پيامبر زمان – دکترافروغ - 17 خردادماه 85 عارف نيوز
-افروغ: خيلي سخت است كه آدم بخواهد فيالبداهه يك شخصيت ذوابعادي كه او را به عنوان الگوي خودش قرار داده و معتقد است كه او نقش تعيين كننده و سرنوشتسازي در جهان كنوني داشته است، توصيف كند اما واقع قضيه آن است كه بنده امام را هم به لحاظ ابعاد اعتقادي، شخصيت وي و هم ابعاد بينشي و هم به لحاظ عملي و رفتاري يك شخصيت كامل ميدانم.
از لحاظ علوم شناخته شده امام را مستجمع جميع علوم اعم از فلسفه، كلام، فقه و عرفان ميدانم و ايشان را انساني ميدانم كه بين ساحتهاي مختلف شناختي، ارزشي، احساسي و رفتاري او شكافي به چشم نميخورد و احساس ميكنم همه اينها هم به نگرش صدرايي ايشان و كل گرايي توحيدي ايشان بر ميگردد كه توحيد را صرفاً به عنوان امر شناختي و اعتقادي صرف نپذيرفته بودند، بلكه به دلالتهاي رفتاري آنچه در وجه فردي و چه در وجه اجتماعي توجه داشتند و اين صرفاً هم يك توجه نبود كه ايشان تلاش ميكردند توحيد را اجتماعي كرده و تحقق ببخشند و واقعاً امام تنها فرد صدرايي است كه من در تاريخ كشور ميشناسم كه تلاش كردهاند مرحله چهارم اسفار اربعه را كه همان مرحله كثرت در كثرت ميباشد، اجرا كند. اين همان مرحلهاي است كه عارف و فيلسوف ما يك وظيفه خطير تاريخي روي دوش خود احساس ميكند، براي اينكه بيايد به سراغ مردم و آنها را به سوي خدا هدايت كند و انقلابي اسلامي خلق كند كه به تعبير خود ايشان انقلاب نور است. امام خميني اين مرحله را عملي كردند. فكر ميكنم حركت ايشان در مرحله چهارم، همان انفجار نور است كه مصادف با ظهور و پيروزي انقلاب اسلامي ميشود.
واقع قضيه آن است كه ياد كردن و به تصوير كشيدن اين شخصيت بزرگ، سرنوشت ساز، عارف، فاني فيالله، رباني، شخصيتي كه واقعاً ميشود با مقداري مسامحه او را پيامبر عصر قلمداد كرد، پيامبري كه تلاش ميكند پيامرسان آن مسئوليتها و رسالتهايي باشد كه متعلق به پيامبر اكرم (ص) هست. واقعاً براي من خيلي سخت است و فقط ميتوانم اين را در يك جمله خلاصه كنم كه پيروي از وي و تداوم بخشيدن به راه او، سند عبور از پل صراط ما مسلمانها و ايرانيان، نماد افتخار ملي ما، نماد سرنوشتساز ملي ما و چهره افتخارآفرين ماست كه جزء حافظههاي تاريخي مثبت ما به حساب ميآيد و بايستي همواره به او بباليم و افتخار كنيم.
* آقاي دكتر! شما كلياتي درباره شخصيت حضرت امام را براي ما تشريح نموديد، اما اگر بخواهيم در شخصيت عميق و بزرگ ايشان دقيق شده و جزئيات را مدنظر قرار دهيم و مثلاً عملكرد ايشان را در عرصه داخلي و نحوه حكومتداري او بررسي كنيم و ببينيم كه دليل نافذ بودن كلام و نظر ايشان چه بود، شما چه خواهيد گفت؟ چطور بوده است كه هنوز هم ما براي عملكردهاي مطلوب از حضرت امام كد ميدهيم؟
-افروغ: فكر ميكنم يكي از دلايل اين موضوع مربوط به فهم حكيمانه ايشان بود. يعني ايشان واقعاً از حكمت برخوردار بودند و فهم او فقط يك فهم مبتني بر حكمت، بحثي صرف يا حكمت ذوقي صرف نبود، بلكه چنانكه عرض كردم ايشان مظهر و الگوي عيني حكمت متعاليه است.
حكمتي كه سه وجه برهان، عرفان و قرآن را با محوريت وحي در هم آميخته است و خود اين حكمت صدرايي يك نگاه حكيمانه خاص به ايشان داده بود كه خيلي راحت ميتوانستند عالم را فهم كرده و پيشگويي هم بكنند كه از ايشان پيشبينيهاي درست و دقيقي را هم شاهد بوديم، اما در كنار اين فهم حكيمانه، ايشان، عامل به نگاه و بينش خودشان بودند و حرفي نميزدند كه به آن باور نداشته باشند.
