خودداري كرده و به جاي واحد اطلاعات عمليات مي گويد واحد خدمتي ام ادوات مي باشد. خلاصه بعدها كه بهبودي پيدا كردم دوباره به جمع دوستان و همرزمانم پيوستم به خاطر اين كار تحسينم مي كردند و با تعجب مي گفتند كه معمولاً افراد در عالم بيهوشي حقيقت امر را مي گويند ولي كار تو برعكس بود. اين قدر اين مسئله برايت اهميت داشت كه در عالم بي هوشي هم توجه به حفظ اسرار داشتي!
سرهنگ پاسدار جانباز محمدرضا زنجاني
سپاه علي بن ابي طالب (ع)

کاوه,محمود فرمانده لشکر ویژه ی شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1357نه تنها تمام معادلات جهانی را به هم ریخت ومسیر تاریخ را عوض کرد ،بلکه باعث ظهور انسانهایی شد که تا ابد اسطوره اند،اسطوره ی تمام بشریت وتمام تاریخ. جوانانی که بدون گذراندن آموزشهای کلاسیک فرماندهی وستاد ،با اعتقاد به خدا وبهره گیری از نبوغ وخلاقیتهای مثال زدنی، بزگترین فرماندهان دنیا را مجبور به زانو زدن در برابر عظمت مردم ایران کردند.
محمودکاوه یکی از این ستاره هاست. او در سال 1340 ه ش در يكي ازمحلا ت شهر مقدس مشهد كه از مناطق محرو م شهر محسوب ميشد ( خيا بان ضد ) چشم به جهان گشود . خودش در این باره چنین می گوید:« «من محمود كاوه فرزند محمد هستم، در يكي از كوچه هاي مشهد، در سال 1340 به دنيا آمدم و سال 1347 به مدرسه ی علميه رفتم ، پس از آن ادامه تحصيل دادم و اول پيروزي انقلاب ، بعد از اينكه تحصيلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتي در سپاه آموزشهاي مختلفي را گذراندم. پس از آن به منطقه ی جنوب و بعد از آن به كردستان آمدم . در اين مدت درنقاط مختلف كردستان مشغول بكار بودم و الان حدود چهار سال و اندي است كه در خدمت مردم و اسلام هستم .»
خا نواده آنها داراي با فت مذ هبي و متدين بود و پد رخا نواده از ا فراد مذ هبي محسوب مي شد ، مقلد حضرت اما م " قدس ا.. الزكيه" بود.ا و بار و حا نيت مبارزه ا نقلاب همچون رهبر معظم انقلاب ،حضر ت ا... خا منه اي كه قطب مبارزات در استان «خرا سان» بو د ند و شهيد «ها شمي نژاد » و شهيد «كا مياب» و .. ادتباط مستمرداشت. هنگا مي كه خداي تعا لي او لين و تنها ترين فرزند پسر را به اين خا نواده عطا ء نمود پدر ش از در گاه خداوند خوا ست كه اورا در زمره ی بندگان صالحش قرار دهد و عا قبت او را به خير كند و او را طوري هدايت نما يد كه پيرو وا قعي مكتب اسلام با شد .
پدر ش به تربيت او خيلي ا هميت مي داد تا آنجا كه بيشتر او قا ت و قتش را صرف تربيت محمود مي نمود . با تو جه با اينكه خا نواده از و ضع خوبي بر خوردار
نبود و لي پدر محمود با تعطيل كردن كار ،او را دقيقا كنترل مي كرد كه بداند او كجا ميرو د و با چه كسا ني ارتبا ط بر قرار كرده است .
محمود ازدوران كو دكي به همراه پدر در مجا لس مذ هبي و مسا جد حضور پيدا مي كرد و ا جتما عي شدن كه فرا يندي كه به انسان را ههاي زند گي كردن در جا معه مي آموزد و شخصيت مي دهد و ظر فيتهاي او را د رجهت ا نجام و ظا يف فردي و به عنوان عضو جا معه تو سعه مي بخشد ا زهمان دور ا ن كو دكي با حضور در مسا جد و نماز جما عت در و جود او تحقيق يا فت.
11 ساله بود كه پدر فعا ليتهاي ا نقلابي و سياسي را شرو ع كرده بود و رو ح كنجكا وي كه در و جود محمود نهفته بود او را داشت كه بدانيد پدر چه مي كند ؟ با تو جه با اينكه محمود كو چك بود و لي اين امر با عث نشد و از همان دوران به خود آگا هي پردا خت و براي خود گر و ههاي مر جع را انتخاب نمود و اين عوا مل بر رشد شخصيت محمود تسريع مي بخشيد.
فساد حاکم بر جامعه ی ایران در زمان حکومت ستمشاهی ،نتوانست کوچکترین آسیبی به اعتقاد راسخ او وارد کند. روزي محمود با خوا هرش از خيا با ني در حال عبور بو ده اند كه صداي مو سيقي از مغازه اي با طنين بلند شنيده ميشد. محمود مي گو يد:« خوا هرم باید سريع از اين محل عبور كنيم، یا دستمان را روي گو شمان بگذاريم.» هنگا مي كه خوا هرش از او سئوال مي كند:« ما كه نمي خوا هيم گو ش كنيم و به آن توجه اي نداريم !»محمود مي گو يد:« در ست است اما احتمال دارد با شنيدن صداي همين مو سيقي ما از آن خو شمان بيا يد و زمينه ا نحرا ف و گناه گردد و ا زياد خدا دور شو يم .» منكرا ت در جا معه زما ن شا هنشا هي خيلي ارزش تلقي مي شد و او ارزشي براي اين دنيا قا ئل نبود و مي گفت : « نبا يد آخرتمان را با اين د نيا ي بي ارزش بفرو شيم پس چرا ما د راين عنفوان جو اني از اين منكرا ت دور ي نكنيم و هميشه شعري را بعنوان توبه نامه با خود زمز مه مي كرد .
يارب بحق مصطفي
آن شا فع روز جزا ء
بر داشتم دست نياز
بر در گهت ای بي نياز
يا رب بس كردم گناه
خود چاره ی كارم بساز
به لطفت آورد م پناه
يا رب به شاه دين رضا
بگذر به عصيا ن و گناه
و ...»
انقلاب که پیروز شد ،«محمود» سر از پا نمی شناخت .هر جا نیاز به جانفشانی داشت او حاضر بود.در حمله ی کورکورانه ی آمریکا به صحرای «طبس» او از اولین کسانی بود که آنجا حاضر شد تا اسناد باقی مانده از خودفروختگان داخلی را از بالگردهای آمریکایی به دست آورد .
«بنی صدر» خائن که می دانست اگر اسناد جنایت وخیانت او ودیگر وطن فروشان به دست مردم بیافتد جان سالم به در نخواهند برد؛ با دستور بمب باران باقی مانده بالگردهای آمریکایی ،از دستیابی انقلابیون به این اسناد جلوگیری کرد.
«کردستان» سنگر بعدی بود که نیاز به جانبازانی داشت تا ازآرمانها ی انقلاب خمینی کبیر حراست کنند ومحمود کاوه از اولین نیروهایی بود که در آنجا حاضر شد.
«محمود کاوه» که در هنگام ورود به «کردستان» ودر عملیات آزاد سازی شهر«بوکان» فرمانده یک گروه 12نفره بود،پس از گذشت مدتی وبا رشادتهایی که از خود نشان داد به فرماندهی لشگر ویژه ی شهدا رسید ؛لشگری که یکی از یگانهای تاثیر گذار ایران در طول دفاع مقدس بود. این درحالی بود که آن موقع «محمود»در سن 22سالگی قرار داشت.
اودر مدت حضور درجبهه بارها مجروح شد اما این اتفاقات نتوانست کوچکترین خللی در اراده ی پولادین این ابر مرد وقهرمان ملی ایجاد کند.
مقام معظم ر هبري در خصوص اين مقطع از زند گي سردار شهيد كاوه ميفر ما يد :
« شهيد كاوه حقيقتا اهل خود سازي بود هم خود سازي معنوي و ا خلا قي و تقوايي و هم خود سازي رزمي . در يكي از عملياتهاي ا خير دستش مجرو ح شده بود كه به مشهد آمد و مد تي در بيمارستان بستري بود كه مجددا به جبهه بر گشته و در تهران پيش من آمد . ديدم كه دستش متورم است . سوال كردم:دستت در د مي كند ؟ گفت : نه ؟
بعد من از طريق برداران مشهدي كه آنجا بو دند فهميدم كه دستش شد يدا " درد مي كند ، ولي او درد را كتمان مي كرد و اين كه انسان دردش را كتمان كند مستحب است ، ايشان يك چنين حا لت خو دسازي داشت . »
با وجود رزمندگان وفرماندهانی مانند «کاوه»بود، که ارتش عراق، علی رغم کمک گرفتن از نیروی نظامی بیش از 12 کشور و کمک های دیگر از 24کشور ؛نتوانست یک میلی متر از خاک ایران را به تصرف خود درآورد وپس از 8سال با اعتراف به قدرت مردم ایران از پشت دروازه های مردانگی آن عقب نشینی کرد.
امير سر تيپ شهید حسن آبشنا سان ،فرما نده لشگر 23 نو هد ( نيروي مخصوص ) كه خود در ارتش ايران چر يكي بي نظير بودو ا غلب فرما ند هان ار تش ا فتخار شا گر دي را داشتند و به رسم ا حترام با لقب استاد ، او را صدا ميزدند. می فرماید:« كاوه ا نسا ني پا كبا خته و چر يكي بزرگ است كه در عمل و جنگ چر يك شده نه با در سهاي تئوري ، و جود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است ، او هيچگاه به دشمن پشت نمي كند .
اگر در دنيا يك چريك پا كبا خته و دل با خته به اسلام و امام و جود داشته با شد محمود كاوه است . هر رزمنده اي كه بخوا هد پخته و آبدیده شود با يد به تيپ ويژه شهدا ء پيش كاوه برود .»
این سردار ملی و قهرمان جاوید ایران اسلامی پس از سالها تلاش ومجاهدت در سن 25 سالگی دردهم شهریور1365در عملیات« کربلای 2 »در قله 259حاج عمران مورد اصابت ترکش گلوله توپ دشمن قرار گرفت وبه شهادت رسید.

سوابق مسئولیتی
مربی آموزش نظامی 15/3/1358 تا2/6/1359
مسئول محافظین بیت امام (ره) 3/6/1359تا 3/8/1359
مربی آموزش نظامی 4/8/1359تا 22/9/1359
مسئول عملیات سقز 23/9/1359تا 7/12/1360
مسئول عملیات تیپ ویژه شهدا 8/12/1360تا 31/4/1361
فرمانده تیپ ویژه شهدا 1/5/1361تا 1/2/1365
فرمانده لشگر ویژه شهدا 2/2/1365تا 18/6/1365

مجروحیت
اصابت گلوله به ناحیه شکم اسفند ماه 1361 پاکسازی روستای محمد شاه از توابع مهاباد
اصابت گلوله به ناحیه شانه چپ مرداد ماه 1363 پاکسازی منطقه عمومی دارلک از توابع مهاباد
اصابت ترکش به ناحیه دست راست وسر بهمن ماه 1363 منطقه عملیاتی بدر
اصابت ترکش به صورت اسفند ماه 1364 منطقه عملیاتی والفجر 9

سردار شهید «محمود کاوه» فقط در سال 1358 یک دوره آموزش عمومی و نیز آموزش جنگ های نامنظم را به مدت چهار ماه به همراه سه نفر دیگر از نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی« خراسان» در پادگان« امام علی (علیه السلام )» گذراند .
منبع:"روزنامه ی همشهری؛ویژه نا مه ی هفته ی دفاع مقدس،مهر 1382
نرم افزار چند رسانه ای حماسه ی کاوه ،نشر مر کز فرهنگی هنری کاوه،مشهد-1384



خاطرات
طاهره كاوه:
گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.

يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.
خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها! . محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توی خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.

محمد يزدي:
علاوه بر مربي گري، مسئول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم بصورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو که اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مكثي كرد و ادامه داد: مگه نمي بيني دشمن تو كردستان و جاهاي ديگه داره چيكار مي كنه؟گفتم اين كه مي گي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن، حداقل هر از گاهي بايد يك خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست. بدجور به او غبطه مي خوردم.

علي آل سيدان:
يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قایم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را برای كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو می گی خود من بودم.

احمد جاويد:
تنها كسي كه با من آمد در سالگردها و هواپيما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری مي كرد، مي برد بيرون و با سرعت برمي گشت.احتمال اين كه بني صدر، دستور حمله بدهد زياد بود. يكي دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به يك مسلسل افتاد كه وسط يكي از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد يك جاي دورتر، روي زمين مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا اين كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شايد هواپيماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنيم.بعدها فهميدم بعضي از تجهيزاتي كه از هواپيما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر عليه ضد انقلاب و عراقي ها استفاده كند.
1- ارديبهشت 59، حمله ناموفق آمريكا به صحراي طبس.

سيد هاشم موسوي:
بچه ها را جمع كردن توی ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت ا... موسوي اردبيلي برایمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت ا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوری نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. می گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستید، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.

محمد كاوه «پد ر شهيد»:
از سر شب حالتي داشت كه احساس می كردم می خواهد چيزی به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دي؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مي دونين اون جا چه وضعيتي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلي ضعيفه. با خنده گفتم: می دونم، براي اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنيا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلا آرزوی من اين بود كه تو توی اين راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد. بعدها به يكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.

شهید ناصر ظريف:
نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پای راننده مينی بوس خورد. مينی بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم مينی بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده است. بچه ها پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدی ريخت روی سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهای تازه وارد، نمی دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

ابراهيم پور خسرواني:
يكی از بچه ها به شوخی پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چيزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشی برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه يه حرفی بزن، چيزی بگو، همانطور كه می خنديد گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببينی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزی نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمير، می مردم.

