سئوال دوم: اين است: كه در ذيل آيه‌ي شريفه ان الذين كفروا سوآء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون چند سئوال هست:

الف _ آيا معناي كفر مي‌تواند خيلي وسيع‌تر از معناي كفر در برابر اسلام و پيامبر و امامت باشد؟ و آيا مراحل نازله‌ي آن كه خود خيلي وسيع‌ است مي‌تواند در خود ما مؤمنين ظاهري باشد جواب اينست كه: البته به يك معنا چرا، در يك روايتي داريم كه كفر را به درجاتي تقسيم كرده و بعضي از آن در جات حتي شامل بعضي از مؤمنين ضعيف‌الايمان يا مؤمنين بد عمل هم مي‌شود همچنان كه در جوامع طاغوتي بخصوص، جوامعي كه با نظامهاي حكومتي جابرانه و كافرانه، ازاين قبيل كفر زياد شما پيدا مي‌كنيد كه اسم‌شان مؤمن است، لكن باطن‌شان از هر كافري، كافرتر است، اما اينجا مراد آنها نيستند، بلكه در اين آيه همه‌ي آيات، يا بيشتر آيات قرآني كه در آنها اسم كفار هست منكرين دين مورد نظرند، يعني آنهايي كه با اصل دين مقابله كردند. مثل اينكه در قرآن مي‌گويد: يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين (9- توبه) با كفار و منافقين مبارزه كن. در اينجا مؤمنين ضعيف‌الايمان نيستند. يعني يكي از مراتب كفر هم بر او صدق كند اين را نمي‌گويد مبارزه كن، بلكه مي‌گويد هدايتش كن. اصلاحش كن، لذا اينجا مراد همان كفاري هستند كه مقابل اسلام موضع گيري داشتند. بنابراين: نه در اين آيه و نه در آيات ديگري كه در آنها از كفر سخن رفته غالباً (اينكه نمي‌گوييم عموماً، چون يك استقراء تام و تمامي نكردم) تا آن جايي كه در ذهنم هست. مراد همين معنايي است كه ما بيان كرديم.

ب‌ـ تفاوت كفر و شكر در قرآن چيست؟ جواب اينست كه:

شرك يك مسلك و يك عقيده است، يعني دو خدايي و چند خدايي، يك دين و يك آئين و يك نوع اعتقاد است مثلاً: فرض بفرمائيد سه خداي. بعضي منكرند و مي‌گويند زرتشتي‌ها موحد بودند، اما به هر حال در دوراني ازتاريخ، بلاشك زرتشتي‌ها دو خدايي بودند و لو اصلش هم يك خدايي يا چندين خدايي كه امروز در هندوستان و برخي از جوامع عقب افتاده‌ي آفريقايي در بين قبايل قديمشان كه بت پرستند.

در هند بت‌خانه‌هاي متعددي را بنده ديده‌ام. خداهاي مختلف با شكل‌هاي مختلف در يك بتخانه هستند. وقتي از يك خيابان به خيابان ديگري مي‌رويد مي‌بينيد جند نوع بت‌خانه هست كه وقتي وارد آنها مي‌شويد مي‌رويد بالا باز چند نوع از خدا كه هر كدام از آنها يك اسمي دارند، يا مثل خدايان اساطير يوناني و رومي قديم الهه‌ي عشق، اله‌ي طوفان، الهه‌ي باران، الهه‌ي آتش كه افسانه‌هاي عجيب و غريبي هم دارند، كه آن نمايشنامه‌نويس قديمي يوناني به نام سلف كه قبل از ميلاد بوده. مثلاً: درباره‌ي خدايان و جنگهاي اينها و دعواهاي اينها چيزهايي نوشته اينها مسلك است. يعني هر دين شرك‌آلودي يك مسلك است. اما كفر يك معناي وسيعتري از همه‌ي اينها دارد، يعني كافر ممكن است مشرك باشد (دو خدايي، سه خدايي باشد) ممكن هم هست اصلاً به خدايي اعتقاد نداشته باشد مثل ماديين، ملحدين، دهريين، اينها هم كافرند و به هيچ خدايي معتقد نيستند. به معناي انكار كننده‌ي را حق و آئين درست است، اما مشرك عبارت است
از آن آئين خاص كه مثلاً: دو خدايي يا سه خدايي و از اين قبيل است.

ج ـ آنطور كه از ظاهر آيه: ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم بر مي‌آيد، خدا بر قلوب چشمها مثلاً مهر زده و اين در حالي است كه اينها خود چشم و گوش‌شان را بسته‌اند؟ اين سئوال خوبي است و من راجع به اين موضوع قاعدتاً اگر سئوال هم نمي‌شد، اندكي بعد به يك مناسبتي صحبت مي‌كردم: در قرآن همه‌ي پديده‌هاي طبيعت و انسان كه يك عامل طبيعي‌ي روشني هم دارد به يك اعتبار بخدا نسبت داده مي‌شود، مثلاً درباره‌ي مرغها و پرنده‌هايي كه در آسمان پرواز مي‌كنند مي‌گويد:

مايمسكهن الاالله (79 – نحل): هيچكس اينها را در آسمان نگه نداشته مگر خدا در حالي كه شما مي‌دانيد طبق فنون طبيعي بال اينها و وزن مخصوص‌شان و فشار هوا، اينها را در آسمان نگه مي‌دارد، يا مي‌گويد:

والله انزل من‌السماء ماءا (65 – نحل) « باران را خدا نازل مي‌كند. در حالي كه باران يك علت طبيعي دارد: از تراكم ابرها و بقيه‌ي عوامل باران بوجود مي‌آيد و همينطور پديده‌هاي ديگر، كه اين معناي درستي است، چون خدا كه رقيب قوانين طبيعي نيست، تا اگر شما گفتيد خدا اين كا را كرد معنايش اين باشد كه قانون طبيعي اين كا را نكرده، خدا در عرض قوانين طبيعي نيست كه باشد يا آن باشد. خدا در طول قوانين طبيعي است و قوانين طبيعي را هم خدا بوجود آورده، اين خاصيت را هم خدا به ابر و باد و هوا و بال مرغ و بقيه چيزهاي عالم بخشيده است. خدا آن آفريننده‌اي نيست كه سازنده باشد و رفته باشد گوشه‌اي نشسته باشد، مثل: ساعتي كه شما كوك مي‌كنيد مي‌گذاريد روي طاقچه بعد ديگر شما رفتيد كنار خود ساعت دارد كار مي‌كند، اينطور نيست، بلكه در هر لحظه‌اي از لحظات اراده‌ي الهي در خلق و تكوين و تربيت موجودات اثر دارد و هر حادثه‌اي از كوچك و بزرگ كه در عالم اتفاق مي‌افتد طبق قوانين طبيعي و به اراده‌ي خداست و خداست كه اين قانون را بوجود آورده، خداست كه اين خاصيت را به اين شي‌ئ و يا جسم داده، شما هم كاري را مي‌كنيد، در نهايت بخدا وابسته است « قل كل من عندالله » همه از سوي خداست. يعني اين اراده را خدا به شما داده كه شما انتخاب مي‌كنيد. اين عقل را خدا به شما داده كه شما براساس او مي‌بينيد. اين شهوات را كه شما براساس او لغزش پيدا مي‌كنيد، خدا به شما داده بنابراين: مي‌توان همه‌ي اين چيزها را به خدا نسبت داد، البته اين بحث گسترده‌تر از اين است و اگر عمري بود و توانستيم جريان تفسير را ادامه بدهيم تا برسيم به آن آياتي كه در دو سه آيه پي‌درپي يك چيزي را به خدا نسبت مي‌دهد و باز در چند آيه بعد از آن مي‌فرمايد: كار خوبش متعلق بخداست و كار بدش متعلق به شماست كه اگر به آنجا برسيم من با يك ظرافتي كه در بحث هست روشن خواهم كرد اين يعني چه و چگونه است كه خدا ير دلهاي اينها مهر زده؟ يعني اينها با سوء انتخاب خودشان كار مي‌كردند كه نتيجه آن كار، بطور طبيعي اين مي‌شود كه طبق عكس‌العمل طبيعي و قانوني بر دلهاي آنها مهر خواهد خورد. حالا اين قانون طبيعي را چه كسي بوجود آورده اين عكس‌العمل الهي است و درباب منافقين هم مي‌گويد:

يخادعون الله والذين آمنوا و مايخدعون الا انفسهم و مايشعرون (9 – بقره): خيال مي‌كنند مي‌خواهند خدا را فريب دهند اما در حقيقت خودشان را فريب مي‌دهند آنجا هم انشاء‌الله به يك مناسبتي شبيه اين عرض خواهم كرد. پس بنابراين: هيچ مانعي ندارد و لسان قرآن اين است كه پديده‌هاي طبيعي را كه معمول قوانين طبيعي است، معلول لراده‌ي خدا مي‌داند و مي‌توان با يك ديد وسيعتر همان را بخدا نسبت داد و اين را مجازات خدايي دانست در حق آن كسي كه خودش مقدمات آنها را فراهم كرد.

سئوال سوم: در حالي كه مضمون آيه قرآن اين است كه خداوند بر گوش و دل و چشم كفار پرده گذاشته و آن را بسته است پس ديگر انسان مذكور، مسئوليتي در مقابل عدم قبول حقيقت ندارد و مي‌تواند ادعا كند كه چون خداوند راه دل او را بسته به اين گمراهي افتاده است.