بين اعتقاد و احساسات و رفتارشان شكافي نبود و اين يكي از صفات بارز امام بود و ايشان با وجود آنكه توجه به مصلحت نظام هم داشتند و معتقد بودند كه بدون مصلحت نميشود يك كشور را اداره كرد، اما نگاه ايشان به مصلحت هم از زاويه حقيقت و زاويه اصول و بنيادهاي ثابت مورد نظرش بود كه در نهايت به اصل توحيد باز ميگشت.
من فكر ميكنم مهمترين صفت بارز ايشان در همين حكمت و صداقت در رفتار و عدم شكاف بين اعتقاد و رفتارشان باشد، اما اين فقط يك صفت بارز ايشان در عرصه حكومتداري بود و به هر حال شجاعت ايشان يك صفت مثالزدني در وجودشان است. يعني حضرت امام با شناختي كه از عالم داشتند كه معطوف به آن حكمت ايشان بود، واقعاً ترس در واژگان ايشان جايگاهي نداشت و اين صفت تهور هم نبود و به معناي واقعي كلمه شجاعت بود، شجاعتي كه ريشه در فهم اعماق و لايههاي زيرين هستي دارد و فكر ميكنم اگر كسي در واقع همين نگاه، فهم و حكمت را داشته باشد، ميتواند مثل امام باشد. يعني ميتواند شجاعت هم داشته باشد. به هر حال بايد دقت كنيم كه اين صفات شخصي ايشان در كنار صفات اكتسابي ديگرشان كه بر ميگردد به مرجع تقليد بودن ايشان، فهم ايشان از شرايط زماني و مكاني و مقتضيات روز و ... دست به دست هم داد تا حداقل از آنجا كه سوال شما در مورد عملكرد امام در عرصه داخلي است، بگويم ايشان نماد وحدت ملي و هويت ملي بودند. ايشان مظهر انسجام اجتماعي همه آحاد و اقشار مردم ما بودند و من اينگونه بيان ميكنم كه امام نماد ملتسازي و دولتسازي نوين ما بودند و به همين دليل هم هست كه هنوز كه هنوز است ياد ايشان در خاطر همه هست. امام عشقي و سطحي عمل نميكردند و اصلا اينگونه نبود كه ايشان بگويد حالا كه يك عدهاي رفتهاند و عدهاي ديگر جاي آنها آمدهاند، هر كار اينها ميخواهند، انجام دهند؛ بلكه تلاش ميكرد با وجود اين چرخشها و جابجاييهاي متداول قدرت كه ناشي از روش دمكراسي است، همواره مشاركت همگان را داشته باشد و همه را در عرصه حكومت درگير كند و كاري كند كه همه احساس مسئوليت كنند.
امام مسئوليت خود را صرفاً محدود در جغرافياي ايران نميدانست؛ بلكه يك رسالت سنگين اسلامي و در بين آن يك رسالت سنگين جهاني بر دوش خود احساس ميكردند و با توجه به شرايطي كه ما در آن واقع شديم هم بايد گفت كه اين شرايط جهاني هم روي اقبال به ايشان نشان داد. در روزگاري كه با دنياي سرمايهداري و سرمايهسالاري مخالفتهايي ايجاد و عدالتخواهي در دنيا نشر داده شده بود، امام نماد عدالتخواهي بودند. به لحاظ اجتماعي و تجربي اين يكي از عوامل گرايش مردم به ايشان بود كه نبايد از اين مسئله صرفنظر كرد و نكته ديگر آن است كه جهان بعد از رنسانس به اين سو، از خدا و معنويت دور شده بود و نياز، عطش، احتياج و اشتياق خود به معنويتگرايي و خداگرايي را در حضرت امام ميديد و فكر ميكنم كه امام نه تنها نماد ملي ما و جهان اسلامي بلكه مصراً ميگويم كه به تدريج چهره امام و اعماق وجودي ايشان براي جهانيان روشنتر ميشود و جهان هم در آينده نسبت به ايشان اقبال بيشتري از خود نشان ميدهد.