چگونگی و تاریخچه بهره گیری از جنگ­افزارهای شیمیایی

جنگ افزارهای شیمیایی و به کارگیری این مواد به صورتهای گاز، مایع و یا جامد در میدانهای جنگ و یا بیرون از مناطق چون زهر بر روی انسان اثر می گذارند. این جنگ­افزارها علاوه بر انسان بر روی دیگر موجودات زنده و گیاهان آن نواحی نیز، آثار مرگباری دارند. دگرگونیهای حاصل از کاریرد جنگ­افزارهای شیمیایی در جهان موجب شد که در سال 1925 در کنفرانس ژنو با تصویب پروتکل ژنو به کارگیری هرگونه گازهای زهردار و خفه کننده و سایر گازهایی مانند این گازها و یا حتی به صورت مایع را منع کنند. این پیمان نامه در تاریخ مزبور به امضای بیش از 140 نماینده از کشورهای سراسر جهان رسیده است.

 بهره گیری از گازهای سمی و کاربرد آنها در جنگ، در دوره­ های پیشین نیز متداول بوده است اما استفاده از آنها به صورت رایج در جهان از جنگ اول جهانی آغاز شده است. طرفین درگیر در جنگ به صورت انفرادی در جنگ­افزارهایی چون توپخانه و یا در گلوله های دیگر آنها را به کار می گرفتند.

در سال 1914 ارتش آلمان با استفاده از ماده کلرین «جسم بسیط سمی که در نمک یافت می شود Chlorine» که آن را در هزاران وسیله استوانه ای شکل جای داده بود، در حمله ای که به طور گسترده در منطقه ای به وسعت 6 کیلومتر در جبهه یپرس در 22 آوریل 1915 انجام داد از سلاح شیمیایی استفاده کرد و اهمیت فاجعه را به نحو روشنتری نشان داد. از آن به بعد طرفین از این گاز استفاده می کردند و در نتیجه بتدریج استفاده از ماسکهای ضد گاز در این جنگها متداول شد. از سوی دیگر نیز برای وارد آوردن تلفات بیشتر از گازهایی با درجه سمی بیشتر استفاده نمودند که از آن جمله گازهای فوس جین «گاز بی رنگ سمی به فرمول COCL2» و دیگر گازهای شیمیایی بود که می توانستند به پوست و چشم آسیب شدید برسانند و بویژه استفاده از گاز خردل «Mustar dgas» که آثار بسیار زیانباری را به همراه داشت، بسیار متداول شد.

در خطوط پدافندی با استفاده از ماسکهای ضد گاز و لباسهای مخصوص و با وضع آیین نامه های حفاظتی در برابر گازها تا اندازه ای توانستند آثار شدید آنها را کاهش دهند، ولی بنا به آمارهای موجود تنها در جنگ اول جهانی بیش از 100000 تن از انواع گازهای گوناگون به وسیله طرفین درگیر در جنگ مورد استفاده قرار گرفته و این نوع جنگ­افزار به عنوان بزرگترین و مخربترین سلاح برای خطوط پدافندی به شمار می آمد. در طول جنگ دوم جهانی استفاده از جنگ­افزارهای شیمیایی به صورت انبوه از سوی نیروهای طرفین درگیر در جنگ به سه دلیل زیر در طرحهای ستادی و عملیاتی گنجانیده نشده بود:

اول - نظامیان طرفین بر این باور بودند که استفاده از سلاحهای شیمیایی آثار چندان قابل توجهی چون جنگ­افزارهای معمولی نخواهد داشت.

دوم - آثار این جنگ­افزارها در محیط های انسانی غیر نظامی بیشتر است.

سوم - فرماندهان نظامی بیزاری خود را از به کارگیری این گونه سلاحها به اطلاع همگان می رساندند و از طرفی پروتکل ژنو نیز مخالف استفاده از این گونه جنگ­افزارها بود.

ولی استفاده از جنگ­افزارهای شیمیایی پس از جنگ دوم جهانی به بیش از 200 مورد می رسد.

برای مثال در یمن 1966- 1967 و در جنگ عراق و ایران 1984 - 1988 از جنگ­افزارهای شیمیایی استفاده شده است.

کاربرد مواد شیمیایی در جنگ­افزارها

به کارگیری مواد شیمیایی در جنگ­افزارها که به صورت ارگانوفسفرس «مواد شیمیایی آفت کش فلج کننده سلسله اعصاب» است به طور کلی ارگانیسم مغز و اعصاب را کاملاً بر هم می زند. آلمانی ها در جنگ دوم جهانی در جنگ­افزارهای شیمیایی از مواد حشره کش استفاده می کردند، این مواد شیمیایی برای سلامتی انسان بسیار زیانبار و زهرآگینند.

نخستین عضوی که در معرض آسیب جدی قرار دارد برانشها هستند که به محض تنفس این مواد کار آنها مختل و مخاط درونی آنها و نایژه ها در معرض خطر قرار می گیرند، دومین عضو در بخش بینایی است که زیان می بیند و دید تیره و تار می شود. از زیانهای دیگر آن عدم کنترل بدن همراه با قی و استفراغ و بالاخره تشنج و فلج شدن همیشگی است.

در برخی از مواقع موجب به هم خوردن سیستم تنفسی و ایجاد خفگی شده و به دنبال آن مرگ حتمی است. این رویدادها در مدت چند دقیقه رخ می دهد که همگی از دگرگونیهای عمده در سیستم کار مغز و اعصاب نشان دارد و می توان به آثار و علائم آنها بر روی پوست نیز بروشنی پی برد.

مواد شیمیایی به کار گرفته شده در جنگ­افزارهای شیمیایی ایالات متحده واکنشهایی را با انباشتن بر روی سلولهای دفاعی بدن و ذخیره شدن در بلوک هایی از جمله در بخش مغز و اعصاب انجام می دهند که موجب کاهش و از بین رفتن توانایی رزمی افراد می گردد. برای مثال کاربرد وی ایکس «ماده گازی سمی vx» که مواد شیمیایی گازی است که این حالت را دارد و یا جنگ­افزارهای شیمیایی اتحاد جماهیر شوروی سابق با استفاده از وی ایکس و ماده سومن «این ماده ضد کولین استراز، سمی است و تمامی استرازهای موجود بدن را در بافتها از بین می برد Soman» به بخشهای مغز و اعصاب آسیب و زیان کلی می رسانند و سیستم آن را از بین می برند.

مواد شیمیایی گفته شده در بالا با انجام واکنشهای بسیار تند تمام مایعات موجود در سیستم عصبی را تبخیر کرده و به عنوان عامل بازدارنده اتیل کولین استراز در سلولهای عصبی عمل می کند و با انباشت در آنها سیستم را فلج می کند. بدین ترتیب که اتیل کولین در سیستم عصبی موجب ارسال پیام می شود و آنزیم اتیل کولین استراز موجب حذف پیام می گردد اما با تاثیر مواد فوق آنزیم اتیل کولین استراز انباشته می شود و بدن را فلج می کند. وی ایکس ماده فراری است که در مرحله نخست برخورد محیط اطراف را زهر آگین و فاسد کرده و دستگاه تنفسی را با خطر رو به رو می کند. سومن از جمله مواد فراری است که واکنشهای بین سارین و وی ایکس را انجام می دهد. با توجه به چگونگی سیستم عصبی انسان، کشورهای یاد شده گاز خردل و گاز سی اس «C S» را که سوزش آور است به وسیله نیروهای پلیس مورد استفاده قرار می دهند. این گونه مواد شیمیایی را در جنگ­افزارها نیز به کار برده اند.

روسیه علاوه بر اینها از گاز سمی لوی سیت «نوعی گاز سمی که از ترکیب استیلن و ارسنیک تری کلراید به دست می آید Lewisite» که یک گاز تاول زاست نیز استفاده کرده است.

از سال 1987 در ارتش ایالات متحده با ابداع روش نوینی از دو نوع ماده شیمیایی به نسبت ترکیبی خاصی در گلوله هایی که به وسیله توپخانه تیراندازی می شوند، استفاده می کنند. یکی از این دو ماده به صورت پیشرو با مواد غیر سمی و دیگری دارای مواد شیمیایی سارین است. این مواد در درون گلوله به صورت کانستری آماده برای واکنش ترکیبی قرار داده می شوند و پس از اجرای تیراندازی گلوله، دو ماده شیمیایی با یکدیگر ترکیب شده و واکنش شیمیایی برای تشکیل گاز سمی آغاز می گردد. ممکن است کانسترها به صورت ذخیره کننده و جدا کننده عمل کنند.

این نوع گلوله ها بایستی در انبارهای مهمات و تدارکات جنگی در محل امنی نگهداری شوند و یا ممکن است آنها را در پایگاههای نظامی در امنیت کامل انبار کنند. برای اینکه بتوان از این نوع گلوله ها بموقع استفاده کرد بایستی آنها را طوری ذخیره و انبار کنند که ضمن امنیت کامل قابل دسترس پایگاه و یا آماده حمل و نقل فوری باشند. معمولاً این گلوله های دو گانه را با دیگر گلوله های مواد شیمیایی درخواست می کنند. مقدار و چگونگی استفاده از گلوله های شیمیایی در اجرای ماموریت برای ایجاد حداکثر تاثیر در گستره زیاد بر روی هدف به وضع هوا بستگی دارد.

مقدار مواد شیمیایی درون گلوله شیمیایی (برای نمونه سارین) که بتوان حداکثر بهره گیری از آن را در یک فضای باز 2/5 کیلومتر مربعی (تقریباً 1 مایل مربع) به عمل آورد، در حدود 0/3 - 10 تن مواد شیمیایی است که می تواند فضای مورد بحث را کاملاً آلوده کند و برای به کار بردن یک چنین حجمی از مواد شیمیایی با توپخانه 155 میلیمتری در حدود 100 - 3000 گلوله نیاز است. امروزه گروهی بر این پندارند که سربازان در برابر جنگ­افزارهای شیمیایی به وسایل و تجهیزاتی مجهزند که در برابر آسیبها و زیانهای وارده نسبت به جنگ­افزارهای عادی و متعارفی کمتر زیان می بینند.

پدافند در برابر جنگ­افزارهای شیمیایی

یکی از مهمترین وظایف در خطوط پدافندی حفاظت افراد و تجهیزات مستقر در خط در برابر حملات با جنگ­افزارهای شیمیایی است، بویژه این کار بایستی در برابر پرتوهای حاصل از این مواد نیز انجام شود. برای این منظور می بایست سربازان و یگانهای عمل کننده با ماسک و لباسهای ویژه و با جنگ­افزارها و وسایلی مجهز شوند که از تحرک و قابلیت انعطاف لازم برخوردار باشند و یا از روپوشهای بسیار محکمی استفاده کنند. ماسک ها و لباسهایی که به صورت روپوش پوشیده می شوند دارای فیلترهای محتوی زغال اکتیو و لایه ای از آن هستند که مواد شیمیایی و میکروبی را در بین خود به دام می اندازند و می تواند رطوبت را جذب کند. برای جذب رطوبت از کاغذهای ویژه ای نیز می توان استفاده کرد و اینک از سایر مواد نیز استفاده می شود. ابداع یک نوع فیلتر ویژه از تمرکز و تاثیر مواد شیمیایی و بیولوژیکی و نیز از انجام واکنشهای شیمیایی می توان به مقدار زیادی جلوگیری کرد. در این راستا با بهره گیری از یک پدیده شیمیایی توانسته اند از آثار گازها به حد قابل توجهی بکاهند. افراد یگانها به محض آگهی از به کارگیری مواد شیمیایی توسط دشمن می بایست در کمتر از 10 ثانیه ماسک های حفاظتی را به صورت بزنند و سپس لباس حفاظتی را به تن کنند.

با این لباس و وسایل حفاظتی در برابر مواد شیمیایی می توان مقاومت کرد، استراحت کرد یا خوابید. لباسها و تن پوشهایی که امروزه به وسیله کارخانجات تولید می شوند، طوری طراحی شده و از پودر زغال و سایر مواد جذب کننده کربنی در آن استفاده شده است، که بسیار راحت و تقریباً مثل جامه خود انسان است.

یک لباس کامل یک تکه ویژه حفاظتی دارای وزنی در حدود 2 کیلوگرم بوده و در آن می توان براحتی و به طور طبیعی تنفس کرد و در انواع جدید آن جریان عادی رطوبتی و عرق بدن هم دفع می شود. در شرایط آب و هوای گرم بایستی از اجرای کارهای تقریباً سنگین با این گونه لباسها خودداری کرد و می بایست از قرار گرفتن در تاثیر مستقیم گرما جداً خودداری کرده و حتی الامکان استراحت کرد. می توان با سبک کردن وسایل اضافی قسمتی از ژاکت حفاظتی را نیز باز کرد.

در کشورهای عضو اتحادیه اروپایی برای یگانهای نظامی تمرینات گوناگونی به طور روزمره با لباسهای حفاظتی انجام می گیرد. برای پدافند در برابر عملیات شیمیایی از ابزارهای یابنده و سیستمهای هشدار دهنده بسیار حساس استفاده می کنند. برای جلوگیری از زیانهای وارده به سیستم مغز و اعصاب و نیز مصون ماندن بدن از تاول زدن بایستی دستورات پیشگیری را به مورد اجرا گذاشت و از داروهایی که حاوی پاد زهرند استفاده کرد. برای از بین بردن آلودگی محیط، مناطق و تاسیسات آن مناطق را بایستی به وسیله مواد مخصوص ضد آلودگی پالایش کرد.

تذکر مهم: برای جلوگیری از موثر بودن مواد و جنگ­افزارهای شیمیایی بایستی نیروها را از پیش آماده کرد و برای درگیری در رزم با پوششهای حفاظتی و لوازم و تجهیزات مربوط ضمن انجام احتیاطات تامینی و بررسی و محاسبات لازم آنان را در مسیر رخدادهای عملیاتی قرار داده و هدایت کرد.