جواب: با اين توضيحي كه ما داديم اين اشكال درست نيست، وقتي شما دستت را مي‌گذاري زمين و چاقو را محكم مي‌زني روي دستت و مي‌بري و چه كسي دست تو را بريد؟ خدا، و مي‌شود گفت چون خدا دست‌ترا بريده پس شما اينجا مقصر نيستيد، لكن شما مقصريد، چون خدا در شرايطي كه شما چاقو را بلند مي‌كني روي دستت مي‌زني دست شما را مي‌برد. اين قانون را خدا در جسم تو و در لبه‌ي تيز فولادي قرار داده. نزن تا بريده نشود. اگر گفتند خدا دست شما را بريده، يا شما وقتي كسي را با گلوله مي‌زنيد مجروح مي‌كنيد، چه كسي او را مجروح كرده؟ هم مي‌توان گفت شما و هم مي‌توان گفت خدا، هر دو هم درست است، اما چون ما اين نسبت را به خدا مي‌دهيم به همان دليلي كه خداي متعال در جسم تو و در گلوله و در اين فضا اين قوانين را قرار داده، آيا اين موجب مي‌شود كه شما مسئول نباشيد؟ چرا، شما مسئول هستيد و قصاص دارد. بايد مجازات شويد. ولذا اينكه خدا چشم و گوشش را بسته، بصورت جبر نيست بلكه خدا ناشي از فعل خود او و از سوء انتخاب اوست او گزينش بد كرده و نتيجه‌ي اين گزينش همين است كه راه دلش بسته شود و حقايق را نفهمد، هر كسي مي‌تواند اين كار را بكند. حتي يك آدم مؤمن حزب‌اللهي هم اگر يك دو، سه ماه خودش را در فساد و شهوات‌راني بغلطاند، بعد از دو، سه ماه كه به خودش مراجعه كند، مي‌بيند آن ميلي را كه قبلاً به خواندن قرآن داشت حالا ديگر ندارد، يا آن شوقي كه به رفتن مسجد ذاشت ديگر ندارد و صداي اذان كه قبلاً او را به هيجان مي‌آوزد ديگر به هيجان نمي‌آورد و نغمه‌هاي دعاي كميل كه او را مي‌لرزاند ديگر نمي‌لرزاند دلش بسته شده، حالا چه كسي بسته است؟ خدا، آيا خود او ديگر مقصر نيست؟ چرا، عامل اصلي خود اوست، چون او با اراده‌ي خودش رفت و در شهوات غلطيد و لازمه‌ي طبيعي و قانوني‌ي در شهوت غلطيدن هم اينست كه دلش بسته مي‌شود، پس خود او مسئول است.

اما سئوال چهارم اينست كه: اصولاً چرا خداوند بر دلها و بر گوشها پرده مي‌گذارد؟ جوابش از آنچه كه گفتيم: معلوم شد به خاصر سوء انتخاب غلطي است كه خود ما مي‌كنيم. آن كسي كه انتخاب غلط مي‌كند در شرايط دروني و خداداد خودش از آن كسي كه انتخاب درست مي‌كند هيچ كسري ندارد، يعني شما نمي‌توانيد بگوئيد اين يك چيزي از آن يكي ديگر كسر داشت كه اين انتخاب غلط را كرد، تا بدينوسيله سلسله‌ي علل را بخدا نسبت بدهيد. فرض بفرمائيد يك نفري كه دل بستگي دارد به يك چيزي، مثلاً ثروتمندي است كه به ثروت خودش دل‌بسته، اين در مقابل آن دعوتي كه بالنهايه موجب مي‌شود تا ثروت از دستش گرفته شود يك امتناعي دارد. حالا آيا ممكن است يك ثروتمندي هم باشد كه اين امتناع را نداشته باشد و بذل كند؟ بلكه ممكن است،‌ يعني همان حرفي كه تفكرات مادي سابق مي‌گفتند خصلت طبقاتي غير قابل تغيير است در حالي كه حرف غلطي بود، و ما، در قرآن نمونه‌اش را داريم: زن فرعون از نظر خصلت طبقاتي زن يك پادشاه و در طبقه‌ي پادشاهان بود و زن پادشاه از خود پادشاه هم راحت‌تر است، اما در عين حال به موسي ايمان آورد و از همه‌ي انچه كه داشت صرف نظر كرد. پس اين اراده‌ي شماست كه در مقابل يك شهوتي و يك ميل نفساني آيا از خود خويشتنداري نشان بدهيد يا نشان ندهيد، كه اگر نشان داديد نتيجه يك چيز خواهد شد و آثار و بركاتي خواهد داشت، و اگر نشان ندهيد نتيجه چيزديگري خواهد شد. بهرحال آن كسي كه نتايج را براي خودش رقم مي‌زند شما هستيد كه انتخاب مي‌كنيد. شما تصور كنيد جواني در سن هيجده، نوزده سالگي بنام يوسف را، در عين شهوت و در نهايت زيبائي كه مورد علاقه‌ي زني با همين خصوصيات قرار مي‌گيرد: اينجا دو جور مي‌شود عمل كرد: يكي تسليم شدن و بصورت يك آدم فاسقي درآمدن و ديگر امتناع كردن و ناگهان رشد كردن و بالا رفتن و تعالي پيدا كردن است. اين از چيزهاي خيلي واضح و از آن تأثير و تأثرهايي است كه انسان نتيجه‌اش را خيلي زود مي‌بيند، شما در مقابل هريك از شهوات مقاومت كرديد اولين اثرش اين است كه براي مقاومت بعدي آماده‌تر و قوي‌تر مي‌شويد. ممكن است شما بگوئيد: نه، آن آقايي كه مقاومت كرد، او يك خصوصيتي داشت كه اين ديگري نداشت، چه خصوصيتي؟ هم او عقل داشت هم اين، هم او چشم داشت، هم اين مي‌ديد، منتها اين خودش را رها كرد و تسليم هواي نفس شد و تصميم نگرفت اما او تصميم گرفت. ولذا تصميم گرفتن و تصميم نگرفتن يك امري مرتبط به شماست.