* آقاي دكتر افروغ! شما در پاسخ به سوال قبلي به مصلحت انديشي معطوف به حقيقت حضرت امام (ره) اشاره كرديد. اين مصلحتانديشي با مصلحتگراييها و مصلحتانديشيهاي فعلي چه تفاوتي دارد؛ چراكه مصلحت انديشيهاي امروز خيلي از مسئولان به مذاق مردم سازگار نميآيد، اما عموم مردم مصلحتانديشيهاي امام را به جان و دل ميخريدند؟
-افروغ:بايد بگويم كه حضرت امام نگاه حقيقتگرايانهاي به مصلحت داشتند. يعني از زاويه اصول و بنيادهاي ثابت اسلامي به مسئله و مقولهاي به نام مصلحت مي نگريستند و اين طور نبود كه ايشان به قيمت ضديت و ناديده گرفتن حقايق، مصلحتگرا باشند، بلكه براي مصلحت يك حد و اندازه و روشي قائل بودند. در هر حال فكر ميكنم كه ما پس از جنگ ضمن اينكه علي الاصول متوجه مقوله با اهميتي به نام مصلحت شديم، يك مقداري فراموش كرديم كه مصلحت حد و اندازه و روش دارد و حداقل به لحاظ نگاه روشمند به مقولهاي به نام مصلحت، ما نتوانستيم يك نگاه روشمندي را اتخاذ كنيم.
من اين وضعيتي را كه امروز مصلحتانديشي در جامعه ما دارد، حداقل شخصاً تاييد نميكنم؛ چرا كه احساس ميكنم روشمند نيست و بعضاً باعث دورزدن حقايق و اصول و حتي قانون اساسي ما ميشود. ضمن اينكه معتقدم هيچ نظامي بدون مصلحتانديشي نميتواند دوام داشته باشد، اما به خاطر اينكه مصلحتانديشيهاي ما عمدتاً روشمند نيست و پژوهشهاي لازم در باب مصلحت انجام نميشود، حقايق و اصول ما را در مقاطعي تحتالشعاع قرار داده است.
اما حضرت امام، عطف به نگاه اصولگرايانهاي كه داشتند، باب مصلحت و باب تعامل جامعه با دين را باز كردند؛ چرا كه جامعه يك نيازهاي مستحدثهاي دارد كه بايد به آنها توجه كرد كه خود اين توجه به نيازهاي مستحدثه و حد و حدود آن هم برخاسته از نگاه فقهي امام بود و نبايد فراموش كنيم كه امام يك روش جديدي را ابداع كردند و مصلحتسنجي در اين روش فقهي امام جا ميگيرد. امام معتقد بودند كه بايد به شرايط اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي زمانه توجه كرد و اين شرايط را در موضوع دخالت داد و وقتي ما موضوع را با توجه به اين شرايط زماني و مكاني دگرگون كرديم، خود به خود، حكم موضوع هم عوض ميشود. فكر ميكنم، جايگاه مصلحت در ديدگاه امام همين جا در موضوعشناسي خاص ايشان معنا پيدا ميكند و اگر ما بخواهيم يك موضوع جديد را بگذاريم، در شرايط زماني و مكاني خودش و به شرايط اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي قضيه توجه داشته باشيم. اين طور نيست كه عدهاي بيايند از جاهاي مختلف جمع شوند و تنها خصلت جمعي و تحقيقاتي قضيه بر گردد به اينكه اين جمع به اين موضوع يك راي بدهند. اين كار حتما مستلزم تحقيق و مطالعه است و روششناسي لازم دارد.
معتقدم اگر مصلحت را در ذيل همان انديشه فقهي امام قرار ميداديم، خيلي راحتتر ميتوانستيم به بعد روششناسي و فلسفه اجتماعي ايشان در دستيابي به مصلحت نظام دست بيابيم.
از آنجا كه به اين دو وجه فلسفه اجتماعي و روششناسي بيتوجهي شده است، معتقدم ما امروزه شاهد مصلحتگرايي و نه مصلحتانديشي هستيم؛ يعني مصلحت گرايي بر حقيقتگرايي قالب شده است و يكباره نگاه ميكنيم، ميبينيم بعد از جنگ يك حوادثي در اين كشور رخ ميدهد كه ميتوان از آن به عنوان پراگماتيسم يا اباحهگري نام برد و بنابراين بايد متوجه باشيم كه بين پراگماتيسم و ماكياوليسم با مصلحت سنجي و عنايت به مصلحت در انديشه امام كه در ذيل توجه به حقيقت مطرح ميشود، تفاوت وجود دارد.