جنگ­افزارهای بیولوژیک

در جنگهای بیولوژیک جنگ­افزارها را با میکروبهای امراض واگیر عفونی یا برخی از ویروسها و باکتریها و همچنین از زهر قارچها انباشته و ضد انسانها به کار می گیرند. در نتیجه استفاده از این جنگ­افزارها با انتشار میکروبها به بروز بیماریهای گوناگون عفونی در انسانها و حیوانات و گیاهان منجر می شوند.

از سال 1972 بنا به پیمان نامه کنوانسیون جنگ­افزارهای بیولوژیکی Biological Weapons Convention سازمان ملل متحد که به امضای بیش از 100 نفر از نمایندگان کشورهای مستقل جهان و پنج عضو همیشگی سازمان ملل متحد رسیده است، تولید، گسترش، انبار کردن و به کارگیری هرگونه جنگ­افزارهای بیولوژیکی به هر نحوی از انحا ممنوع اعلام شده است. گرچه امروزه برخی از کشورهای جهان درون بعضی جنگ­افزارهای معمولی نیز از برخی مواد زهرآگین و خطرناک استفاده می کنند، به کارگیری هرگونه جنگ­افزارهای شیمیایی و بیولوژیکی برخلاف مواد پیمان نامه 1925 ژنو است.

در سالهای 1969 و 1970 طی بیانیه هایی که از سوی مشاور عالی رئیس جمهور ایالات متحده امریکا اعلام شد در مورد ویرانگریهای جنگ­افزارهای بیولوژیکی تنها کشور امریکا با انتشار آمارهای رسمی که در اختیار همگان قرار داد از چگونگی و فرمول ساخت و به کارگیری این نوع سلاحهای خطرناک که به صورت پودر، جامد یا مایع و آبکی با استفاده از انواع میکروبهایی چون Tularemia تولارمی، تب کیو «تب کیو که موجب ذات الریه می شودQ fever» و یا انسی فالیتیس Ence Phalitis از نوع ونزوئلایی آن تهیه می شد خبر داد. این نوع میکروب در انسان  و حتی در حیوانات س مدار موجب آماس و تورم مخ می گردد. در این نوع جنگ­افزارها حتی با استفاده از آفات نباتی چون زنگ برنج و زنگ ساقه های گندم ویرانگریهای کشاورزی نیز موجب می گردند.

علاوه بر اینها با استفاده از زهرهای گوناگونی چون زهرهایی که از پوست ماهیان Paralytic Shellfish Poison گرفته می شود و ماده بسیار قوی فلج کننده اعصاب و تشنج زا هستند جنگ­افزارهایی ساخته شده است. جنگ­افزارهای بیولوژیکی را از راه هوا به وسیله ابرها نیز می توان پخش کرد و آنها نیز به بروز امراض گوناگونی چون بیماریهای تب زا منجر می شوند که می توانند به کشتار گروهی انسانها در یک ناحیه گسترده بینجامد و یا حداقل بازدارندگی نیروی کار آنان را سبب گردد.

 

منبع اصلی: مروری بر تاریخ تحولات فن آوری سلاحهای نظامی، تاریخ چاپ: 1380.

 نوشته: احمد عقلمند

هفت سین جبهه

۱- سنـــگر

2- ســـلاح

3- سنبــــه

4- سر نیـزه

5- سیمینـوف

6- سیم خاردار

 
7- سیم جنگی

سردار سرتيپ پاسدار شهيد محمود كاوه فرمانده لشكر ويژه شهدا

تولد و كودكي

به سال 1340 ه.ش در مشهد مقدس، در خانواده‌اي مذهبي و دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت(ع) متولد شد. پدرش كه از كسبه متعهد به شمار مي‌آمد، در دوران ستمشاهي و اختناق، با علماء و روحانيون مبارز، از جمله حضرت آيت‌الله خامنه‌اي شهيد هاشمي‌نژاد و شهيد كامياب ارتباط داشت. وي كه براي تربيت فرزندش اهميت زيادي قايل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبي و نماز جماعت مي‌برد و از اين راه فرزندش را با مكتب اهل بيت (ع) و تعاليم انسان‌ساز اسلام آشنا مي‌كرد.

شهيد كاوه دوران تحصيلات ابتدايي خود را در چنين شرايطي سپري كرد. از آنجا كه خواست پدرش به هنگام تولد محمود، اين بود كه وي را در سلك صالحان و پيروان واقعي مكتب اسلام قرار دهد، با علاقه قلبي و مشورت پدر وارد حوزه علميه شد و همزمان، تحصيلات دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز ادامه داد. با شروع جريانات انقلاب، او كه جواني بانشاط، فعال و مذهبي بود با شركت در محافل درسي مسجد جوادالائمه(ع) و امام حسن مجتبي(ع) كه در آن زمان از مراكز تجمع نيروهاي مبارز بود، از هدايتها و تعاليم حضرت آيت‌الله خامنه‌اي بهره‌هاي فراواني برد و ره توشه‌هاي همين تعاليم را با خود به محيط دبيرستان و ميان دانش‌آموزان منتقل مي‌نمود. او در دبيرستان به عنوان محور مبارزه شناخته مي‌شد. با علاقه وافر، به پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني(ره) مي‌پرداخت و فعالانه در راهپيماييها و درگيريهاي زمان انقلاب شركت داشت. 

فعاليتهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي

با پيروزي انقلاب اسلامي شهيد كاوه جزو اولين عناصر مومن و متهدي بود كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در شهر مقدس مشهد پيوست و پس از گذراندن يك دوره آموزش شش ماهه چريكي، به آموزش نظامي برادران سپاه و بسيج پرداخت. پس از آن براي حفاظت از بيت شريف حضرت امام خميني(ره) در يك ماموريت شش ماهه به تهران عزيمت كرد و با شروع جنگ تحميلي، به همراه تعدادي از نيروهاي خراسان به جبهه‌هاي جنوب اعزام شد. مدتي بعد به علت نياز شديدي كه پادگان به مربي داشت، او را براي آماده‌سازي و آموزش نيروها به مشهد فراخواندند. 

شهيد كاوه در كردستان

علي رغم اينكه براي آموزش نيروها اهميت بالايي قايل بود و مسئول مستقيم او زياد تمايل نداشت وي را (كه از مربيان دلسوز و قوي محسوب مي‌شد) به جبهه اعزام نمايد. اما روح پرتلاطم او به دنبال فرصتي بود تا رودرروي دشمن قرار گيرد و در صحنه‌هاي كارزار انقلاب و ارزشهاي آن عملاً دفاع نمايد. بنابراين در اولين فرصت با جلب رضايت فرمانده پادگان با شور و شوقي فراوان به ديار كردستان (كه در آن زمان توسط گروهكها و عناصر ضدانقلاب دچار مشكلات و آشوب شده بود)، عزيمت كرد. او كه به همراه تعدادي از برادران پاسدار جهت آزادسازي شهر بوكان وارد كردستان شده بود، به دليل لياقتها و مهارتهايي كه داشت در همان ابتدا به عنوان فرمانده يك گروه دوازده نفره انتخاب شد. شهيد كاوه در اين منطقه براي مبارزه با ضدانقلاب – كه از حمايتهاي خارجي برخوردار بود و با جناياتي هولناك، توطئه شوم جدايي ان نقطه از ميهن اسلامي را در ذهن مي‌پروراند – شب و روز نداشت و به دليل تلاش بسيار زياد، جديت و پشتكار، شجاعت و روحيه شجاعت‌طلبي كه داشت، در مدت كوتاهي به سمت فرماندهي عمليات سپاه سقز منصوب شد و در اين زمان با ناباوري همگان همراه تعداد كمي نيرو، عمليات آزاد سازي منطقه مرزي بسطام را با شهامت غير قابل وصفي طرح ريزي و45 كيلومتر جاده مرزي را طي يك مرحله ودر عرض 24 ساعت در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب آزاد نمود .

ضد انقلاب كه با برخورداري از سلاح وامكانات ونيروي رزمي فراوان،عرصه را براي نيروهاي نظامي وانتظامي تنگ كرده بود وجنايات فجيعي مرتكب مي شد،باورود جوانان دلير ومتعهدي چون شهيد كاوه به صحنه عمليات،به اين نتيجه رسيد كه ماندن در كردستان برايش سنگين تمام خواهد شد.شهيد كاوه وهمرزمانش با عمليات پي در پي، مزدوران استكبار را در منطقه منفعل ومستا صل نموده بودند تا جايي كه ضد انقلاب در اوج استيصال ودر ماندگي براي زنده يا مرده او جايزه تعيين كرده بود. 

نقش شهيد در تيپ ويژه شهدا 

 به دنبال عمليات سرنوشت‌ساز نيروهاي سپاهي در محورهاي مختلف كردستان و همزمان با تشكيل تيپ ويژه شهدا (كه فرماندهي آن بر عهده شهيد ناصر كاظمي بود) شهيد كاوه به عنوان فرمانده عمليات اين تيپ انتخاب شد. پس از مدت كوتاهي از فعاليت او در اين مسئوليت (كه با آزادسازي بسياري از مناطق همراه بود) آوازه تيپ ويژه شهدا، آنچنان ضدانقلاب ها را متحير ساخت كه بكلي روحيه خود را از دست دادند و در مقابل هر يوريش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و مي‌دانستند كه مقاومت در مقابل اين يگان جز خسارت ونابودي ثمري نخواهد داشت.

آزاد سازي سد بوكان وجاده 47 كيلومتري آن،آزاد سازي جاده صائبين دژ به تكاب ،پاكسازي منطقه كيلر واشتوزنگ ،آزاد سازي محور استراتژيك پيرانشهر به سردشت كه به عنوان مركزيت ونقطه ثقل ضد انقلاب بشمار مي آمد ومنجربه انهدام مركز راديوئي آنها وفتح ارتفاعات مهم مرزي منطقه آلواتان وآزادسازي زندان دوله تو وكشتن بيش از 750 نفر از ضد انقلاب گرديد،از جمله نبردهاي تهاجمي بود كه توسط شهيد كاوه وهمرز مانش در تيپ ويژه شهدا طرح ريزي وبه اجرا گذاشته شد. تعداد عملياتي كه بوسيله اين شهيد عليه ضد انقلاب فرماندهي شد ، آن قدر زياد است كه ذكر نام تمامي آنها در اين مختصر ميسر نيست.او كه پس از شهادت سرداران رشيد اسلام ، شهيد ناصر كاظمي ، شهيد محسن گنجي زاده وشهيد محمد بروجردي در خرداد1362 رسما به فرماندهي تيپ منصوب شده بود ،با تلاش همه جانبه براي آموزش،سازماندهي وآماده سازي نيروها از هيچ كوششي دريغ نمي ورزيد.بنا به صلاحديد فرماندهي محترم سپاه در تاريخ 29/4/1362 تيپ ويژه شهدا ماموريت يافت تا در عمليات برون مرزي والفجر 2 كه در منطقه حاج عمران انجام مي‌گرفت شركت نمايد. در اين عمليات شهيد كاوه با هدايت قوي رزمندگان، اهداف از پيش تعيين شده تيپ از جمله ارتفاعات 2519 را با موفقيت به تصرف درآورد.

همزمان با عمليات والفجر 4 ماموريت پاكسازي محور سردشت از لوث وجود ضدانقلاب (دمكراتها و منافقين) به اين تيپ واگذار شد. رزمندگان غيور و سلحشور نيز ضمن تسلط به ارتفاعات مرزي كوه سير، قوري، تالشو روستاي اسلام آباد، مركز راديويي منافقين و مقر دمكراتها را تصرف كردند. تيپ ويژه شهدا سال 63 در عمليات بدر همراه با ساير يگانهاي سپاه، با دشمن تا دندان مسلح جنگيد و در تاريخ 23/4/64 در عمليات قادر (همراه با يگانهايي از ارتش جمهوري اسلامي) در جبهه شمالي سيدكان عراق باعث بر هم زدن آرايش نظامي دشمن گرديد. همچنين در عمليات پشتيباني والفجر 9 كه در منطقه چوارته عراق انجام گرفت، در انهدام قواي دشمن و تصرف بخشي از خاك آنان نقش موثر داشت، كه هر كدام نشاني از دلاوريها و حماسه‌آفريني شهيد كاوه و يارانش را در خود ثبت كرده است. 

ويژگيهاي اخلاقي  

صفات ارزنده و ويژگيهاي ايماني كه اين شهيد داشت باعث شد كه خود را وقف انقلاب كند و با اهميتي كه كردستان براي وي داشت خود را فرزند كردستان معرفي مي‌كرد. روحيه والا و انساندوستي او به قدري در اطرافيان اثر مي‌گذاشت كه با وجود تبليغات سوء دشمنان و ايجاد جو مسموم عليه آن شهيد و يگان تحت امرش، هنگامي كه به درجه رفيع شهادت نايل شد، مردم مهاباد با پاي برهنه زير پيكر پاك و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سينه مي‌زدند و اشك مي‌ريختند و ضدانقلاب را نفرين مي‌كردند. او با الهام از سخن خداوند كه در وصف مومنان بيان شده است: «اَشِدّاءُ عَلَي الكُفّار رُحَماء بَينَهم»، در قلب مردم و نيروها جاي گرفته بود و هيچ انگيزه‌اي جز خدمت به انقلاب و احياي ارزشهاي الهي نداشت. شهيد كاوه در عين حال كه تمام اوقاتش را براي مبارزه به كار مي‌بست، از پرداختن به تكاليف ديني و انجام مستحبات نيز غافل نبود. او از مروجين قرآن كريم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مكتب، آيات جهاد را تلاوت مي‌كرد و در صحنه جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسير مي‌نمود. روحيه اطاعت‌پذيري و ولايتي، هوش سرشار و چابكي در عمليات، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بي‌باكي، ساده زيستي و صميميت با نيروها از جمله ويژگيهاي شخصيتي آن شهيد والامقام است.