وقتي كوس جنگ نواختند اين همه جوان در اين مملكت بود يك جوان از زير كولر خانه‌اش در تابستان و كرسي گرمش در زمستان بلند شد رفت كردستان و خوزستان و يك جوان هم گفت ولش كن. اين يكي انتخاب كرد و آن ديگري انتخاب نكرد، او كه انتخاب كرد شد جزو اولياء‌الله واقعي. جوانهاي ما آنهايي كه با خودشان مجاهدت كردند و رفتند به جبهه و شهيد شدند. عامي هم بودند در آم روزهاي آخر و آن لحظات آخر واقعاً جزو اولياء‌الله شدند، البته فرصت‌ها هميشه در اختيار همه هست.

سئوال پنجم: هدايت قرآني تنزل پيدا كرده و به قلب پيغمبر وارد مي‌شود آيا وجود نازنين ايشان در مرحله‌ي پائين‌تر از كتاب الهي قرار داشته و دنباله‌ي سئوال در مورد كلمه‌ي ثقل اكبر و ثقل كبير توضيح داده شود؟

جواب: اما در مورد سئوال اول كه آيا پيغمبر پائين‌تر بوده؟ به اين صورت است كه معارف الهي در يك سطح ربوبي است و در يك سطح بالاتر از انسان است. بعد اين را خداي متعال آماده مي‌كند براي فهم پيغمبر و نازل مي‌كند برقلب پيغمبر(ص) و لذا آن معارف بالاتر از پيغمبر است و شكي نيست. آيا پيغمبر در راه چه چيزي مجاهدت مي‌كرد؟ امام حسين(ع) در راه چه چيزي كشته شد؟ جز در راه همين معارف بود كه اين معارف در ذهن بشر جا بيفتد؟ انبياء عظام، يعني عزيزترين حقايق عالم خلقت خدام اين معارفند. ولذا مثل اين است كه شما فرضاً چيزي را نمي‌دانيد و از او اطلاع نداريد بعد كه به شما مي‌گويند اين نازل مي‌شود به ذهن شما، و فرود مي‌آيد تا به ذهن شما مي‌رسد. در مورد سئوال دوم، ثقل اكبر و ثقل كبير: اينجا اصطلاح ثقل اكبر و ثقل اصغر است ثقل اكبر كتاب‌الله است و ثقل اصغر اهل‌بيتند و در حديث پيغمبر هست كه هم شيعه و هم غير شيعه آن را نقل كرده‌اند.

« اني تارك فيكم الثقلين كتاب‌الله و عترتي» من دو چيز گرانبها را ميان شما مي‌گذارم «كتاب‌الله و عترتي» البته بعضي از اهل سنت هم كتاب‌الله و سنتي روايت كرده‌اند. اما همه‌ي شيعه و بسياري از اهل سنت «وعترتي» گفته‌اند كه همين درست است «كتاب‌الله و عترتي» عترت ثقل اصغر است و كتاب ثقل اكبر.

سئوال ششم: در مورد وحي بيشتر توضيح بفرمائيد كه آيا فقط در مورد انسان است يا به جمادات و حيوانات (زنبور) هم وحي مي‌شود؟

جواب: همانطور كه گفتم: معني وحي اينست كه يك حقيقت والايي را فرود بياورند تا سطح ذهن شما آنرا به شما القا كنند. وحي معارف الهي فقط بر قلب انسانهاي برگزيده يعني پيغمبران نازل مي‌شود، البته آنها آنچه را كه بر آنها نازل شده و وجودشان آنرا لمس كرده همان را با زبان قابل فهم مردم براي مردم بيان مي‌كنند و اين وحي معارف الهي است. اما اينكه اشكال كننده اشاره به زنبور كرده و در قرآن آمده: واوحي ربك الي النحل: خداي متعال، پروردگار تو وحي فرستاد، به زنبور عسل و ما گفتيم پيغمبران فقط قبول وحي مي‌كنند و وحي بر آنها نازل مي‌شود پس زنبور بر عسل هم وحي نازل شده، اين وحي غير از آن وحي است كه بر پيغمبران مي‌شود. وحي يعني فرستادن، و بر او فرود خواندن، و به او فهماندن. تا آن چيزي كه فهمانده مي‌شود چه باشد؟ آن چيزي كه به زنبور عسل فهمانده مي‌شود آن نيست كه به پيغمبر فهمانده مي‌شد. دنباله‌ي خود اين آيه مي‌گويد: آنچه را كه ما به زنبور عسل فهمانديم چيست؟