* آقاي افروغ! اين مسئله كه حضرت امام يك شخصيت معنوي- مذهبي بودند و قواعد حاكم بر تعاملات و روابط بينالمللي و سياست جهاني را خوب نميشناختند، چگونه ارزيابي ميشود؟ و مشخصتر اينكه بعضيها به جملهاي منصوب به حسنين هيكل انديشمند مصري اشاره ميكنند كه گفته است امام خميني شخصيتي همچون پيامبر است كه از 1400 سال قبل به امروز پرتاب شده است؟ آيا فكر ميكنيد اين سخنان درست باشد؟
-افروغ: خود من در همين مصاحبه گفتم به ديگران هم كاري ندارم؛ من گفتم امام پيامبر زمان بود و من اين را در سال 70 در يكي از كتابهاي خود نوشتهام. ببينيد جهان كنوني بعد از رنسانس كاملا از خدا و معنويت بريد. ما در عهد باستان و عصر جهالت تاريخي هم يك نوع انفصال و بريدگي از خدا و معنويت را شاهد بوديم اما آن انفصال تاريخي از روي آگاهي نبود و چه بسا بعضاً در پشت بتپرستي آن، افراد يك خدايي و مانايي وجود داشت ولي بعد از رنسانس بشر با طرح اومانيسم آمد و خدا را با اراده و شعور نهي كرد و بماند كه چه عواقبي براي بشر رقم خورد و سر از ضد بشر هم درآورد كه تحولات دوره بعد از رنسانس از جمله جنگهاي جهاني از جمله دلالتهاي معرفتي انسانگرايي منهاي خداگرايي غرب است؛ به همين خاطر، بشر واقعاً تشنه، محتاج و مشتاق خداگرايي و معنويت گرايي بود و علاوه بر اين بحث عدالت اجتماعي هم از نيازهاي ديگر بشر بود و وقتي امام، رهبري جنبش عدالتخواه و محرومين را با شعار دينگرايي و معنويتگرايي به دست گرفت، فكر ميكنم كاري شبيه به انبيا كرد با اين تفاوت كه به امام وحي نازل نميشد و امام تداوم بخش وحيي بود كه به پيامبر عظيمالشان اسلام نازل شده بود و سعي كرد، آموزههاي وحي شده به پيامبر را با همان نگاه جوهري برخاسته از تفكر شيعي كه تلاش ميكند به حقيقت نائل شود به روشنگري و تنوير افكار تبديل كند.
چرا ما نبايد بگوييم امام خميني پيامبر زمان بود و مگر نقش اجتماعي و رسالت سياسي انبيا چيست و چرا اين نقش را براي امام قائل نشويم و بنابراين، امام به دليل آنكه يك رسالت سياسي و اجتماعي را عهدهدار شد، كار انبيا را كرده بود، اما به هر حال كار امام از اين بابت راحت بوده كه قبلا وحي و اصول لازم نازل شده و امام انتشار دهنده همان اصولي بود كه به پيامبر نازل شد و بايد دقت هم كنيم كه امام در خصوص ولايت فقيه ميگويند كه ولي فقيه همان اختياراتي را دارد كه پيامبر و ائمه اطهار داشتند و اين خيلي جالب است و امام را هم ما عطف به همين اختياراتش، داراي شاني همطراز با شان انبيا ميدانيم و آن وجه اجتماعي امام هست كه امروز زبانزد است و اگر امام صرفاً يك عارف و فقيهي مثل ساير علما بودند و سعي نميكردند به آن وجه فقهي، عرفاني و فلسفي خودشان دلالت اجتماعي بدهند، اين قدر هم مورد اقبال واقع نميشدند.
فراموش نكنيد كه امام جملهاي به اين مضمون دارند كه من از آن مراجعي نيستم كه بنشينم تا سراغ من بيايند؛ بلكه من خودم سراغ مردم ميروم. شايد همين سراغ مردم رفتن هم يكي از عوامل ديگر در محبوبيت و اقبال مردم به ايشان باشد.
* آقاي افروغ! سوال بعدي در خصوص عملكرد امام در عرصه بينالمللي است. لطفا ارزيابي خودتان از عملكرد حضرت امام در اين حوزه را براي ما بفرماييد.
-افروغ: فكر ميكنم امام بيشتر به ريشهها توجه داشتند تا به فروع و ديگر اينكه امام به سلسله مراتب مبارزاتي هم توجه داشتند.