با وجودي كه در مقابل ضدانقلاب سازش‌ناپذير، جسور و با شهامت بود، اما در داخل تيپ با نيروهاي تحت امر خود برخوردي بسيار متواضعانه و باصفا و صميمي داشت و همين تواضع او سبب شده بود كه محبوبيت خاصي در بين نيروها داشته باشد. شهيد كاوه در قلب نيروهاي بسيجي و سپاهي جاي داشت. او مصداق بارز تلفيق محبت و قاطعيت در امر فرماندهي نظامي بود. روزي يكي از نزديكان وي به منطقه آمده بود. يكي از برادران تقاضا كرد كه كار مناسبي به او محول كند، شهيد كاوه پاسخ داد: همه بسيجي‌ها فاميل من هستند. در بعد آمادگي جسماني هيچ‌گاه از ورزش غافل نبود و با تشويق نيروها و حضور در مسابقات ورزشي، آمادگي رزمي نيروها را بالا مي‌برد. همواره براي تشويق بچه‌ها مي‌گفت: موفقيت من در كوههاي بلند كردستان مديون ورزش است. او چريكي زبده بود كه در عمل و جنگ چريك شده بود نه با درسهاي تئوري.

شهيد كاوه هميشه راهگشاي عمليات بود، هرجا كه كار گره مي‌خورد او رهگشا بود و هر كجا كه از عزم و اراده رزمندگان كاسته مي‌شد، اراده پولادين او به همه آن عزيزان، روحيه‌اي تازه مي‌بخشيد. او براي اينكه بتواند عمليات را بهتر هدايت كند با سلاح پيشاپيش رزمندگان حركت مي‌كرد. با اينكه بارها در صحنه‌هاي عملياتي مجروح شده بود، ولي هميشه قبل از بهبودي، به منطقه باز مي‌گشت و در برخي از مواقع نيز نيروها او را با سر و بدن باندپيچي شده مي‌ديدند كه در ميانشان حاضر مي‌شد و آماده پذيرش ماموريت و اجراي عمليات بود.

سرتيپ شهيد حسن آبشناسان – فرمانده لشكر 23 نوهد – مي‌گويد: اگردر دنيا يك چريك پاكباخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام(ره) وجود داشته باشد، محمود كاوه است و هر رزمنده‌اي كه بخواهد خوب پخته و آبديده شود بايد با تيپ ويژه شهدا پيش برود. او داراي فضايل روحي و اخلاقي ويژه‌اي بود و انجام كار خالصانه و بي‌ريا را سرلوحه زندگي خود قرار داده بود. عموماً كم سخن مي‌گفت و بيشتر عمل مي‌كرد و همواره سعي مي‌كرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود و ارتشيان نيز او را از خود مي‌دانستند. اين خصال و روحيات فرماندهي بود كه تيپ شهدا را به آنجايي رساند كه مقام معظم رهبري درباره اين يگان و شهيد كاوه فرمودند: تيپ ويژه شهدا كه ايشان فرماندهي‌اش را برعهده داشتند يكي از واحدهاي كارآمد ما محسوب مي‌شد. ... او در عمليات گوناگون شركت داشت و كارآزموده ميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشكر، از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت، توجه و ذكر، يك انسان جوان، اما برجسته بود. ... اين وجوان (شهيد كاوه) جزو عناصر كم‌نظيري بود كه او را در صدد خودسازي يافتم. حقيقتاً اهل خودسازي بود، هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي و هم خودسازي رزمي. 

نحوه شهادت 

دهم شهريور ماه 1365، روزي كه روح اين سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقيه‌الله الاعظم(عج) در عمليات كربلاي 2 بر بلنداي قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد، دل صخره و كوه، ياد و خاطره شجاعت او را در خود ثبت كرد. آن روز، كاوه مزد جهاد را كه شهات بود، دريافت كرد و به بارگاه عزالهي فراخوانده شد. خصال و ويژگيهاي درخشنده او در تمام مدت خدمتش و در تصدي مسئوليتهاي مختلف درسي است بس بزرگ براي همه سربازان اسلام و پاسداران انقلاب اسلامي، تا با به كارگيري آنها و آراسته شدن به آن سجاياي اخلاقي، نمونه هايي از لشكريان مخلص حضرت بقيةالله العظم(عج) باشند و خود را براي دفاع از حريم اسلام و ارزشهاي متعالي آن، همواره مهيا و آماده سازند. 

حركت فرمانده تيپ 155 شهدا به سوي شهادت   

در وضعيت فوق طاقت و شدت دشواري كه نيروهاي عمل كننده خواه ناخواه با آن مواجه بودند و سبب شده بود پيروزي را نيز دور از دسترس ببينند، تيپ ويژه 155 شهدا، به خصوص فرمانده آن ، مؤمنانه و شجاعانه در عرصه درگيري وارد شدند. شهيد اميري مقدم، راوي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ در اين تيپ، در گزارش خودش از عمليات كربلاي 2، درباره حركت نيروها براي ادامه عمليات و سرانجام آن، چنين روايت كرده است: «تغييرات انجام شده در طرح مانور و عدم موفقيت كامل تيپ ويژه 155 شهدا در عمليات شب گذشته، موجب ترديد در مسئولان، خصوصاً فرماندهان اين تيپ شده بود. اين ترديد اگرچه در خود فرمانده تيپ (برادر محمود كاوه) نيز وجود داشت ولي وي با توجه به حساسيت زمان و مصلحت كُل عمليات، اين ترديد را بروز نمي داد و به همين دليل تصميم گرفت براي زدودن ترديدها و تقويت روحيه عملياتي در افراد تيپ، به همراه نيروهاي عمل كننده در منطقه درگيري حاضر شود. وقتي كه مسئولان تيپ از اين تصميم آگاه شدند درصدد برآمدند كه وي را از اين عمل باز دارند. فرمانده يكي از گردان ها (برادر صلاحي) براي منصرف كردن وي، مي گويد: «شما اين كار را نكنيد، آتش دشمن زياد است، مسير، بدمسيري است، خداي نكرده طوري مي شود. «فرماندهي در جواب مي گويد: «خب، اگر اين طور است، ما هم شهيد مي شويم. اگر كار مثل شب گذشته بشود، ما هم حاضريم امشب شهيد شويم.» به همان اندازه كه خود وي در رفتن به خط درگيري مصمم بود، ساير مسئولان تيپ مخالف بودند.مكالمه زير كه در آخرين دقايق قبل از عزيمت برادر كاوه به منطقه و در هنگام پوشيدن پوتين، بين وي و قائم مقام تيپ (برادر منصوري) انجام گرفت، بيانگر اين واقعيت است كه ايشان چه قدر به رفتن و ديگران چه اندازه در بازداري وي مصمم بوده اند. متن مكالمه  اين چنين است: منصوري: رفتن شما نه به نفع اسلام است و نه به نفع...

كاوه: نه

منصوري: اگر نظر شما اين است كه نيروهاي عمل كننده آدم قوي تري مي خواهند، من قوي نيستم ولي مي روم جلو و يكي ديگر را اينجا مي گذارم.

كاوه: نه، من مي خواهم امشب، شما اينجا باشيد.

منصوري: من نمي خواهم.

كاوه: امشب كارها جور نمي شود.

منصوري: خب، اگر جور نمي شود با رفتن شما هم جور نمي شود.

كاوه: چه مي گويم! جور مي شود، ان شاءالله جور مي شود.

منصوري: البته اگر خدا بخواهد جور مي شود. شما هم اين جا كلي كار داريد: مسئله قرارگاه، هماهنگي توپخانه و...

كاوه‌: اين‌ها همه‌اش‌ حل‌ مي‌شود، اين‌ها مشخص‌ است‌.

منصوري‌ كه‌ از بحث‌ كردن‌ نتيجه‌ نمي‌گيرد، با پيش‌ كشيدن‌ تصميم‌ خودش‌ براي‌ رفتن‌ به‌ جلو، مي‌گويد: حالا در هر صورت‌ شما برويد، من‌ كار ندارم‌. من‌ هم‌ براي‌ انجام‌ مأموريت‌، گردان‌ امام‌حسين‌(ع‌) را برمي‌دارم‌ و مي‌روم‌.

كاوه‌: خُب‌، شما اين‌ كار را بكنيد.

منصوري‌: ولي‌ اين‌جا در مقر فرماندهي‌ تيپ كارها مي‌خوابد.

كاوه‌: مسئله‌اي‌ نيست‌، شما همين‌ اول‌ درگيري‌ كه‌ من‌ جلو هستم‌، اين‌جا باشيد.

منصوري‌ وقتي‌ باز هم‌ نتيجه‌ نمي‌گيرد، به‌طور جدي‌تري‌ مي‌گويد: آقاي‌ كاوه‌، مي‌خواهيد به‌ زور متوسل‌ بشويم‌؟ جلو رفتن‌ شما اصلاً درست‌ نيست‌، منطقي‌ نيست‌.

كاوه‌: امروز با روزهاي‌ ديگر فرق‌ مي‌كند، من‌ يك‌ چيزهايي‌ مي‌دانم‌، يك‌ چيزهايي‌ هست‌، مي‌دانم‌ ترديد هست‌.

منصوري‌: خُب‌، ترديد طبيعي‌ است‌، بايد باشد.

كاوه‌: خُب‌ اگر آدم‌ خودش‌ جلو باشد و يك‌ وقت‌ مسئله‌اي‌ پيش‌ آمد، مي‌تواند هم‌ پيش‌ خداي‌ خودش‌ و هم‌ پيش‌ خلق‌ خدا و....

برادر كاوه‌ سكوت‌ مي‌كند و براي‌ هدايت‌ گردان‌ امام‌حسين‌(ع‌) از سنگر فرماندهي‌ خارج‌ مي‌شود.»

راوي تيپ ويژه155شهدا سپس افزوده است :«به هنگام اعزام گردان ها براي انجام ما موريت ، ابتدا گردان امام حسين (ع)، سپس گردان امام سجاد (ع) درحالي كه فر ماندهي تيپ ( محمود كاوه )پيشاپيش آنها  قرار داشت ، حركت خود را براي تصرف ارتفاع 2519 آغازكردند. طبق طرح مانور قرار بود گردان امام حسين (ع) پايگاه هاي 1 و2 وگردان امام سجاد (ع) پايگاه هاي 3و4 را تصرف كنند . حساسيت دشمن نيز نسبت به شب اول كمتر شده بود .واحتمال جدي نمي داد در اين محور مجددا عمليات شود ، از اين رو اجراي آ تش وپرتاب منور آ نها نيز اندكي كاهش يافته بود . به هر ترتيب حدود ساعت يك بامداد كه نيروهاي پياده پس از پيمودن مسافت فاصله خط خودي تا دشمن به زير اهداف مورد نظر رسيدند تا با هماهنگي آ تش خودي در گيري را شروع كنند در همين حين گلوله خمپاره كنار برادر كاوه به زمين اصابت كرد واو در جاشهيد شد.»به‌ دنبال‌ شهادت‌ فرمانده‌ تيپ ويژه 155 شهدا (شهيد محمود كاوه‌) در منطقه‌ عملياتي‌ كربلاي‌2، از مراسم‌ تشييع‌ وي‌ در مشهد، روزنامه‌ كيهان‌ (16/6/1365) چنين‌ گزارش‌ داده‌است‌: در اين‌ مراسم‌ كه‌ با حضور مسئولان‌ استان‌ خراسان‌ و نيروهاي‌ نظامي ‌ و انتظامي‌ شهر مشهد برگزار شد، پيكر پاك‌ اين ‌ سردار اسلام‌ بر دوش‌ انبوهي‌ از اقشار مختلف‌ امت‌ حزب‌الله‌ مشهد تا بارگاه‌ ملكوتي‌ امام‌رضا(ع‌) تشييع‌ و پس‌ از طواف‌ ضريح‌ مطهر، طي‌ مراسمي ‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.» راوي‌ قرارگاه‌ حمزه‌ ـ‌ع‌_ (اسدالله‌ احمدي‌) به ‌ نقل‌ از فرمانده‌ لشكر 5 نصر (باقر قاليباف‌) نوشته‌است‌: «در مراسم‌ تشييع‌ جنازه‌ شهيد محمود كاوه‌، پدر وي‌ درخواست‌ حجت‌الاسلام‌ طبسي‌ توليت‌ آستان‌ قدس‌رضوي‌ را مبني‌بر اين ‌ كه‌ پيكر شهيد محمود كاوه‌ در حرم‌ مطهر حضرت‌ رضا(ع‌) و يا در يكي‌ از حجره‌هاي ‌ مخصوص‌ حرم‌ دفن‌ شود نپذيرفت‌ و گفت‌: «پسرم ‌ از ابتدا با بسيجي‌ها بوده‌ و بهتر است‌ در كنار آنها دفن‌ شود.» 

گوشه اي از وصيتنامه 

دشمن بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌اي را كه عليه انقلاب طرح‌ريزي كند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي خواهد كرد. آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچگاه ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود.