ان اتخذي من الجبال بيوتاً و من الشجر و مما يعرشون (68 – نحل) بر و در كوهها و دره‌ها خانه درست كن، يعني غريزه‌اي كه در او قرار داده شد وحي الهي است و اين وحي را فقط به زنبور عسل نكردند، بلكه به گوسفند و مرغ خانگي و به كبوتر و به همه‌ي موجوداتي كه اين غريزه را دارند هم شده است. پس آن غريزه‌اي كه به آنها داده شده، اين هم نوعي وحي است. اما اين غير از (وحي) معارف الهي و اسماء الهي و صفات الهي است كه به پيغمبر مي‌شود. به قول امام رضوان‌الله عليه نورالسموات كه در قرآن گفته شده: خدا نور آسمان و زمين است يعني چه؟ اينكه خدا نور آسمان و زمين است هركسي يك چيزي در ذهنش از اين نقش مي‌بندد، اما حقيقت را چه كسي جز آنكه وحي بر او نازل شده است مي‌فهمد؟ اين از آن چيزهايي است كه پيغمبر مي‌فهمد. البته اين را پيغمبر مي‌تواند با يك زبان و يك نحوي به ما بفهماند، اما ان حقيقيت و منشرح شده‌ي او به شكل كامل براي ما انسانهاي معمولي قابل استفاده نيست. ولذا اين را كه به زنبور عسل وحي نمي‌كنند. به زنبور عسل وحي مي‌كنند برو خانه بسار او هم مي‌رود مي‌سازد. بنابراين آن وحي كه ما گفتيم مخصوص انسانهاي برگزيده است، وحي معارف الهي است نه آن وحي كه به حيوانات مي‌شود و شامل غرائز حيوانات هم هست.

سئوال هفتم: در بحث اخير، شما فرموديد: پيامبران احكام متفاوت بيان كرده‌اند لكن معارف و جهان‌بيني‌ها و هدفشان يكي بوده است، لطفاً منظورتان از تفاوت در احكام را بيان بفرمائيد كه آيا مقصود اينست كه احكام و اعمال پيرامون اديان ديگر پذيرفته است؟

جواب: مقصود ما اين نيست.

وهر پيغمبري كه مي‌آيد احكام قبلي را نسخ مي‌كند يعني نوبت احكام او ديگر تمام شد. بلاشك زمان عيسي(ع) در دين حضرت عيسي(ع) نماز بود. اما نه اينطور نمازي كه من و شما مي‌خوانيم، بلكه يكجور نماز و يكجور توجهي به خدا بود، يعني اصل توجه بخدا جزو اصول است و چگونگي آن جزو احكام است. اصل انفاق در راه خدا جزو اصول است و چگونگي آن جزو احكام است و چگونگي عملكرد انسانها در هر دوره‌اي از زمانها متفاوت است و براين اساس است كه اديان پي‌درپي مي‌آيند تا مي‌رسد به دين خاتم و دين خاتم يك خصوصيتي دارد كه آن خصوصيت او را پايان ناپذير كرده در اين‌باره بحث‌هايي هست و مرحوم شهيد مطهري هم مكتوبات بسيار خوبي دارند، لذا اگر وقت داشتيد مراجعه كنيد استفاده زيادي خواهد كرد. به هر حال آنچه ما گفتيم اين است كه معارف و جهان‌بيني‌ها همه يكسان است، يعني اگر كسي بگويد حضرت‌عيسي دردين خود همان چيزي را كه مسيحي‌ها امروز مي‌گويند مريم مادر خداست و عيسي هم خود خداست و پدر مردم است و اينها را آورده، اين دروغ محض است و حضرت عيسي نه تنها حتماً چنين چيزي را نياورده بلكه حضرت عيسي توحيد خالص و ناب و يگانگي را آورده، درباب قيامت همين‌طور، درباب انسان همين‌طور، در باب بقيه معارف ديگر همين‌طور، ولي احكام حضرت عيسي با احكام پيغمبر خاتم(ص) اختلاف دارد. احكام حضرت عيسي با احكام حضرت موسي هم كه قبل از خودش اختلاف داشت و در آيات متعددي از قرآن به اين معنا تصريح شده كه امروز از اديان گذشته بحث مي‌كنيم، معارف آنها را امروز زنده مي‌دانيم نه احكامي را كه آنها آوردند، احكام آنها ديگر مرده است! امروز احكام زنده فقط احكام اسلامي است.

سئوال هشتم: اين كه دليل و بينه‌ي صحيح موحدين دال بر وجود يگانگي خدا را بايد همه بپذيرند بر هيج عاقلي پنهان نيست، اما قول شما كه حق انكار ندارد صحيح نيست. چرا؟ كه فرمودند: «البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر» و مادام كه ما بينه ارائه نداده‌ايم اين حق انكار همه دارند؟