در بعد مبارزه سلسله مراتبي ايشان اول شاه را نصيحت كردند كه دست از وابستگي به آمريكا و اسرائيل بردارد ولي وقتي ديدند كه مراحل لازم طي شده ولي شاه نصيحتپذير نيست، برخوردهاي شديدتر را آغاز كردند و آن نظم سلسله مراتبي در امر به معروف و نهي از منكر را كاملاً رعايت كردند، اما از آنجا كه به ريشهها هم توجه داشتند، ميدانستند كه شاه مهرهاي بيش نيست و در واقع ريشه قضايا را در اتصال و وابستگي به غرب ميدانستند و اين به نظر من درك عميق امام را ميرساند و همين هم هست و تمام كساني كه به ريشههاي عقب ماندگي توجه ميكنند، قطع نظر از عدهاي كه ريشه عقبماندگيها را صرفاً دروني ميدانند، خيليها كه عميقتر بررسي ميكنند، ريشه اين عقبماندگي كشورها را به نوع ارتباط آنها با قدرتهاي برتر بر ميگرداندند.
حضرت امام هم اين معنا را به خوبي درك كرده بودند، ضمن اينكه اين ارتباط و اتصال را صرفاً اقتصادي هم نميدانستند؛ بلكه يك وابستگي فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي و به عبارت ديگر تمام عيار ميدانستند و شايد تئوريسينهاي ديگري هم ريشه عقبماندگيها را در وابستگي بدانند، اما آنها ريشه را در وابستگي در يكي از حوزهها مثل اقتصاد يا سياست ميدانند ولي حضرت امام، ريشه را در وابستگي همهجانبه شاه به غرب و مشخصاً آمريكا ميديدند و به خاطر همان نگاه حكيمانهاي كه داشتند با شجاعت تمام آمدند و برخورد كردند و ميدانستند كه شرايط اجتماعي جهان به گونهاي است كه آمريكا نميتواند پايش را از گليم خودش درازتر كند و به همين خاطر و عطف به حضور مردم و شناختي كه از مسايل داشتند و اتصال و ارتباطي كه با خداي تبارك و تعالي داشتند آن جمله تاريخي خود را بيان كردند كه "آمريكا هيچ غلطي نميتواند بكند" و اين مربوط به بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نبود بلكه از شروع مبارزه ايشان اين شناخت را داشتند و به همين خاطر ايشان هم به آن نگاه سلسله مراتبي توجه داشتند و هم به اين ريشهها و يك مبارزهاي را كليد زدند و آمدند جلو تا به پيروزي دست يافتند.
يك نكته عجيب و خيلي جالب براي خود من اين است كه امام، هيچ گاه با دين برخورد ابزاري و سياسي نكردند. وقتي به گورباچف نامه مينوشتند، هيچ شائبه سياسي در ذهن نداشتند و وقتي گروه اعزامي از طرف گورباچف ميآيند و بحث ايجاد ارتباط بين دو كشور را مطرح ميكنند، امام جلسه را ترك ميكند و ميگويد منظور من برقراري ارتباط سياسي نبود، بلكه ميخواستم دريچه جديدي از معنويت و عرفان به روي شما باز كنم. اين بايد براي ما درس عبرت شود و من ميخواهم بگويم حقيقتگرايي امام هرگونه پراگماتيسم، عملگرايي، ماكياوليسم و ابزارگرايي را نابود ميكرد و اين رمز و راز موفقيت حضرت امام بود.
* دكتر افروغ! اگر دليل مخالفت امام با آمريكا صرفاً به دليل وابستگي شاه با آن كشور بود، پس چرا آمريكا ستيزي امام بعد از پيروزي انقلاب هم همچنان تداوم يافته و حتي تشديد شد؟
-افروغ: وابستگي شاه به آمريكا يك وجه نداشت بلكه همه جانبه بود و امام ريشه عقب ماندگي ما را وابستگي فكري به آمريكا و غرب ميدانستند و فراموش نكنيد كه تمام هم و غم امام اين بود كه ما استقلال فكري به دست بياوريم. امام اصالت را به فرهنگ و استقلال فكري ميبخشيدند و ميگفتند وقتي ما گذشته پرافتخار اسلامي خودمان را داريم، چرا بايد به لحاظ فكري و فرهنگي دانشگاههاي ما وابسته به غرب باشند. به نظر من، وابستگي فكري و فرهنگي در نظر امام، خيلي ريشهايتر و مبناييتر از وابستگي مثلاً اقتصادي بود و امام چون نگاه مبنايي داشتند و به تبع آن ريشه وابستگي ما را در وابستگي فكري ميديدند در تقابل با اين وابستگي، ريشه استقلال را در خوداتكايي فكري و فرهنگي ميديدند و به همين خاطر تاكيد زيادي روي اين وابستگي داشتند و تلاش داشتند ما يك قطع وابستگي فكري از غرب و آمريكا داشته باشيم كه فكر ميكنم هنوز هم اين زنگ خطر را بايد به صدا در بياوريم.