آخرين زمزمه لحظه پرواز شهيد شوشتري

لا حول ولا قوه الا بالله...، آخرين زمزمه لحظه پرواز شهيد شوشتري سپاه نیوز: شهيد سردار سرافراز نور علي شوشتري لحظاتي پيش از شهادت و رفتن به سوي عرشيان به دور از دنياي مادي با خداي خود نجوا کرد. به گزارش سپاه نیوز؛ يکي از جانبازان اين حادثه تروريستي و از ياران شهيد شوشتري در جمع خبرنگاران در کرمان با تشريح بخشي از اين حادثه گفت: پس از وقوع انفجار ، من براي دقايقي بيهوش شدم و زماني که به هوش آمدم متوجه شدم يکي از پاهايم بشدت خونريزي دارد و به اطراف که نگاه کردم ، ديدم سردار شوشتري در حال گفتن " لا حول و لا قوه الا بالله " هستند. سرهنگ پاسدار " ابراهيم شهرياري" که خود از ناحيه پا مجروح شده است ادامه داد: شهيدي شوشتري پس از نجواي اين آيه به شهادت رسيد. معاونت امور سران طوايف و عشاير قرارگاه قدس افزود: شهيد شوشتري در راه ايجاد وحدت و رسيدگي به امور محرومان سيستان و بلوچستان بسيار تلاش کرد و در صورت بهبودي بدون شک راه اين شهيد والا مقام را ادامه خواهم داد. وي در ادامه با اشاره به حادثه تروريستي سيستان و بلوچستان و شهادت جمعي از فرماندهان سپاه و سران طوايف و عشاير در اين حادثه بر تحکيم وحدت و زدودن چهره محروميت در اين منطقه تاکيد کرد. سرهنگ شهرياري افزود: رويکرد فرهنگي و عمراني يکي از ماموريت هاي سپاه و قرارگاه قدس در منطقه سيستان و بلوچستان به شمار مي رود که در اين رويکرد تحکيم وحدت مورد تاکيد قرار گرفته است. وي ادامه داد: با عملکرد سردار شهيد شوشتري در اين منطقه 70 درصد از توطئه هاي وهابيون خنثي شد. وي با اشاره به اينکه شهيد شوشتري ارزش و احترام زيادي براي مردم اين منطقه قائل بود، اضافه کرد: وي کار مرزباني و حفاظت از منطقه را به سران طوايف و نيروهايشان سپرده بود و براي مردم محروم منطقه که درگير فقر ، خشکسالي و ازدحام جمعيت بيکار هستند ، امور عمراني و فرهنگي را در اولويت قرار داده بود. وي استقرار بيمارستان صحرايي، درمان رايگان بيماران و ساخت جاده ، مدرسه و مسجد را نيز از جمله ديگر اقدامات سردار شوشتري در منطقه ي سيستان و بلوچستان ذکر کرد. سرهنگ پاسدار شهرياري گفت: شهيد شوشتري با برگزاري همايش هاي تاثير گذار و به نمايش گذاشتن توانمندي هاي طوايف بلوچ خدمات بي شماري را در سطح منطقه سيستان و بلوچستان انجام داده است. به گفته وي همايش اخير ، پنجمين همايش مشترک با سران طوايف بود که در راه برقراري وحدت برگزار مي شد و سردار شهيد شوشتري در برگزاري اين همايش ها از سخنرانان و هنرمندان بلوچ استفاده مي کرد. اين مجروح حادثه ي پيشين ، يادآور شد: اولين همايش در خاش ، نقطه صفر مرزي، دومين همايش در جمع طايفه ريگي در ميرجاوه، سومين همايش در سيستان و چهارمين همايش نيز در سراوان با حضور بيش از 5 هزار نفر برگزار شده است.

سردار شوشتری به عنوان يك الگو

 

معاون روابط عمومی و انتشارات سپاه:
سردار شوشتری به عنوان يك الگو مي‌تواند سرمشقي براي اقشار مختلف جامعه باشد
سپاه نیوز: سردار سرتیپ دوم پاسدار رمضان شريف گفت: شهادت سردار شوشتری در مقطع زماني كه دنيا شاهد يك ارتباط عاطفي و معنوي ميان شيعيان و برادران اهل تسنن در ايران بود، يك اهميت ويژه دارد چرا كه اين زندگي مسالمت‌آميز به عنوان يك الگو مي‌تواند سرمشقي براي اقشار مختلف جامعه باشد.
به گزارش سپاه نیوز؛ معاون روابط عمومی و انتشارات سپاه پاسداران در حاشیه بازدید از شانزدهمين نمايشگاه بين المللي مطبوعات و خبرگزاري‌ها با حضور در غرفه خبرگزاری فارس با اشاره به شهادت سردار نورعلي شوشتري و جمعي از فرماندهان سپاه و سران قبائل و عشاير جنوب شرق كشور در سيستان، اظهار داشت: سپاه پاسداران مصمم است با انتصاب يك فرمانده شجاع و مدير مانند سردار شوشتري، راه اين شهيد بزرگوار را با قدرت ادامه دهد.
وي با بيان اينكه امروز دشمن همين وحدت را هدف قرار گرفته است، افزود: عمران، ‌آباداني همه‌جانبه و توجه به وضع زندگي مردم سيستان و بلوچستان مي‌توانست يك الگوي مناسب براي اين وحدت باشد به ويژه آنكه شاهد بوديم سردار شوشتري در زمان ماموريت خود، برنامه‌هاي ويژه و مناسبي براي تحقق اين امر در منطقه سيستان در دست داشت.
معاون روابط عمومی و انتشارات سپاه پاسداران با اشاره به تجارب اين سردار شهيد در ايام دفاع مقدس و نيز برقراري امنيت در شمال غرب كشور، اظهار داشت: در مدت 6 ماه گذشته كه سردار شوشتري ماموريت برقراري امنيت در جنوب شرق را بر عهده داشت، ديديم اين منطقه به جايگاه مناسب در افكار عمومي رسيد و بدون شك در اين 6 ماه مردم سيستان بيشتر از خانواده شوشتري او را در جمع خود مي‌ديدند.
سردار شريف خاطرنشان كرد:‌ هر چند سپاه براي برقراري امنيت در اين منطقه هزينه‌اي درحد شهادت جمعي از سرداران خود را قبول كرد، اما معتقديم خون آنها موجب افزايش آگاهي مردم و منطقه و حتي جهان اسلام مي‌شود و اين موضوع محبوبيت سپاه پاسداران را كه هميشه در خط مقدم دفاع از انقلاب بوده و همواره عزيزان خود را در اين راه تقديم كرده است، افزايش خواهد داد.
وي با بيان اينكه اين حادثه نشان داد دشمن در برابر وحدت مردم و سپاه و نيز وحدت شيعه و سني در منطقه بسيار ضعيف است، تاكيد كرد: سپاه پاسداران مصمم است با انتصاب يك فرمانده شجاع و مدير مانند سردار شوشتري، راه اين شهيد بزرگوار را با قدرت ادامه دهد. رییس اداره روابط عمومی و تبلیغات سپاه پاسداران با اشاره به روحيات و ويژگي‌هاي منحصر به فرد سردار شوشتري گفت:‌ بنده آخرين بار چند روز قبل از شهادت با ايشان كه دبير كنگره شهداي خراسان نيز بودند،‌ ملاقات كردم و جالب است كه كمتر خاطره‌اي از شهداي خراسان مي‌توان پيدا كرد كه در آن نامي از اين سردار رشيد اسلام برده نشده باشد.
سردار شريف با بيان اينكه قرار بود اين شهيد بزرگوار گزارش برگزاري اين كنگره را روز دوشنبه خدمت مقام معظم رهبري ارائه دهد، اظهار داشت:‌ يك روز قبل از انجام اين ديدار، سردار شوشتري مزد مجاهدت‌هاي سي و چند ساله خود را گرفت و به جمع ياران شهيدش پيوست.
وي افزود: يك بار سردار شوشتري عكسي از سرداران شهيد سپاه به من نشان داد كه برخي از آنها ايستاده و برخي نشسته بودند. سردار شوشتري به من گفت كساني كه ايستاده‌اند شهيد شده‌اند و من در اين عكس نشسته‌ام و اميدوارم يك روز با شهادت به جمع اين ايستادگان بپيوندم.
معاون روابط عمومی و انتشارات سپاه پاسداران در ادامه صحبت خود با اشاره به روند حضور گروهك تروريستي ريگي در جنوب شرق كشور گفت: در گذشته شاهد يارگيري اين تروريست‌ها در داخل و با حمايت دستگاه‌هاي حمايتي آمريكا و انگليس بوديم كه عليه امنيت مردم با دست زدن به اعمالي مانند راهزني، حمله به اتوبوس‌ها، پاسگاه‌هاي مرزي و گروگانگيري، عليه امنيت مردم اقدام مي‌كردند، ‌اما از 6 ماه گذشته كه سپاه پاسداران مامور حفظ امنيت اين منطقه شد، يك تنگناي جدي براي حضور آنها در داخل مرزهاي كشورمان به وجود آمد كه به موجب آن ديگر نتوانستند دست به اقداماتي همچون حادثه تروريستي تاسوكي و گروگانگيري مردم بزنند.
سردار شريف خاطرنشان كرد: به لحاظ نظامي وقتي دشمن دست به عمليات انتحاري مي‌زند اين امر ناشي از ضعف آنها در انجام عمليات‌هاي غيرانتحاري بوده و مي‌توان گفت كه اين عمليات آخرين تير تركش اين گروهك‌هاي تروريستي است.

برشي به دفاع مقدس

پس از اينکه رژيم عراق در استراتژي خود که با هدف کسب پيروزي سريع بر پايه «جنگ محدود و برق آسا» طرح ريزي شده بود با شکست مواجه شد و نتوانست به اهداف اصلي خود از جمله براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران و تجزيه خوزستان دست يابد، هدف محدودتري را انتخاب کرد تا با نيل به آن بتواند شرايط خود را به جمهوري اسلامي تحميل کند. خرمشهر و آبادان که در هجوم سراسري ارتش عراق يکي از محورهاي اصلي پيشروي بود، از هفته دوم، اصلي‏ترين هدف نظامي عراق شد و محور تمرکز قوا و فشار دشمن گرديد اما مقاومت و از جان گذشتگي مدافعان خرمشهر اجازه نداد دشمن به راحتي به اين هدف دست يابد و در مجموع 34 روز طول کشيد تا دشمن خرمشهر را به اشغال خود درآورد. همين دفاع متعهدانه و انقلابي مردم از خرمشهر و در ادامه آن از آبادان، سبب شد که ارتش عراق از حملات مکرر براي اشغال آبادان نتيجه‏اي کسب نکند و تنها به محاصره آبادان اکتفا کند. 

http://www.pelak.rasekhblog.com

پس از توقيف ارتش عراق تلاش‏هايي براي آزادي خرمشهر و شکستن محاصره آبادان صورت گرفت؛ از جمله عمليات نصر (16 / 10 / 1359) و عمليات توکل (20 / 10 / 1359) با فرماندهي بني‏صدر و به کارگيري نيروي زميني ارتش اجرا شد، ليکن چون مبتني بر بينش نظامي کلاسيک و سنتي بود و ارتش عراق از اين جنبه برتري داشت، نتيجه‏اي حاصل نشد. پس از عزل بني‏صدر از فرماندهي کل قوا که زمينه رشد تفکر انقلابي و اتخاذ تدابير جديد و بروز تحول و ابتکار عمل در طرح ريزي و اقدامات 

نظامي هموار شد و امکان هماهنگي سپاه و ارتش و نزديکي اين دو سازمان ميسر گرديد، تحولي عظيم در مرحله جديد جنگ به وجود آمد، طوري که در سال دوم جنگ طي 9 ماه، چهار عمليات بزرگ با موفقيت به اجرا درآمد و در جريان آن 8600 کيلومتر مربع از مناطق اشغالي آزاد شد و در پي آن دشمن ناچار به تخليه 2500 کيلومتر مربع ديگر از مناطق اشغالي گرديد. 

چهارمين و بزرگ‏ترين عمليات از سلسله عمليات آزاد سازي مناطق اشغالي، عمليات بيت المقدس بود که با اجراي آن بيش از 5000 کيلومتر مربع از مناطق اشغالي آزاد شد و تحول سياسي و نظامي عظيمي به نفع جمهوري اسلامي پديد آمد. 

در اين دفتر که به مناسبت سالگرد آزادي خرمشهر منتشر مي‏شود، تجزيه و تحليل نظامي و سياسي عمليات بيت المقدس، و نتايج آن به نگارش درآمده است. گفتني است که اين جزوه بخش پاياني کتاب «جنگ، بازيابي ثبات» نوشته محمد دروديان با مختصر اصلاحاتي است که براي سهولت آگاهي علاقه‏مندان از جريان عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر، به اين صورت انتشار مي‏يابد. 

منبع: مرکز مطالعات و تحقيقات جنگ، 1382

حماسه آزادسازي خرمشهر

خرمشهر را خدا آزاد كرد ››‌ امام خميني (ره) روز سوم خرداد 1361 يكي از بارزترين جلوه‌هاي نصرالهي و يكي از مهمترين و زيباترين روزهاي انقلاب اسلامي ايران مي‌باشد. در اين روز شهر مقاوم خيز خرمشهر كه پس از 35 روز پايداري و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن در آمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) ، بار ديگر توسط رزمندگان اسلام فتح شد و پرچم اسلام بر فراز مسجد جامع و پل تخريب شده خرمشهر به اهتزاز در آمد. خبر آزادسازي خرمشهر به سرعت همه ملت مسلمان ايران را غرق شادي و سرور كرد و مردم ايران با حضور در مساجد نماز شكر به جاي آورده و نداي ا... اكبر سردادند. عمليات بيت‌المقدس در دهم ارديبهشت 1361 آغاز شد و در چهار مرحله عمليات نهايتا در سوم خرداد 1361 به آزادسازي خرمشهر انجاميد و تلفات زيادي به دشمن بعثي وارد آمد. اين فتح مبين، دفاع مقدس را وارد مرحله نويني كرد و براي اولين بار از شروع جنگ تحميلي ايران در موضع قدرت قرار گرفت. همچنين اين پيروزي بزرگ آمريكا و ساير قدرتها را سخت به وحشت انداخت و آنان كه از پيروزي نهايي ايران اسلامي سخت بيمناك بودند، به تجهيز و تقويت بيش از پيش رژيم صدام پرداختند. نتايج نظامي به دست آمده از عمليات بيت‌المقدس: ـ آزاد سازي 5400 كيلومتر مربع از خاك كشور اسلامي از جمله خرمشهر و تأمين 180 كيلومتر خط مرزي ـ 19 هزار اسير و 16 هزار كشته از دشمن ـ انهدام 60 فروند هواپيما ، 3 فروند هلي‌كوپتر، 418 دستگاه تانك و نفربر، 30 قبضه توپ، 49 دستگاه خودرو. ـ غنايم به دست آمده : يك فروند هلي‌كوپتر، 105 دستگاه تانك و نفربر و 56 دستگاه خودرو.