جواب: اين حرف درست نيست، اولاً آن«البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر» به اينجا مربوط نمي‌شود، بلكه مربوط به دادگاه است و بحث قضاوت، يعني اگر شما دعا كرديد به يك نفر ديگر، كه من از تو صدتومان طلبكارم و او منكر شد و قبول نكرد، آن كسي كه بايد بينه بياورد شما هستيد، يعني دو نفر شاهد عادل، بينه در اصطلاح حقوق اسلامي به معناي مطلق دليل برهان نيست، تا استدلال كه به فلان دليل من از تو طلبكارم، اين را كسي قبول نمي‌كند، بلكه بينه يعني آن كسي كه ادعا مي‌كند، در يك جاهايي دو شاهد عادل و در يك جاهايي چهار شاهد عادل بايد بياورد! اگر بينه نتوانست بياورد آن كسي كه منكر هست كه انكارش هم هيچ اشكالي ندارد او بايد قسم بخورد. اگر مدعي بينه آورد حرف اين قبول است و اگر مدعي نتوانست بينه بياورد به او مي‌گويند آقا شما قسم بخور، اگر قسم خورد طلب از بين‌رفته و به حرف مدعي كسي اعتنا نمي‌كند. پس اين يك قاعده كلي و مربوط به دستگاه قضا است و هيچ ربطي به بحث اعتقادات و معارف اسلامي ندارد. البته اين حرف درست است كه آن كسي كه دعوي را مطرح مي‌كند مثل پيغمبر و مثل هر صاحب دعوتي بايد استدلال بياورد و بدون استدلال از هيچكس انتظار نمي‌رود هر چيزي را قبول كند. پيغمبران هم كه آمدند واضح‌ترين و صحيح‌ترين حرف دنيا را گفتند دليل پاي حرفشان آوردند. ما كه نمي‌گوئيم كسي بدون دليل قبول كند، ما گفتيم كسي حق انكار ندارد، گرچه فكر نمي‌كنم با اين تعبير هم گفته باشم حق انكار ندارد، به اين معنا كه يك حكم حقوقي صادر كرده باشيم، بلكه به اين معنا كه آنوقتي كه بينه پيغمبر آشكار شده و حقانيت او بيان شده اينجا عقل حكم مي‌كند كه كسي انكار نكند. حالا يك عده آدم قرص و محكم بگويند نه آقاجان پدران ما گفته‌اند شما بهتر مي‌فهميد يا گذشتگان يعني همان چيزي كه ما به آن مبتلا بوديم، در دوران مبارزات ما يك حرفهايي مي‌زديم و مي‌گفتيم آقا قرآن از ما مبارزه خواسته، سكوت راقبول نكرده، اينجا سكوت حرام است، اينجا بايدگفت، اينجا بايد اقدام كرد، استدلال هم مي‌كرديم، وقتي مي‌ماندند مي‌گفتند، شما بهتر مي‌فهميد ياعلماي بزرگتر كه از شما خيلي ملاترند؟ آنجا ما مي‌گفتيم نه ما بهتر مي‌فهميم. او پيش خودش وقتي حساب مي‌كند مي‌بيند حرف طرف حرف درستي است، ولي مي‌گويد: اين همه بزرگان و اين همه آدم در دنيا نفهميدند فقط اين يك الف بچه فهميد. مثلاً؟ اين، انكار از روي بي‌دليلي، يا انكار از روي تعصب است، در حالي كه شما اثبات مي‌كنيد بابا اين كاركردن و اين روش درست نيست! آنوقت‌ها يكي از چيزهايي كه ما روي آن تكيه مي‌كرديم بعضي روشهاي غلطي بود كه اينها در سخنرانيهاي مذهبي و روضه‌خواني بكار مي‌بردند و آنها قرص و محكم مي‌ايستادند و مي‌گفتند، اعتقادات شما سست است، يعني تعصب ورزيدند و قبول نمي‌كردند. بعضي از مردم بودند كه وقتي راجع به دستگاه سلطنت و پادشاه و خانواده‌اش و حكومت و دولت مي‌گفتيم،‌ او كه يك عمر شنيده بود مثلاً در يك روستاي دور افتاده‌اي از كشور راجع به شاه راديو و ديگران تعريف كرده بودند، اين حرف ما را هم قبول مي‌كرد و جوابي هم نداشت بدهد، اما در عين حال تعصبش مانع از پذيرفتن حرف ما مي‌شد در دل قبول مي‌كرد، اما زبان و عملش حاضر نبود با دل همراهي كند و از دل خودش هم پس مي‌زد. يعني آدمي كه متعصب است وقتي سخن حق را برايش مي‌گويي كه آن سخن قابل قبول است استدلال دارد يا اصلاً چيز واضحي است و محتاج به استدلال نيست، در عين حال طرف مقابل به خاطر همان تعصبات و به خاطر دل‌بستگي‌ها، يا به خاطر قدرت يا به خاطر زر و زور يا گاهي به خاطر رودربايستي حرف او را رد مي‌كند. لذا اين كفر و انكار اين چنيني مورد نظر ماست.

سئوال نهم: در خصوص تفسير آيه شريفه: والذين يؤمنون بالغيب فرموديد: ميان ايمان و باور غيب و داشتن هدف رابطه‌اي وجود دارد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و چنانچه متناسب با زمان تفسير آيات مي‌باشد براي بار ديگر اين رابطه و الزام را تبيين فرمائيد؟

جواب: البته، با اين عبارتي كه ايشان گفتند فكر نمي‌كنم من گفته باشم. اگر كسي اعتقاد و باور خودش را محدوده‌ي مادي و صحنه‌ي ماده محدود كرد هدف او هم محدود به صحنه‌ي ماده‌ي ديگر خواهد شد و ديگر امكان ندارد ايده كل غير مادي براي او وجود داشته باشد. اگر شما گفتيد حقيقت و وجود عبارت است از آن‌چه كه من آنرا مي‌بينم و هرچه را من نبينم و هرچه را من لمس نكنم وجود ندارد، آيا مي‌توانيد هدف خودتان را فراتر از آنچه چشم‌ها مي‌بيند و دستها لمس مي‌كند و گوشها مي‌شنوند ببريد؟! پس اگر جهان بيني ما مادي بود، بطور طبيعي هدف ما هم يك هدف مادي خواهد بود، اما اگر ايمان به غيب داشتيم و وراي محسوسات به چيزي بالاتر و والاتر هم ايمان آورديم، آن وقت هدف ما هم مي‌تواند چيزي والاتر و بالاتر از همين ماديات باشد. اين ارتباط بين ايمان به غيب و هدف يا ايمان به ماده و باز هدف است.