زندگینامه سردار شهید دكتر مصطفي چمران

دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزدهم خرداد، بازار آهنگرها، سر پولك متولد شد. وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه نزديك پامنار آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند و در دانشكده فني ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانيك فارغ التحصيل شد و يكسال به تدريس در دانشكده فني پرداخت.وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود، در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقات علمي در جمع معروفترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا ، معتبرترين دانشگاه امريكا (با ممتاز ترين درجه عملي) موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.  

گوشه اي از فعاليت هاي اجتماعي:

از 15 سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت الله طالقاني در مسجد هدايت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي اساتيد ديگر شركت مي كرد، از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و يكي از مؤسسين و فعالين انجمن  دانشجويان ايراني در كاليفرنياي امريكا به شمار مي رفت. دكتر پس از قيام 15 خرداد 1342 به همراه تعدادي دوستان هم فكر خود رهسپار مصر مي شود و به مدت 2 سال در زمان عبدالناصر در مصر سخت ترين دوره هاي چريكي و جنگ هاي پارتيزاني را مي آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي شود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به او واگذار مي گردد.

لبنان :

بعد از وفات عبدالناصر ايجاد پايگاه چريكي مستقلي براي تعليم جانبازان ايراني ضرورت پيدا   مي كند و لذا دكتر چمران از طرف دوستانش رهسپار لبنان  مي شود تا چنين پايگاهي راتاسيس كند.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:

دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران بعد از 23 سال هجرت به وطن باز  مي گردد. و همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه هاي پاسداران در سعدآباد مي نمايد و سپس در شغل معاون نخست وزير در امور انقلاب ، شب و روز، خود را به ميان خطر مي اندازد تا سريع تر و قاطعانه تر مسئله را فيصله دهد و بالاخره در قضيه فراموش ناشدني (پاوه) قدرت ايمان ، اراده آهنين ، شجاعت و فداكاري او بر همگان اثبات مي گردد.

وزارت دفاع:

دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالي قدر انقلاب، امام خميني (ره) به سمت وزيردفاع منصوب گرديد.

مجلس :

دكتر مصطفي چمران ، در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي ، خصوصاً در ارتش حداكثر سعي و تلاش خود را بنمايد كه از نيايش هاي خود بعد از انتخاب شدن به نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي اين گونه  خدا را شكر مي گويد: ((خدايا مردم آنقدر به من محبت كرده اند و آن چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند كه راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي بينم كه نمي توانم از عهده بدر آيم، خدايا تو به من فرصت ده، توانائي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.)) وي سپس به نمايندگي امام خميني(ره) در شوراي عالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت كه به طور مرتب گزارش كار ارتش را  ارائه نمايد.

خوزستان:

پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، چمران دوران حماسه ساز و پر تلاش ديگري را آغاز مي نمايد كه نمونه كامل ايثارگري و شجاعت در عين فروتني و كار مداوم بدون سر و صدا و فقط براي خداست.

دكتر چمران بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آن ها به شهرها و روستاها و مردم بي دفاع ما، نتوانست آرام بگيرد ، به خدمت امام امت رسيد و با اجازه امام به همراهي رهبر معظم انقلاب اسلامي آيت الله خامنه اي كه در آن زمان نماينده ي امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي بودند، به اهواز رفت. از آن جايي كه او هميشه خود را در گرداب خطر مي افكند و هراسي از مرگ نداشت از همان بدو ورود دست به كار شد و شب بعد از ورود، اولين حمله چريكي را عليه تانك هاي دشمن كه تا چند كيلومتري شهر در حال سقوط اهواز آمده بودند آغاز كرد.

تشكيل ستاد جنگ هاي نامنظم :

گروهي از رزمندگان داوطلب به گرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان ستاد جنگ هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد كه فقط كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين، پيروزي ها و شكست ها، شهامت ها و شهادت ها و ايثارگري هاي آنان بودند به گوشه اي از اين خدمات كه دكتر چمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آن ها نبود آگاهي دارند.ايجاد واحد مهندسي بسيار فعال براي ستاد جنگ هاي نامنظم ، يكي از اين برنامه ها بود كه به كمك آن جاده هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ هاي آب كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك صدمتر در مدتي قريب يك ماه ، آب كارون را به طرف تانك هاي دشمن روانه ساخت تا جايي كه مجبور شدند چند كيلومتر عقب نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور كنند.يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. متاسفانه اين هماهنگي در خرمشهر به وجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها مانده بودند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آن جا و خطر سقوط جدي اهواز ، موفق شد چندين بار نيروهاي بين دويست تا يك هزار نفري را سازماندهي كند و به خرمشهر بفرستد تا به كمك ديگر برادران مقاوم خود بتوانند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت ها مقاومت نمايند.

محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:

پس از يأس از تسخير اهواز ، صدام سفاك ، سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل نمايد و براي دومين بار به آن شهر مظلوم حمله نمود و تانك هاي او سه روز شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم با چند تانك به داخل شهر راه يابند. گروهي از جوانان رزمنده مومن هنوز در شهر مانده و مقاومت مي كردند و آماده شهادت بودند.دكتر چمران كه از محاصره سوسنگرد و تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود با فشار و تلاش فراوان خود و آقاي خامنه اي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين بار دست به يك حمله خطرناك ، حماسه آفرين و نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و سرانجام نيروها با نظمي نو و شيوه اي جديد از جانب جاده اهواز - سوسنگرد به سوسنگرد يورش بردند. شهيد چمران پيشاپيش يارانش به شوق ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد به سوي اين شهر مي شتافت كه در محاصره تانك هاي دشمن در آمده بودند. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و هر چه سريع تر خود را به حلقه محاصره دشمن در افكند، چون آن جا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي رفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي در گرفت. نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانك ها به او تاختند و او همچون شيري در ميدان روياروي دشمن متجاوز از نقطه اي به نقطه اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي جست و به سوي دشمنان تير اندازي مي كرد و مردانه مي جنگيد، كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانك ها به سوي او تيراندازي مي كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آن ها سريع ، چابك ، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين و در راه حسين در روز قبل از تاسوعاي حسيني به آتش آن ها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي داد، در همين اثنا هم رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يك تنه هم چنان حسين وار مي جنگيد و دشمن را هراسان فراري مي داد، هر چه تنور جنگ گرم تر مي شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي كشيد، چهره ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين (ع) گلگون تر و شوق به شهادتش افزونتر مي شد تا آن كه در ميانه ميدان از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان در هم آميخت ونقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش  فقط  در راه خدا آفريد.

با پاي زخمي  بر يك كاميون سرباز عراقي حمله برد ، سربازان زبون صدام از يورش اين دلاور از ميدان گريختند و او به كمك جوان ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم ديگران را نويد پيروزي داد. خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام در نزديكي دروازه سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم، اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بي مهابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صدتن رزمنده مؤمن را از چنگال صداميان نجات داد.  دكتر چمران با همان كاميون، خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و به مقر ستاد جنگ هاي نامنظم آمد و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اين جا بود كه همان شبي كه در بيمارستان بستري بود جلسه مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيد فلاحي – فرمانده لشكر 92- شهيد كلاهدوز و ساير مسئولين سپاه – سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود ) و استاندار خوزستان و نماينده امام در سپاه پاسداران (آقاي محلاتي ) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و در همان حال و همان شب پيشنهاد حمله ارتفاعات الله اكبر را مطرح نمود.

آغاز حركت مجدد:

عليرغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ هاي نامنظم و حركت به سوي تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند در حالي كه در كنار بستر و مقابلش  نقشه هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن، حركت نيروهاي خودي نصب  بود و او كه قدرت و ياري به جبهه رفتن را نداشت دائما به آن ها مي نگريست و مرتب  طرح هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگ ارائه مي داد. كم كم زخم هاي پاي او التيام مي يافت و چون ديگر نمي توانست سكون را تحمل نمايد ، با چوب زير بغل بپا خاست و باز هم آماده ي رفتن به جبهه شد.

وي در نبرد بيست و هشت صفر(پانزدهم دي ماه 59) كه عاقبت منجر به شكست قسمتي از نيروي ما شد و فاجعه هويزه به بار آمد ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب نمود و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آن ها را به عهده داشت با همان چوب زير بغل دست به حركتي انتحاري و بي سابقه زد، در حالي كه از درد جنگ به خود مي پيچيد و از ناراحتي مي خروشيد آماده حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركات دشمن در جاده جوفير به طلائيه شد، كه به خاطر آتش شديد دشمن ، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آن ها از منطقه هويزه بگذرند و حمله هوائي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت نمود.

ديدار امام امت :

بالاخره در اسفند ماه 59 با وجود دردي كه در هنگام راه رفتن احساس مي كرد، چوب زير بغل را نيز كنار گذاشت و همراه هم رزمانش از يكايك جبهه هاي نبرد در اهواز ديدن مي نمود و پس از زخمي شدن اولين بار براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه ها وجود داشت دائما رنج مي برد و تلاش مي كرد تا با ارائه پيشنهادات و برنامه هاي ابتكاري حركتي به وجود آورد و اغلب اين حركت ها را توسط رزمندگان شجاع و جان بركف ستاد عملي مي ساخت . اصرار داشت كه هر چه زودتر به تپه هاي الله اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگه چزابه كه نزديكي مرز قرار داشت ، رساند تا ارتباط شمالي جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي و يكم ارديبهشت ماه سال شصت با يك حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اكبر فتح شد و اين پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران همراه رزمندگان شجاع اسلام در شمار اولين كساني بود كه پا به ارتفاعات الله اكبر گذاشت در حالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي كرد. او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي دو روز بعد با تعدادي از جان بر كفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت ، تمام تپه هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف در آورند در حالي كه ديگران در هاله اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي نگريستند.

پس از پيروزي و فتح تپه هاي الله اكبر اصرار داشت كه هر چه زودتر نيروها  به طرف بستان سرازير شوند، تا مبادا دشمن بتواند استحكاماتي را براي خود ايجاد كند اما اين كار متاسفانه عملي نشد و شهيد چمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار ، گذشت و فداكاري رزمندگان جان بر كف ستاد جنگ هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت. فتح دهلاويه در نوع خود عملي جسورانه ، خطرناك و غرور آفرين بود، نيروهاي مؤمن ستاد، پلي بر روي رودخانه كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند، از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي بزرگ فتح نمودند كه اين اولين پيروزي پس از عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا بود و به عنوان طليعه پيروزي هاي بزرگ تر به حساب آمد.در سي ام خرداد ماه سال شصت يعني يك ماه پس از پيروزي الله اكبر در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت الله اشراقي شركت كرد و از عدم تحرك و سكون نيروها انتقاد نمود و پيشنهادات نظامي خود از جمله،  حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود كه شهيد چمران در آن شركت داشت.

به سوي قربانگاه :

در سحرگاه سي و يكم خرداد ماه سال شصت ايرج رستمي در دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكتر چمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت شد، غمي مرموز رزمندگان ستاد و خصوصاً رزمندگان و ياران رستمي را فرا گرفته بود. دسته اي از دوستان صميمي او مي گريستند و گروهي ديگر مبهوت به هم مي نگريستند. از در و ديوار، از جبهه و از شهر، بوي مرگ و نسيم  شهادت مي وزيد و گوئي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه اي بزرگ و زلزله اي وحشتناك بودند. شهيد چمران يكي ديگر از فرماندهانش را احضار نمود و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي نمايد. همه اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي كردند و با نگاه هاي اندوه بار تا آن جا كه چشم مي ديديد و گوش مي شنيد او و همراهانش را دنبال مي كردند و غم مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي كرد. دكتر چمران شب قبل، در آخرين جلسه مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي سابقه اي نصيحت كرده بود و خدا مي داند كه در پس چهره ساكت و آرام و ملكوتي او چه غوغائي و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج ها، شنيدن دروغ و تهمت ها و دم برنياوردن ها و بالاخره از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او كه مقابل چشمانش و در كنار او شهيد شدند و او آن ها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش هاي سخت محك مي زد و مي آزمود، او را هر چه بيشتر مي گداخت و روحش را صيقل مي داد تا قرباني عالي تري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد : "اني اعلم مالا تعلمون".

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت ا... اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات نمود، براي آخرين يك بار ديگر را بوسيدند و باز هم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همه رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع نمود، شهادت فرماندهشان ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدائي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي و با نگاهي عميق و پرنور ، چهره اي نوراني ، دلي مالامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد مي برد، وخداوند كه او را دوست مي دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.»

شهادت :

سخنش تمام شده، با همه رزمندگان خداحافظي و ديده بوسي كرد، به همه سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديك ترين نقطه به دشمن پشت خاكريزي ايستاده بود و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست ديگر كسي جلوتر نرود. چون در همان جا دشمن به خوبي با چشم غير مسلح ديده مي شده  و مطمئناً دشمن هم آن ها را مي ديد. آتش خمپاره از اولين ساعات بامداد شروع شده بود، دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند كه خمپاره ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره هاي صداميان يكي از نمونه هاي كامل انساني كه مايه مباهات خداوند است، يكي از شاگردان بسيار متواضع علي و حسين (ع) يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان هاي علي گونه و يكي از ياران باوفاي امام خميني از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران كه خود را بر خاك انداخته بود اصابت كرد و تركش هاي ديگر صورت و سينه دو همراه او كه كنارش ايستاده بودند و خود را به پشت به زمين انداخته بودند شكافت و فرياد و شيون رزمندگان ، دوستان و برادران با وفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند، خون از سرش جاري بود و چهره ملكوتي و متبسم و در عين حال متين ، محكم و موقر ِ آغشته به خاك و خونش با آن كه عميقا سخن ها داشت ولي ظاهراً ديگر با كسي سخني نگفت و به كسي نگاه نكرد. شايد در آن اوقات همان طوري كه خود آرزو كرده بود حسين (ع) بربالينش بود و او از عشق ديدار حسين و رستن از اين دنياي درد و پيوستن به روح، به زيبائي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت. در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكتر چمران ناميده شد زخم بندي و آخرين كمك هاي اوليه انجام شد و  به سرعت آمبولانس به طرف اهواز شتافت ولي افسوس كه فقط جسم بي جانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال با كفني خونين كه لباس رزم او بود به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز نمود و نداي پروردگار را لبيك گفت كه : "ارجعي الي ربك راضية مرضية". از شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خواستند و حتي ملل مستضعف و آزاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند. امواج خروشان مردم حق شناس امت ما اندوهبار و اشك آلود پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه " انالله وانا اليه راجعون " .

بله! اين چنين زندگي سراسر پرتلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين چنين در كربلاي خوزستان در جبهه ي نبرد روياروي حق عليه باطل، حسين گونه، به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج نمود و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين (ع) و شهداي دشت كربلا محشور گرداند.

مناجاتهای شهید مصطفي چمران

پرگشايم

خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود  در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.

 توکل و رضا

" ترا شکر مي کنم که از پوچي ها ، ناپايداري ها ، خوشي ها و قيد و بندها آزادم کردي و مرا در طوفانهاي خطرناک حوادث رها ننمودي، و درغوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردي، لذت مبارزه را به من چشاندي ، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم که سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدايا ترا شکر مي کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردي، و در سخت ترين طوفانها و خطرناکترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي که با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده اي رضا دادم.

خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي ، تو در کوير تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و کمک کردي... که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه پيش بيني نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي، و در ميان ابرهاي ابهام و در مسيري تاريک مجهور و وحشتناک مرا هدايت کردي." 

مي خواستم شمع باشم

" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان  پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند،  طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."

 در سرزمين کفر ، تو بودي

" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."

 دنيا

" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل  و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند.

 تو مرا عشق کردي

" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."

 سه طلاقه

" من دنيا را طلاق دادم. خداي بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهاي جديد بر دلم گذاشت و خواسته هاي عادي و مادي و شخصي در نظرم حذف شد. روزگاري گذشت که دنيا و مافيها را سه طلاقه کردم و ازهمه چيز خود گذشتم. از همه چيز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسي ترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد."

 آرامش غروب

" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."

 آفرينش دريا

" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."

 سوگند

" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."

 قرباني فرزند آدم

" اي خداي بزرگ ، اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي، اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش وجود حسين ها روشن نموده اي، اي آنکه راه پرافتخار شهادت را، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي، اي خدا، اي معشوق من، اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف، به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر مادي آزاد گردم. اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.

قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.

خدايا ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند، و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد...

هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهيم آزمايش خود را داد، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قرباني شود، زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قرباني شدن رسيد، و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود. خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي... و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."

 شرف شيعه

" خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

 افزايش ظرفيت

" خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

 فقر مرا پروراند

" فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم. هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم. "

 گذشت

" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."

 بي نياز

" خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.

خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.

 مغموم

خدايا عذر مي خواهم از اينکه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شکسته ام، زجر کشيده ام، ظلم زده ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريک فرو رفته ام، تنها ترا مي شناسم ، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي کنم.

 خدايا ، فقط تو

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."

 من آه صبحگاهم

" من فريادم! که در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش يتيمان دل شکسته ام که درنيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند. آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سينه پر سوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم که از پاي مي افتم. نا اميد و مأيوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي کنم. من اشک يتيمانم که دل شکسته در جستجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه در مي آيد."

گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران:

"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.
 
عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است.

 براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..." 

زندگى حماسه‏ آفرين و پرفراز و نشيب دکتر مصطفى چمران از مقاطعى بسيار گوناگون و حساس شكل گرفته است، شرايط خاص هر مقطع كاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملى‏ شدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 38 مرداد، ساليانى چند در آمريكا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسه ‏ساز لبنان، در كنار مرزهاى اسرائيل و پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران در وطن و ميهن اسلامى خود در مسئوليت‏ها و مأموريت‏هاى مختلف، عمر پرجوش و تحرك و انسان ‏ساز خود را سپرى ساخت. اين مقاطع با هم بسيار متفاوتند، ولى آن چه كه همه اين ادوار را به هم ارتباط مى‏بخشد، خط فكرى او، اعتقاد خالصانه و شيدايى او براى تكامل روح انسانى و اوج ‏گرفتن از اين دنياى خاكى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظه‏ اى آرام نداشته است، خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هيچ كس و هيچ چيز جز خداى تعالى انتظار و ترس و باكى نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازى بود، انسان‏ سازى بود، سازمان‏دهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهايى و پرواز بود، فرياد بود و بالأخره شهادت بود.مصطفى چمران كه در سال 1311 تولد يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران خيابان 15 خرداد - عودلاجان و دوران متوسطه خود را در دبيرستان‏هاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغ ‏التحصيل و شاگرد ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آن‏ كه در همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت؛ نمونه‏اى از يك نوجوان و جوانى پاك، پرتلاش، عميق و براى همه دوست ‏داشتنى بود. با استفاده از بورس شاگرد اولى براى ادامه تحصيل راهى آمريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوق ‏ليسانس مهندسى برق و سپس در يكى از بزرگ ‏ترين و مهم‏ ترين دانشگاه ‏هاى معروف آمريكا« بركلى»، در كاليفرنيا و با همراهى برجسته‏ ترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با عالى‏ترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژه هاى بزرگى، در زمان خود بود.

باز هم در كنار اين مسير تحسين ‏برانگيز و كم ‏نظير، پايه ‏گذار و سازمان ‏دهنده مبارزات ضد استعمارى و ضد رژيم طاغوتى شاه و پایه گذار فعاليت‏هاى گسترده اسلامى در آمريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى وسيع آمريكا بر او تنگ مى‏نمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگ‏هاى چريكى راهى اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند. بعد از فوت جمال عبدالناصر به دعوت امام موسى صدر رهبر وقت شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين به ‏ويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل اقامت افكند ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام بود، دکتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بى‏پناه لبنان حضور داشت. در لبنان پایه ‏گذارى سازمان‏هاى چريكى مسلّح را بر عهده گرفت كه هم‏زمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيده‏ ترين، زبده‏ ترين و شجاع ‏ترين رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آن‏ها امروز نيز در لبنان براساس همين اعتقادات و روحيه شهادت ‏طلبى، حماسه ‏ها مى‏ آفرينند.پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 93 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به ايران آمد و به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران ماند. با آن‏ كه در استمرار برنامه‏هاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز به دستور امام (ره) از پايه‏ گذاران سپاه بود و سپس در فرو نشاندن توطئه ‏هاى خطرناك و جدايى‏ طلبانه دشمن در كردستان با آن ‏كه معاون نخست ‏وزير بود، لباس رزم بر تن كرد و سلاح بر دوش گرفت و با سازمان‏ دهى و به‏ كارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به خنثى ‏سازى توطئه‏ هاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسه ‏ساز آن و فرمان تاريخى امام خمينى (ره) را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود.
با آغاز جنگ تحميلى راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان «ستاد جنگ‏هاى نامنظم» بر عهده گرفت و كتابى قطور از رشادت‏ها، شهادت‏ها، حماسه ‏ها و مقاومت‏ ها را قلم زد. بالاخره در حالى ‏كه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به دوستان روحيه مى ‏بخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مى‏لرزاند. در ظهر هنگام روز 31 خردادماه 1360، در روستايى به ‏نام «دهلاويه» در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج پركشيد و به لقاءاللَّه رسيد و به ‏سوى معبودش شتافت تا عند ربهم يرزقون شود.شهيد دكتر چمران روحي عاشق داشت و همين روحيه عاشقانه سخنان و مناجاتهای وي را سخت دلنشين و خواندني كرده است. نامه ها و كوتاه نوشته هايي كه از آن زنده ياد به جا مانده است، خود مؤيد نثر پخته و روح عاشق اين چهره فروتن، اما پايدار عرصه فرهنگ و سياست است.كتاب « دعاي كميل » حاصل جلسات هفتگي زنده ياد چمران در انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا بود. اين جلسات زماني برگزار شد كه شهيد چمران دريافته بود به دليل نبود آگاهي و تسلط كافي دانشجويان به زبان عربي، اين دعا كه «از قلب و روح علي(ع) برخاسته و علي(ع) آن را به دوست خود كميل تعليم داده است» چنان كه شايسته آن است، قدرش به جا نمي آيد. پس مصمم شد تا دعاي كميل را به فارسي برگرداند، اگرچه مي دانست ترجمه معاني بلند و عرفاني كلام اميرالمؤمنين علي(ع) آن گونه كه شايد و بايد ممكن نيست، ولي تمامي سعي و همتش را به كار بست تا از آن ترجمه ای روان، پاكيزه و گويا ارايه كند.

كتاب با عنوان « لبنان » اثر ارزشمند ديگری از شهيد دکتر مصطفی است. كتاب حاضر گزيده‏ای از دست ‏نوشته‏ها يا سخنراني‏های شهيد و حاصل مطالعه و بررسی كليه نوشته‏ ها و سخنراني‏های او (در لبنان، اروپا، ‌ايران) درباره لبنان است.
از مناجاتهای شهيد بزرگوار:

 " ترا شكر مي كنم كه از پوچي ها، ناپايداري ها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردی و مرا در طوفانهای خطرناك حوادث رها ننمودی، و در غوغای حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردی، لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حيات را به من فهماندی... فهميدم كه سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست، بلكه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدايا ترا شكر مي كنم كه به من نعمت " توكل " و " رضا" عطا كردی، و در سخت ترين طوفانها و خطرناكترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادی كه با سرنوشت و همه پستی ها و بلنديهايش آشتي كردم و به آنچه تو بر من مقدر كرده ای رضا دادم.

خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در كوير تنهايی انيس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نااميدی، دست مرا گرفتی و كمك كردی... كه هيچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پيش بينی نبود، تو بر دلم الهام كردی و به رضا و توكل مرا مسلح نمودی، و در ميان ابرهای ابهام و در مسيری تاريك مجهور و وحشتناك مرا هدايت كردی."

 روح بلند و آسماني اش قرين رحمت واسعه ي الهي باد ...
 

مصطفي چمران به روايت مهدي چمران

دکتر مصطفي چمران سال 1311 در تهران ، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.
سال 1336 در رشته الکترومکانيک از دانشکده فني دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريکا رفت و پس از تحقيقات علمي درجمع معروف ترين دانشمندان جهان در دانشگاه کاليفرنيا و برکلي با ممتازترين درجه علمي موفق به اخذ دکتري الکترونيک و فيزيک هسته اي و پلاسما شد.
پس از قيام خونين 15 خرداد سال 42 و سرکوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام (ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت ساز زد و همه پلها را پشت سرخود خراب کرد و به همراه بعضي از دوستان همفکر، رهسپار مصر شد و مدت 2 سال ، در زمان عبدالناصر، سخت ترين دوره هاي چريکي و جنگهاي پارتيزاني را آموخت و مسووليت تعليم چريکي مبارزان ايراني به عهده اوگذارده شد.
پس از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريکي مستقل ضرورت پيدا کرد و چمران رهسپار لبنان شد تا چنين پايگاهي را تاسيس کند. او به کمک امام موسي صدر رهبر شيعيان لبنان سازمان امل را پي ريزي کرد.
دکتر چمران با پيروزي انقلاب اسلامي پس از 23 سال به وطن باز گشت تا همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب بگذارد. پس در شغل معاونت نخست وزير در امور انقلاب ، شب و روز خود را به خطر انداخت تا سريع تر مساله کردستان فيصله يابد.
دکتر چمران پس از پيروزي بي نظير خود در کردستان از سوي رهبر عاليقدر انقلاب به وزارت دفاع منصوب شد و دراين جايگاه به يک سلسله برنامه هاي وسيع بنيادي دست زد که پاکسازي ارتش و پياده کردن برنامه هاي اصلاحي از اين قبيل بود. 

دکتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد.
با شروع جنگ تحميلي وي ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشکيل داد و ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يکي از برنامه هاي اصلي ايشان بود که به کمک آن جاده هاي نظامي بسرعت در نقاط مختلف ساخته شد.
پس از ياس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود.
در 30 خرداد سال 60 ، يعني يک ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله اکبر، در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز شرکت کرد و از عدم تحرک و سکون نيروها انتقاد کرد و پيشنهادهاي نظامي خود از جمله حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود که شهيد چمران در آن شرکت داشت و فرداي آن روز، روز غم انگيز و بسيار سخت و هولناکي بود.
در سحرگاه 31 خرداد 60 ايرج رستمي ، فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد چمران يکي ديگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي کند. در دهلاويه و در خط مقدم در نزديک ترين نقطه به دشمن پشت خاکريزي ايستاد و به رزمندگان تاکيد کرد که از اين نقطه که او هست ، ديگر کسي جلوتر نرود. آتش خمپاره که از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت.
ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد. او را بسرعت به آمبولانس رساندند. در بيمارستان سوسنگرد که بعد به نام شهيد دکتر چمران ناميده شد کمکهاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت ، ولي فقط جسم بي جانش به اهواز رسيد

حکایات جبهه

 

همیشه مواظبت از اعمال، خصوصا آنچه افزون بر وظایف و فرایض بود برای اخلاص بیشتر و ترس و وحشت از ریا نبود. عمده اش ملاحظه اطرافیان بود و اینكه شخص در جمع انگشت نما بشود و بر سر زبانها بیفتد، ولو به شوخی.