سئوال دهم: آبا انفاق غير مسلمان نزد خداوند، سبحانه و تعالي داراي اجر و پاداش هست:

جواب: اجر و پاداش انفاق متقين را ندارد و آن انفاق، آن تعالي را در او بوجود نمي‌آورد، اما نمي‌شود گفت بكلي هم بي‌اجر است البته در يك جاي قران داريم:

انما يتقبل‌الله من المتقين: خدا از متقين و پرهيزكاران فقط قبول مي‌كند، اين همان قبول عالي است كه انسان را به تكامل و به مراحل بالاي معنوي مي‌رساند كه متعلق به متقين است. اما اگر غير متقين و غير مؤمن انفاقي بكند يا يك كار خوبي انجام بدهد خداي متعال آن كار خوب را بي‌پاداش نمي‌گذارد، يعني، يا در همين زندگي پس از مرگ به نحوي به او پاداش خواهد داد، اگر چه آن پاداش با پاداش متقين متفاوت است.

سئوال يازدهم: چرا تقواي در سكون را اكثراً بطور كلي مردود مي‌دانند ولي از نظر من اين موضوع مردود نيست و انسان براي اينكه بتواند تقواي در حركت داشته باشد. مثلاً فردي كه خود، ساخته شده نباشد نه تنها نمي‌تواند در جامعه اثر بگذارد و جامعه را اصلاح كند بلكه اين جامعه است كه روي او اثر مي‌گذارد، براي مثال: امام وحتي شما و علما مدتي را در حوزه‌ها گذرانيده‌ايد و سپس وارد اجتماع شده‌ايد و به اصلاح امور مردم مي‌پردازيد لذا از محضر مبارك مي‌خواهم كه نظر خودتان را بيان فرمائيد؟

جواب: اولاً در حوزه هم مدتي گذرانده‌ايم حوزه كه در مقاره‌هاي كوهها نبوده، حوزه هم در همين شهرها و در همين جامعه بود مثل: قم و تهران و مشهد. اينطور نيست وقتي كسي وارد حوزه مي‌شود مي‌رود در يك كوهي و يك مقاره‌اي در را ه بر روي خودش مي‌بندد و آنجا مثلاً درس مي‌خواند! حوزه را هم مثل همين دانشگاه فرض كنيد، البته محيط دانشگاه طبعاً يك تفاوت‌هايي با محيط حوزه دارد.

اينكه ما گفتيم تقواي در حركت معنايش اين است كه شما يك اقدام مثبتي بكنيد و در اين اقدام مثبت خويشتن‌دار باشيد و خود را از خطا نگهداريد، اين تقواي در حركت است. اما تقواي در سكون اين است كه شما كاري نكنيد. معروف است مي‌گويند: كسي كاري نمي‌كند هيچ اشتباهي هم نمي‌كند. شما اگر كتاب ننويسيد هيچ غلطي در كتاب در هيچ جا ننوشته‌ايد. اگر سخنراني نكنيد هيچ غلطي نگفتيد آيا براي اينكه ما غلط نكنيم خوب است كه كتاب ننويسيم، يا سخراني نكنيم، يا اصلاً حرف نزنيم، آيا به نظر شما اين درست است يا نه؟ درست آن است كه حرف بزنيم،‌ اما حرف غلط نزنيم اين تقواي در حركت است و تقواي در سكون اين است كه براي اينكه شما دروغ نگوئيد و غيبت نكنيد اصلاً حرف نزنيد. اين درست است كه براي اينكه مبادا امر به معروف نابجا نكنيد اصلاً دهن باز نكنيد؟ يا براي اينكه چشم‌تان به نامحرم نيفتد اصلاً به خيابان نرويد؟! اين كه زندگي نشد، بايد شما حركت كنيد، مبارزه كنيد راه برويد و در صحنه‌ي زندگي مواظب باشيد لغزشي به شما دست ندهد. والا هر كسي در خانه‌اش بنشيند تا لغزشي به او دست ندهد، اين لغزش دست ندادن قيمتي ندارد، اين تقواي در سكون است و ما نمي‌گوئيم هيچ ارزشي ندارد چون هركس برود در خانه‌اش بنشيند از اين جهت كه گناهي نكرده خوب است، اما يك گناه ديگر مرتكب شده و آن اينست كه فعاليت اجتماعي نكرده، كارنكرده، تلاش نكرده. خداي متعال به پيغمبر اكرم فرمود: ان‌الله يبغض الشاب الفارغ خدا جوان بي‌كار را دشمن مي‌دارد. آيا اگر جواني درس نخواند و كارنكند و همچنان بي‌كار، بي‌كار بگردد اين خوب است؟! در حوزه هم كسي كه مي‌رود يك كاري را انجام دهد كه همان درس خواندن است ما در آن سال‌هاي آخر كه در قم بوديم مبارزه هم مي‌كرديم حوزه آْن جايي بود كه مدرسه فيضيه داشت. كتك داشت، كماندوهاي شاه مي‌آمدند مي‌ريختند، مي‌زدند زندگي كردن در حوزه شوخي نبود.

سئوال دوازدهم: در مورد پذيرش كلام خداوند توسط پيغمبر آيا فقط تنزل سطح آيات و كلام خداست، يا بالا رفتن روح مجرد پيغمبر به سطح آيات كلام‌الله است.

جواب: اين ديگر فرقي ندارد و مرجع يكي است، چون پائين رفتن و بالا آمدن ماده كه نيست، بالاخره بايد آن كلام و آن معارف الهي هم سطح قلب مقدس پيغمبر و روح مقدس پيغمبر باشد. حالا تا روح پيغمبر تعالي پيدا نكند اصلاً لايق يك چنين موهبتي نمي‌شود. و اذا يك ترقي و تعالي در او هست، اما در عين حال خداي متعال بر او فرود مي‌آورد، چون فاصله‌ي بشر با خدا با هيچ مقياسي قابل‌ اندازه گيري نيست، جز همين كه بگوئيم: فاصله‌ي بشر با خدا ولي بكلي ژرفاي غير قابل وصول است.

سئوال سيزدهم: علت اينكه در آيه شريفه: ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه به ترتيب قلب، گوش، چشم را آورده چيست؟ لابد يك علتي دارد؟

جواب: ممكن است يك علتي داشته باشد، اما اين‌جا در مورد قلب و سمع،‌ختم گفته يعني مهر كردن چون جلوي دل و گوش پرده آويزان نمي‌كنند، ولذا گفته شد ختم، يعني بستن لكن در مورد چشم پرده‌آويزان كردن هست، ولذا به غشاوه تعبير كرده كه با تعبيرات عرفي و ادبي بسيار نزذيك است و يك تعبير هنري است، حالا اگر فلسفه‌اي هم داشته باشد بنده نمي‌دانم.

سئوال چهاردهم: چرا گفته شد كه بر دلهاي كافران مهرزده است و اين مهر با صفت رحمانيت خدا چگونه بيان مي‌شود؟

جواب: اين همان اشتباهي است كه قبلاً جوابش را دادم در حقيقت اين خود انسانها هستند كه موجب مي‌شوند خداوند بر دل‌هايشان مهر بزند.

سئوال پانزدهم: در باب نزول گفته شد در جايي از قرآن در باب بر جمادات لو بكار رفته است مثل: لوانزلنا هذا القرآن به معناي نشدني، و چرا نشدن در كار است؟

جواب: چون جمادات جان و روح و شعور ندارند تا بشود معارفي را به آنها داد. حتي حيوانات يك شعوري دارند، اما جمادات شعور هم ندارند و براي مثال: معارف الهي را چگونه مي‌شود بر سنگ نازل كنند؟ لذا لوامتناعيه بكار رفته يعني چنين چيزي نشدني است و در باب تسبيح اشياء كه قرآن مي‌فرمايد: و ما من شيء الا يسبح بحمده ما نمي‌دانيم آن تسبيح واقعاً چگونه است و بلكه اگر هم به فرض يك نوع شعوري باشد از اين نوع شعوري كه ماها مي‌فهميم نيست و چيزي نيست كه او را قبول بكند تا معارف بر او نازل بشود. به هر حال اگر هم در اين مورد شك داشته باشيم خود آيه‌ي قرآن مي‌گويد: «لو» ولو در حال امتناع مي‌آيد.

سئوال شانزدهم: فرق بين حقيقت و واقعيت را بيان فرمائيد؟

جواب: در بينش اسلامي فرقي بين حق و واقع نيست. يعني آن چيزي كه به اصطلاح در واقعيت عالم و در متن حقيقي عالم وجود دارد همان حقيقت است، منتها در تعبيرات معمولي ما حق آن چيزي است كه بايد باشد و واقع آن چيزي است كه الان هست كه گاهي منطبق با آن حق است، گاهي هم منطبق نيست.

سئوال: آيا اعتكاف در اسلام موجب سكون نيست؟

جواب: ابداً اينطور نيست، اعتكاف اين است كه شما غذاي خانه‌ و راحتي خانه و همه چيز دست بكشيد و در مسجد به تن خود و رياضت بدهيد اين نه‌تنها سكون نيست، بلكه يك حركتي است، وانگهي اعتكاف را هميشه نگفته‌اند بكنيد، اگر خيلي هم همت داشته باشيد هر ماهي مثلاً يك روز يا دو روز يا سه روز، اگر كسي هميشه برود اعتكاف كند اين قطعاً حرام است، اما در اين حد و به قدر نمك طعام انساني كه سرگرم ماديات زندگي است خودش را از ماديات و از راحتي خانه و زندگي‌ي خانه جدا كند. در يك مسجدي فرض سه روز و سه شب بماند اين خودش يك حركت معنوي و خودسازي است كه خودسازي چيز بسيار مهمي است.

انشاءالله موفق باشيد