    كافی بود كسی را یكبار در نماز با توجه ببیند ، وقتی دو نفر به او می رسیدند یكی آهسته به دیگری می گفت:آدم قابل اعتمادی نیست، باید مواظب حرف زدنمان باشیم و او با تعجب می پرسید:چطور؟

    گوینده توضیح می داد:هر چه بشود می رود به خدا می گوید. یك سره با خدا در حال حرف زدن است!

 

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

آفتاب نیمه شب

   وقتی بی خوابی می افتاد سرمان،دلمان نمی آمد كه بگذاریم دیگران راحت بخوابند،خصوصا دوستان نزدیك.به هر بهانه ای بود بالا سرشان می رفتیم و آنها را از جا بلند می كردیم،رفیقی داشتیم،خیلی آدم رك و بی رودربایستی بود.

یك شب حوالی اذان صبح رفتم به بالینش،شانه اش را چند بار تكان دادم و آهسته به نحوی كه دیگران متوجه نشوند گفتم:هی هی،بلند شو آفتاب زد. آقا چشمت روز بد نبیند،یك مرتبه پتو را كنار زد، و با صدای بلند گفت:مرد حسابی بگذار بخوابم، به من چه كه آفتاب می زند، شاید آفتاب بخواهد نیمه شب در بیاید،من هم باید نیمه شب بلند بشوم. عجب گیری افتادیم ها !!!

 

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

 

آقای نورانی سوخته

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.

مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد  تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟

- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟

- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟

- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم. قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت: «بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟»

متوجه منظورش نشدم:

- چرا پسرم، مگر چی شده؟

- پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم: «باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!»

 

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 36

آمــــــوزش ســــــلاح

. نام اسلحه                  جمهوری اسلامی

2. محل ساخت                سنگرهای نماز جمعه و جماعت ، بسیج و پایگاه های حزب الله

3. نوع خشاب                 راهپیمایی

4. نوع فشنگ                 مشت های گره کرده ، دعای وحدت و کمیل و ...

5. برد گلوله                   بدون دوربین از ایران تا قلب اسرائیل

6. طول لوله                   کل ارض

7. تعداد خان                   متعدد به نام ارتش بیست میلیونی

8. ضامن اسلحه               قرآن مجید و اسلام عزیز

9. قدرت اسلحه                بی نهایت

10. نوع انفجار               مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل

11. چاشنی و باروت         گفتار و کلام امام (ره) و مقام معظم رهبری

12. سیبل تمرین              اسرائیل غاصب و آمریکای جنایتکار

13. فرمانده                   رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

14. تیرانداز                   حزب الله

15. کمک تیرانداز            هفتاد میلیون ایرانی آزاده

16.خزاین اسلحه              حوزه های علمیه ، دانشگاه ها ، مساجد و راهپیمایی

17. مسلح کردن سلاح        این اسلحه با ندای الله اکبر مسلح و با خون شهیدان خنک وبا مقاومت آتشباریش افزوده می شود.            

اقدامات حفاظتی : از خواهران و برادران حزب اللهی تقاضا می شود در حفظ این اسلحه تا زمان بازدید فرماندهی کل و عدالت گستر جهان امام زمان(عج) کوشا باشید .

تويــي که نمي‌شناختمــت

 

((ناگفته‌هاي زندگي شهيــد رجايــي از زبان همسر))

«آنچه در پي مي‌خوانيد بازنويسي شده پاره‌اي از خاطرات خانم عاتقه صديقي همسر شهيد رجايي است كه پس از نگارش مورد بازبيني وي قرار گرفته است. دقت بالاي خانم صديقي در تصحيح متن كه در مواردي به مرز وسواس نزديك مي‌شد، نشان از دغدغة واقع‌نمايي سيره و منش شهيد رجايي دارد كه در خور تقدير است. با سپاس از ايشان كه فرصتي را براي تنظيم اين متن جهت درج در يادمان حاضر اختصاص دادند.» بازتاب – ۱۵  شهريور ۱۳۸۵

1- آقاي رجايي فرد عاقلي بود و پخته و سنجيده حرف مي‌زد. در ابتداي نامزدي ما چون يك معلم ساده بود و در آن زمان خريد طلا و جواهر براي همسر رسم بود، ايشان كه وضع مالي خوبي نداشت اين قضيه را جوري مطرح نمي‌كرد كه اثر بدي داشته باشد كه چون پول ندارد نمي‌تواند اينها را بخرد. موارد ضروري را مي‌خريد و در مورد طلا و جواهر مي‌گفت، اينها باشد بعد برويم با فرصت و وقت مناسب و با سليقه يكديگر بخريم. من هم كه مي‌فهميدم، دلم به حال او مي‌سوخت و از طرفي هم خوشم ‌مي‌آمد كه چنين عزت نفس و مناعت طبعي دارد. به جز اين، رسم بود كه چند قواره پارچه و كيف و چند چيز ديگر بخرند كه ايشان هر وقت به منزل مي‌آمد دو سه قلم از اين چيزها را مي‌گرفت و به خانه مي‌آورد. اين برخوردها نشان مي‌داد كه خيلي در مسائل ماديش با تدبير و برنامه است.

2- آقاي رجايي در اداره امور منزل به خصوص از لحاظ اقتصادي با تدبير خاصي عمل مي‌كرد. او اصولاً فرد قانعي بود و لزومي نمي‌ديد براي بعضي از نيازهاي حتي ضروري، خودش را به آب و آتش بزند و مثل بعضي‌ها قرض بگيرد و براي خانه چيزي تهيه كند. تدبيرش اين بود كه در حد ممكن وسايل رفاهي خانواده را فراهم كند. روش او اين بود كه اگر امكاني نداشت، صبر و قناعت را پيشه مي‌كرد. اين رفتار و تدبير مرا دلگرم و اميدوار مي‌كرد، چون مي‌ديدم به ميزاني كه وضع حقوقي‌اش بهتر مي‌شود، به همان اندازه و نه بيشتر در رفاه خانواده تغييراتي مي‌دهد. 

3-  در تمام مدتي كه من با او زندگي كردم، كمتر پيش مي‌آمد كه در خانه از من چيزي بخواهد. بارها او را مي‌ديدم بلند مي‌شد و مي‌رفت آب مي‌خورد و دوباره به اتاق برمي‌گشت. گاهي هم اگر چيزي را كه مي‌خواست پيدا نمي‌كرد، باز نمي‌گفت مثلاً يك ليوان به من بدهيد، مي‌گفت، «مثل اينكه ليوان نيست.»  

4- تا قبل از سال 1347 كه آقاي رجايي فرصت بيشتري داشت، هفته‌اي يك بار با هم صحبت مي‌كرديم كه چه روشي را بايد در خانه و زندگي روزمره خود انتخاب كنيم تا در تربيت و روحيه بچه‌ها تأثير مثبت داشته باشد. در اين نشستهاي هفتگي، ما روشهاي منفي خودمان را هم نقد مي‌كرديم.
قبل از ازدواج، يعني در مرحله خواستگاري و صحبت‌هاي مقدماتي،‌ خيلي صادقانه و خالصانه با من برخورد كرد، طوري كه خيلي از خصوصيات خودش را براي اينكه من آگاهانه اين وصلت را انتخاب كنم برايم مطرح كرد، يعني وظيفه خود مي‌دانست من از همه چيز او با اطلاع باشم. يادم هست يكي از خصوصيت‌هاي خود را عصباني بودن مي‌دانست. من بعد متوجه شدم اين مسئله در آن حدي نبود كه او مي‌گفت، چون هيچ وقت عصبانيت خود را ظاهر نمي‌كرد، بلكه در اينگونه مواقع عكس‌العمل او رفتار خيلي خشك، اما متين بود. 

ادامه نوشته

مناجاتهای شهید چمران

پرگشايم

خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.

توکل و رضا

" ترا شکر مي کنم که از پوچي ها ، ناپايداري ها ، خوشي ها و قيد و بندها آزادم کردي و مرا در طوفانهاي خطرناک حوادث رها ننمودي، و درغوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردي، لذت مبارزه را به من چشاندي ، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم که سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدايا ترا شکر مي کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردي، و در سخت ترين طوفانها و خطرناکترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي که با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده اي رضا دادم.

خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي ، تو در کوير تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و کمک کردي... که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه پيش بيني نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي، و در ميان ابرهاي ابهام و در مسيري تاريک، مجهور و وحشتناک مرا هدايت کردي."

مي خواستم شمع باشم

" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."

در سرزمين کفر ، تو بودي

" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."

دنيا

" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند.

تو مرا عشق کردي

" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."

سه طلاقه

" من دنيا را طلاق دادم. خداي بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهاي جديد بر دلم گذاشت و خواسته هاي عادي و مادي و شخصي در نظرم حذف شد. روزگاري گذشت که دنيا و مافيها را سه طلاقه کردم و ازهمه چيز خود گذشتم. از همه چيز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسي ترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد."

آرامش غروب

" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."

آفرينش دريا

" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."

سوگند

" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."

قرباني فرزند آدم

" اي خداي بزرگ ، اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي، اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش وجود حسين ها روشن نموده اي، اي آنکه راه پرافتخار شهادت را، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي، اي خدا، اي معشوق من، اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف، به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر مادي آزاد گردم. اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.

قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.

خدايا ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند، و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد...

هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهيم آزمايش خود را داد، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قرباني شود، زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قرباني شدن رسيد، و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود. خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي... و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."

شرف شيعه

" خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

افزايش ظرفيت

" خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

فقر مرا پروراند

" فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم. هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم. "

گذشت

" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."

بي نياز

" خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.

خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.

مغموم

خدايا عذر مي خواهم از اينکه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شکسته ام، زجر کشيده ام، ظلم زده ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريک فرو رفته ام، تنها ترا مي شناسم ، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي کنم.

خدايا ، فقط تو

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."

من آه صبحگاهم

" من فريادم! که در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش يتيمان دل شکسته ام که درنيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند. آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سينه پر سوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم که از پاي مي افتم. نا اميد و مأيوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي کنم. من اشک يتيمانم که دل شکسته در جستجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه در مي آيد."

 

کانون فرهنگي رهپويان وصال - شيراز

جنگ تحميلي عراق عليه ايران و هفته دفاع مقدس

در 31 شهريور 1359 رژيم بعثي عراق با تصميم و طرح قبلي و با هدف برانداختن نظام نوپاي جمهوري اسلامي جنگي تمام عيار را عليه ايران اسلامي آغاز كرد. صدام حسين رييس جمهور عراق با ظاهر شدن در برابر دوربين‌هاي تلويزيون عراق با پاره كردن قرارداد 1975 الجزاير، آغاز تجاوز رژيم بعثي به خاك ايران را اعلام كرد .
جنگي نابرابر در شرايطي به ايران اسلامي تحميل شد كه از جانب استكبار جهاني بويژه آمريكا تحت فشار شديدي قرار داشت و در داخل کشور نيز جناح ‌هاي وابسته به غرب و شرق، با ايجاد هياهوي تبليغاتي و ايجاد درگيري‌هاي نظامي در صدد تضعيف نظام بودند و نيروهاي نظامي نيز به خاطر تبعات قهري انقلاب، هنوز مراحل بازسازي و ساماندهي را به طور كامل پشت سر ننهاده بودند. آمريكا براي به سازش كشاندن جمهوري اسلامي و در نهايت تسليم آن‌ها حمايت پنهان و آشكار خود را در كليه زمينه‌هاي سياسي، نظامي‌، ‌اقتصادي و ... از رژيم بعثي عراق به اجرا گذاشت. از سوي ديگر نيز ابرقدرت ديگر جهان‌ يعني شوروي كه متحد عراق محسوب مي‌شد، خصومتش را با نظام اسلامي كه شعار نه شرقي و نه غربي را سرلوحه كار خود قرار داده بود و در جريان اشغال افغانستان توسط شوروي، اين تجاوز را محكوم كرده بود، بيش از پيش نمود.
    ارتش عراق كه بر اساس محاسبات خود از وضعيت داخلي و خارجي ايران، فتح يك هفته‌اي تهران را در سر مي‌پرورانيد، در روزهاي نخست تجاوز، بدون مانعي جدي در مرزها تا دروازه‌هاي اهواز و خرمشهر پيش تاخت. تحت چنين شرايطي امام خمینی (ره)‌ به خروش آمد و نداي ملكوتيش دل‌هاي شيفتگان انقلاب و نظام را متوجه دفاع از كيان جمهوري اسلامي نمود؛ بطوريكه، نيروهاي مردمي بدون امكانات و تجهيزات و حتي آموزش‌هاي نظامي به مقاومت پرداختند. عليرغم كارشكني‌هاي رييس جمهور وقت بني‌صدر، دفاع مقدس مردم مسلمان و انقلابي ايران شكل گرفت و نيروهاي جوان و شهادت طلب به جبهه‌ها شتافتند. پس از شكل‌گيري اتحاد و انسجام در ميان نيروهاي انقلابي و طرد نيروهاي وابسته، حماسه‌اي مقدس شكل گرفت كه در تاريخ ايران اسلامي بي‌سابقه بود. حماسه دفاع مقدسی كه بركات و دستاوردهاي بي‌نهايتي را براي ملت ايران به ارمغان آورد.
    جهاد و شهادت مردمان با ايمان و مخلص اين سرزمين ، ستون‌هاي نظام اسلامي را تا مدت‌ها مستحكم نمود. به مناسبت بزرگ‌داشت اين همه مجاهدت و ايثار هرسال 31 شهريور تا ششم مهرماه به عنوان هفته دفاع مقدس نامگذاري شده است.